تبليغاتX
پائیز نامه
250 magnify
آي صبرا ؛ صبرا
تن پر آبله ات را به جهاني ندهم
بوسه هاي تن احمد و عماد
رد تركش به تن پاره ي نوزادانت
پاي باروت به بيروت رسيد
آي صبرا ؛ ديدي؟
خانه ي همسايه
نعره اي منجمد از ظلمت برنده ي طاغوت كشيد
دختر باختري
سقف جولان دگر از دست عفونت زده ي قدرت ها
به هزاران ترك آغشته شده
دل بيمار تو هم اي صبرا؛
مرهم صد گل دلخسته شده
آي صبرا؛ صبرا
...طپش قلب تو آهسته شده
طفلكي با دل ترد
بغض آلوده صدايش به تو مي گويد باز
آه! اٌمي! صبرا؛
باز هم پهلوي ديوار تو بشكسته شده
و ابو ناصر از آن سو دم آخر بتو گفت
كاش يك باردگر آسيه را مي ديدم
آي صبرا؛ صبرا
آسمان پر از آبي تورا
به وگاس و اٍلي و مانكن يانكي ندهم
ياد من باشد اگر در ره تو جان ندهم
-تن پر آبله ات را به جهاني ندهم-
به قلم/پائيز
 
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط پائیز |


315 magnify
!برای او که کاست ، تا پائیز برخواست
--------------------------------------------
ای دوست
دلم بهر گل افشانی تو
سخت دلتنگ شده
چون پریشان توام
یادم انباشته از وسعت بی تابی توست
خوابم آغشته به نجوای پری گونه لالایی توست
...تو که شیرین تر از آن رویایی
که کسی پشت درختان صنوبر می گفت
آی داود، چرا تنهایی
شهر خورشید همینجاست،تو هم مهمانی
و چو پایم به سرای تو رسید
شبم آرام گرفت
غصه از دیدن گلخنده ی تو
با صدای تر و زیبنده ی تو
مرد! سرسام گرفت
...گفتم آهسته به تو
!آی فاطی! فاطی
رز باران زده ی مهتابی
تو اگر راهی دریا بشوی
...چه کسی مونس من خواهد بود
باز بشکفتی و از گل گفتی
باز بشکستم و از غم گفتم
تو از احساس و امید
با چه حالی من ولی از شب ماتم گفتم
!گفتمت فاطمه جان
غم از این بیش که یار
هرگز از رنجش پیوسته ی من
جز به بیماری من یکسره تعبیر نکرد؟
و تو گفتی که هرآن کس که به تو شک دارد
!پوشش آینه اش بی تو ترک بردارد
!آی فاطی! فاطی
تو برآورده ی بی منت احساساتی
همسفر
فرصت من یک نفس است
با تو هرچند سفر راحت بود
لیک، آشفته از این پندارم
رو به دریا چو بری
....چه کسی مونس من خواهد بود
.به قلم /پائیز
راستی وقتی نیست
چشم هایم؛
!!عجب می سوزند
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط پائیز |


 magnify
دست های من در خطاب تو اند
بی هیچ هستشان
دست بلور تو
در خاطر وصال
شعری نخوانده بود
ناگفته راز بود
برگ درخت توت
آنقدر صبر کرد
تا شاخه هم فسرد
رگ های آن درخت
در باغ پیر شهر
ناباورانه مرد
آنگاه دست من
تا مچ فشرده شد
در پوشش زمین
جنگل دوباره سوخت
پروانه رنگ باخت
دستان پاک من
قلب زمین من
وجدان خاک من
!تعدیل فصل یخ
!ای بهترین من
پائیزتان بهار
یک بار یادم است -
برفی بروی شهر
چون خواب می نشست
دست بلور تو
آب و انار شد
دست کبود من
وه! بی قرار شد
والا زمین من
رودت گلاب شد
رویای جغد شوم
نقشی بر آب شد
تردید نیمه شب
هذیان ریشه کش
از خواب جستمو
!رودم سراب شد
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
من کسی را دوست دارم
که مرا کنج خلیج صدفان جا کرده
محبوب من کسیست
که غریبانه مرا
تا غربت هوسناک بستر
میراند
و من در معبد رازآلود گیسویش
هزار دخیل بسته ام
...من بارها عکس اورا بوسیده ام
چون سایه،پشت او
همگام او بوده ام
!نامرئی
و آن روز کسی با او خندید)
و من از خنده ی او
لخت و سرمست شدم
گفت آهسته دلم
(جان مژگان تو دلشاد شدم
محبوب من غرور ترد مرا
در کالبد دیدگان مشکینش نهان می کند
او سبز و تازه است
با گردنی کشیده و لب های فتنه جو
همچون سرود پرستو و کوچ؛
!آرزو
با سادگی هایش؟ -
آری،هم وزن دست او -
محبوب من کسیست
بر گرد گردنش
یاسان دلفریب
گرچه زمن جداست
!گرچه به باد رفت
- آه ،مروارید -
در قلب صدف
باز شب نارام است
!گوید آرام به من ماهی دریا زده ام
!خاطرت راحت و آسوده که او آرام است
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط پائیز |


300 magnify
ما هم بروی خاک او
صد صیحه می زدیم
ریگان آن مزار
بر سر به یاد او
چون تیشه می زدیم
ما هم گریستیم
حال قبور شهر
از ما بتر بشد
صافی آسمان
نیمی چو گرگ شد
نیمی چو میش گشت
ما در فراغ او
بر ساز حسرت و
بر سینه می زدیم
ساعت بروی هفت
گویی تکیده بود
گویی زمانه چون
برگ حزین بید
با رقص مرگ خویش
از غصه مرده بود
بود آسمان چو خون
سنگین و ملتهب
ما دشته بر دل و
بر دیده می زدیم
بر آن لحد نشست
اشکان انتظار
دستان داغ دار
جا پای خاطرات
پهلو شکسته، سست
یک دوست ، بی قرار
ساعت که هفت شد
بر روی هر تنی
چون جامه های ما
صد جامه پاره شد
گویی تمام شهر
دیوانه خانه شد
در سینه های ما
یادش چو خشم موج
یک جا فشرده شد
از لایه جمعیت
یخ بانگ همسرش
فریاد بر کشید
ای خاک غمزده
- نیمای من چه شد -
- نیمای من چه شد -
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
روبرویم قایقی آتش گرفته
عکس من در آب می جوشد ، زلال
خاک سرخ ساحل از تب، موج را پس می زند
در کلام مرغ دریا خط به خط درمانگی
بال و پر می سوزد این مهتاب سرافکندگی
من
شکافی در باد
حال و روزم زرد است
دل دلتنگ کبوتر سرد است
پولک ماهی من در کف اقیانوس است
لخت شد پیکر باغم
غزل منحوس است
روز و شب معکوس است
درد هم ملموس است
می روم آرام گیرم،خانه ام را بی عجل
روی تاج خیس باران
دور از تحقیر آدم ها بنا خواهم نمود
خستگی هایم امان از من ربود
در سکوت خانه ی تازه،سیاهی را فنا خواهم نمود
خانه ی تازه اگرچه وسعتش ده جای پاست
گرچه همسایه،غریبی،وحشتی بی انتهاست
خاطرم روشن که آن جا یار من رو برنمی گیرید مبارک این سفر
رنج تاثیری ندارد کنج زندان، کن خطر
خانه ات روشن تو ای پائیز، قرعه نام توست
مژده خواجه،باز بنگر
یار دردم را شنید
بانگ می دارم فدای خاک تو
آه تنهایی،همین فردا به تو خواهم رسید
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
از غم به جانم آمدست ،لب
خشکیده،ترک خورده، مسکوت و منجمد
این کوره راه بی انتهای پست
باور نکرد من، سوار در به در بی زاد و توشه ام
باشد که این کویر،مرا آشیان گردد
ای روزگار بدسلیقه، تلخ کام
عاصی و واژگون شدم از دست سرب باد
چون دال و واو و سین و ت به ما رسید
شد دال و شین و میم و نون بیدرنگ
ای گرم و آتشین کویر درد
امشب غم از ورای شن های بی کسی
غران و سرزده،پریش و تیز
بران و آخته، بدینجا بیامده
صحرا سکوت جایز و طوفان براه باش
او هرکه در رهش آید ،زمین زده
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط پائیز |


300 magnify
بخند
تا قلم ترانه كنم چون نگاه تو
تا رفع تشنگي كنم كنار تو
تا در جوار تو اين دل جوان شود
تا در جوانييم دو باره به پايت خزان شوم
تا در خزانييم به دشت زلف تو نهان شوم
در كمند زلف تو افتم ‘ بهانه ايست
!شايد به دست ترد تو روزي نشان شوم
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
اگر از هر سر دفترت مرا پاك كني
ببري نام مرا در دل شب خاك كني
دشنه برگيري و بر ديده ي من بنشاني
بشوي شمع ره غير‘ شبي پنهاني
گر تو تحقير كني شيوه ي دلدادگي ام
يا كه كوچك شمري وسعت درماندگي ام
گرمرا هيچ بداني و به غم آويزي
گركه غايب بشوي‘ روز و شب ار بگريزي
همه‘احساس مرا تهمت بيجا بزني
تيشه ي شك به سر اين دل شيدا بزني
گركه كتمان بكني پاكي اين رابطه را
هوس و كذب بداني تب اين عاطفه را
گرشبي‘بانگ برآري كه فلاني تو مگر ناداني
كه براي چو مني‘از طرب و شعرو غزل مي خواني
پاسخت را به همين جمله ي پر مي دادم
گر نشد نام تو شيرين‘به خدا فرهادم
ياد پائيز خوش و وسعت قلبش جاويد
!كه اگر سوخت‘ولي با دل خون مي خنديد
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط پائیز |


291 magnify
امشب به وسعت تمام كوچه ها
بغضي عظيم دارم و دردي كمرشكن
مي روم
تا غروب خاطره ها مي روم
شام آدينه معراج باد
بر قبور لبخندهايم مي گريم
امشب به اندازه ي فردا صبور نيست
اي وادي شهيد كش ‘ سراي حزن
جلاد تو به وسعت دريا دلير نيست
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
خوشحال باش
که زمین من ترک خوردست
خوشحال باش
نان گندمم کپک خوردست
خوشحال باش
که ابر آسمانم سوخت
خوشحال باش
طفل باورم کتک خوردست
بیچاره تو، که بر این نابسامانی
بر این آشفته بازار دلخوشی
خوش ، حال من
که در ناخوشی هایت ناخوشم
در قرن آهن و اعدام،هیچکس
جز این خزان یخ زده یاورم نشد
بیچاره تو که در کودکی هایت شناوری
خوش ، حال من
که در کودکی هایت افسردم
بیچاره تو ،که بجز خواب نیمروزت
از دیدن حال خراب من محرومی
خوش ، حال من که در راه فردایت
اموز سوختم و فردایمم چه باک
بیچاره ما که در دو سوی شهر
منزل نموده و از هم جدا شدیم
آنجا که خانه ی توست ، مغرور و پرشکوه
آنجا که سرای ماست ، بر خاک ، یک گلیم
بیچاره من
بیش از تحملم می دانم
بیچاره تو، که ظاهر بینی و باطن کش
خوش، حال من
که درگیر باطنت بودم
بیچاره تو
که افسون ظاهرم گشتی
بیچاره من، که قصه ام تمام شد
خوش، حال تو
که برای هیچ می خندی
راز من سربه مهر می ماند
هرگر عبور درد را نمی فهمی
خوش ، حال من
بازیچه ی فضای تکراری
بیچاره تو، که در کودکی هایت شناوری
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط پائیز |


250 magnify
روزی تورا باز خواهم دید
و با تو گذشته را بازنگری خواهم کرد
برگ برگ خاطرات گذشته
!سیلاب برگ های خزانی که مرد
تلنگرهای پر تکرار حوادث
!و روزهایی که هنوز می خندیدیم
ـ-ـ-ــ-ـ-ــ-ـ-ــ-ـ-ــ-ـ-ــ-ـ-ـ
روزی به تو حقیقت را خواهم گفت
روزی گلی خواهد شکفت
آن روز باید آفتابی باشد
سایه ای می جویم
دیدار باید پنهانی باشد
روزی به تو می گویم
آن روزها می گفتم
آه...هرقدر که از تو دورتر می شوم
....بیشتر دوستت می دارم
روزی تورا خواهم یافت
روزی که با تو به شب نمی نشیند
!نه
من پشیمان نیستم
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط پائیز |


290 magnify
اشکپوش دلفریب،با سایه ای عجیب
چیزی بگو به من
حرفی بزن شمیم
اگر هنوز هم کلامت بوی یاس می دهد
که همیشه برای شنیدن تو حاضرم
آن شب چو قطره ای فشاندم از داغ قمریان
این فکر ترد، در خاطرم نشست
دستی بروی پوست شب نشاندم و
تکرار این خیال را گره زدم
شاید نباید از اینجا گذر کنم
هرگز نباید از این آشفتگی حذر کنم
ای همچو غم برای من همیشگی
شاید که سینه بیش از این نباید سپر کنم
با من حدیث واژه شکن کم قصیده کن
شاید زمان بیش از اینها نباید هدر کنم
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
غزلک مرغ دلم دلتنگ است
غزلک رنگ نگاهم به خدا کمرنگ است
غزلک آن همه احساس چه شد؟
من فقط از تو و از چشم شما می پرسم
غزلک کاش بدانی که از این آینه ها می ترسم
غزلک چیست مرا تازه و خوشحال کند
روح دلگیر مرا زنده و بيدار کند
هوسی،برگ گلی،لرزش دستی ای کاش
خواهشی،حال خوشی،باده بدستی ای کاش
غزلک یاد گرفتم من از این ثانیه ها
که همین غربت و تقدیر فقط سهم من است
غزلک حال مرا دیدی و افسوس مخور
غزلک هجر جگرسوز تو امروز، فقط درد من است
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط پائیز |


240 magnify
چون شب از راه مي رسد‘ بي كسي
با خرقه سراسر آبله از راه مي رسد
اين پير الكن مرموز‘ با پاي لنگ
غم هاي شهر را بروي دوش مي كشد
با سرفه هاي دم به دم ‘ كشان كشان
از كوله پشتي اش هزار درد مي خزد
در كوچه ملتهب‘نگاه هاي مردمان
بر قامت خميده اش شبانه مي دود
هركس كه سد نمود راه را بر او‘ بي درنگ
پوزخنده اي برايگان به او‘ مي دهد
طفلي پريده رنگ‘ بر درب خانه ام
با ديدنش ز خوف خود از جاي مي پرد
او خيره مي شود به رنگ زرد منزلم
با دست پينه بسته اش سه بار‘ مي زند
چون كس به او بفرما نمي دهد‘ لاجرم
از لاي در به اندرون عذاب مي دمد
اين قصه شب به شب براي من
چون شامگاه قبل‘ دوباره تكرار مي شود
آن پير مست كج نهاد‘ تا ابد
بر قلب من غمي عظيم مي نهد
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
معصوم يخ زده
بر قاب خستگي
تاخير تا كجا؟ تبعيد تا به كي؟
اي درد دلنشين
سوز تو جاودان
بر اين جگر نشين
اي زخم خوشتراش
وقتش نيامده
تا كه بر آوري
ديرآرزوي دل؟
اي پاك آشنا
تاخير تا به كي؟ تبعيد تا كجا؟
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط پائیز |


222 magnify
تلاش بي وقفه ي عقربه ها را
كه براي جلب توجهم عرق مي ريزند
.به ديده ي تمسخر مي نگرم
!شش وجود خارجي ندارد
...تاس مرا از هر سو بنگري تك آمدست
پنجره را تا تنهائيهايم باز ميكنم
بوي تند آشفتگي فضاي اتاقم را پر مي كند
اي من
باور كن
!!اينجا آخر دنياست
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط پائیز |


252 magnify
شیهه نمی کشد،آرام
اسب بلورین اشک در چشمت
می خرامد و نرم می ریزد
در دو دیده ی تو این تراوش نور
بشکسته خواب نیمروز،خمیازه کنان
افتان و خیزان غروب رفت
در پوستین شب ستاره آرمید
سر شد شب و سپیده باز رسید
آنگه که خورشید شرق دمید
راز شب من از دهان صبح شنید
^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^
یک سهره از میان دشت پرید
بغل کوه خزید
رفت تابستان شد
وقت برگشتن و کوچستان شد
نفسش راه بدین سو آورد
سر گلخانه ی ما منزل کرد
خبر ما ز مه نقره ی بی تاب گرفت
^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^
مه نقره به نوک پنجه فرود و آمد و رام
گفتش آرام،کمی آهسته
که مبادا تب این رابطه ی یک ساله
ببرد با تبر ناله ی تو
نیمه شب بر لبه ی بام برو
چشم بر پیچک طناز بدوز
لب آن باغچه ی شب بوها
...باز بینی اثر آنهارا
^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^
سر رسید روز
شام از راه رسید
سهره مبهوت، لب بام پرید
و فرود آمد،بر شانه ی تو جای گرفت
گفت آهسته که من وقت گذر
سال پیشین به شبی پائیزی
دیده ات را تر و لغزنده چو شبنم دیدم
کیستی؟بارانی؟
غزل ابر،گلی گریانی؟
گفتیش قاصدک پنهانی
من طلسمم،تو چرا نالانی؟
من دچارم به همین تنهایی
منم آن موج که بی دریایم
منم آن خواب که بی تعبیرم
منم آن نیمه شب شرجی و گنگ
پوچ و بی فردایم
^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^
گفت پس کیست که هر شب با توست
سبدی سیب به دست و غزلی خنده به لب
دارد از آن سر خانه به تو می پیوندد
گفتیش او که به این پنجره ها خیره شده؟
همچو این ثانیه ها تیره شده؟
او که بر شیشه ی عمر چیره شده؟
او همان رابط من با گذر ثانیه هاست
!هیچکس نیست مرا
شاعر این قافیه هاست
او همان نادانیست
که گمان برده مرا حافظ اوست
عهد کردست که تا لحظه ی مرگش با من
به همین خانه بماند و مرا یار شود
او نگهبان من است گرچه به او نیست نیاز
چه تفاوت دارد؟
که شود پرپر و این حادثه تکرار شود
^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^
سهره پر زد،به سر شانه ی من پای نهاد
آنچه می خواست ز من باز شنید
گرچه من لب به سخن مگشودم
بال بگشود سر دستانم
لانه ای ساخت و رو کرد به تو
گفت چون مور سلیمان نبی
!!من بباید خبر مرگ عزیزت به تو تقدیم کنم؟
پائیز / شب بیست و ششم فروردین ماه
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط پائیز |


252 magnify
شیهه نمی کشد،آرام
اسب بلورین اشک در چشمت
می خرامد و نرم می ریزد
در دو دیده ی تو این تراوش نور
بشکسته خواب نیمروز،خمیازه کنان
افتان و خیزان غروب رفت
در پوستین شب ستاره آرمید
سر شد شب و سپیده باز رسید
آنگه که خورشید شرق دمید
راز شب من از دهان صبح شنید
^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^
یک سهره از میان دشت پرید
بغل کوه خزید
رفت تابستان شد
وقت برگشتن و کوچستان شد
نفسش راه بدین سو آورد
سر گلخانه ی ما منزل کرد
خبر ما ز مه نقره ی بی تاب گرفت
^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^
مه نقره به نوک پنجه فرود و آمد و رام
گفتش آرام،کمی آهسته
که مبادا تب این رابطه ی یک ساله
ببرد با تبر ناله ی تو
نیمه شب بر لبه ی بام برو
چشم بر پیچک طناز بدوز
لب آن باغچه ی شب بوها
...باز بینی اثر آنهارا
^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^
سر رسید روز
شام از راه رسید
سهره مبهوت، لب بام پرید
و فرود آمد،بر شانه ی تو جای گرفت
گفت آهسته که من وقت گذر
سال پیشین به شبی پائیزی
دیده ات را تر و لغزنده چو شبنم دیدم
کیستی؟بارانی؟
غزل ابر،گلی گریانی؟
گفتیش قاصدک پنهانی
من طلسمم،تو چرا نالانی؟
من دچارم به همین تنهایی
منم آن موج که بی دریایم
منم آن خواب که بی تعبیرم
منم آن نیمه شب شرجی و گنگ
پوچ و بی فردایم
^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^
گفت پس کیست که هر شب با توست
سبدی سیب به دست و غزلی خنده به لب
دارد از آن سر خانه به تو می پیوندد
گفتیش او که به این پنجره ها خیره شده؟
همچو این ثانیه ها تیره شده؟
او که بر شیشه ی عمر چیره شده؟
او همان رابط من با گذر ثانیه هاست
!هیچکس نیست مرا
شاعر این قافیه هاست
او همان نادانیست
که گمان برده مرا حافظ اوست
عهد کردست که تا لحظه ی مرگش با من
به همین خانه بماند و مرا یار شود
او نگهبان من است گرچه به او نیست نیاز
چه تفاوت دارد؟
که شود پرپر و این حادثه تکرار شود
^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^
سهره پر زد،به سر شانه ی من پای نهاد
آنچه می خواست ز من باز شنید
گرچه من لب به سخن مگشودم
بال بگشود سر دستانم
لانه ای ساخت و رو کرد به تو
گفت چون مور سلیمان نبی
!!من بباید خبر مرگ عزیزت به تو تقدیم کنم؟
پائیز / شب بیست و ششم فروردین ماه
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
دوباره آمدی به مزارم که گل کنی
ای بی خبر ز تدفین شبانه ام
مارا به ثانیه ها واگذار و بگذر
روزی که با تو به شب نمی افتد
آنروز گرکه بشوئی مزارم به صد شتر گلاب
کم باشد از این عطر که امروز آکنی
فانوس امید این مقبره برو که تو
ازآن غیری و اینجا غریبه ای
با مردگان نشستن ،در شآن چون تو نیست
این روح خسته را به باد واگذار و رو
ای بی خبر ز احساس بی کسی
این تیرگی برای من و آن گل ازآن تو
من پیله ای شدم از جنس خشک صبر
پیچیده ام خراب و گنگ و مست
تردید دارم از این شام بی سحر
درگیر باشم چون این باد دربدر
با من نمان تو ای بی خبر ز هجر
تو با غروب سرخوشی و من از جنس سرد مرگ
پائیز/بیست و پنجم فروردین ماه
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط پائیز |


300 magnify
اي مجريان ستم شرم بر شما
كوچي مشوشانه شروع گشته است
مثنوي ظهر بازار بود كه به چهارميخ كشيده شد
غزل را گردن زدند
دوبيتي افسرد
چه بد شد رباعي مرد
...شاعر منم كه چونين خونين جگر شدم
...شاعر منم كه كنون بي بال و پر شدم
فرهادم راه به كوه نبرد
دروغ بود فتنه ي شيرين
سقا بريد نفسش جنب رود تشنگي
خورشيد ز سوز سرما؛ ماه در بغل گرفت
مغز در عجبم چاره ز دل مي جويد
دل تكيه داده به ديده
...شاعر منم كه قافيه از شكنجه مي سازم
زنهار كه از گلوله بگريزيم
همه اميد خلق شعر است و شاعرش
ببين جگونه ريشه پيش از ساقه قيام مي كند
ببين چگونه شمع خود را تمام مي كند
ببين چگونه باد نسيم را حرام مي كند
راستي
تظاهرات كنده هاي درختان را چگونه مي بيني؟
كه كفن را به زمين باج نمي دهند
..فردا پدر را تازيانه مي زنند
...شاعر منم كه به سيلي تگرگ بوسه مي زنم
برخيز و ستاره را بيارا
سبز و ساده اوج گير
دست بردار از بهشت و دوزخ و بازي حساب و كتاب
طاهر فراهاني بود كه به حمام كشته شد
رگش نفس استقلال بود كه بريده شد
آنجا گلوي آسمان دريده شد
...شاعر منم كه صداي هاي هايم شنيده شد
...شاعر منم كه حباب را واژه مي كنم
درد پيچيده در حنجره ي اعتراض
بانگ مي كند مرا چه كس بر آرد و ناصر است
فردا تمام ثانيه ها نظاره مي كنند
با خشم؛ در شقيقه اعدام خوشه هاي گندم را
هر قطره ي باران سپيده باز
بر قلب خسته ي ياران ظهور درد نوست
...شاعر منم كه شب بيامدم و قلم شدم
...شاعر منم كه به دست تو افتادم و علم شدم
فردا از آن ماست گر ما غزل شويم
گر مشت شويم؛ يا كه زير و زبر شويم
مست و كج و لايعقل؛ از اين بتر شويم
پائيز؛ آنجا كه من نباشم ار تو بجا بدي
پيغام من به گوش فلك ترانه كن
..شاعر منم كه پوست كندم وبدر شد
..با آنكه شاعر شبم؛ نماز سحر شدم
..با هركه در دلم نشسته بود نا گزير
..بگذشتم و از اين جهان در گذر شدم
پائيز/بيست و دوم فروردين ماه
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
مرا گر کاشفی صوفی
پس بی تابی رنگین ساعت ها
کنار حرف هایی زرد و بی روحم
من و تنهائی و یک عمر شیدایی
پلی از بغض میسازیم
که تا شهر شما استاده پابرجا
چراغانی شده با اشک، گل افشانی شده با عطرشب بوها
مرا گر کاشفی امشب
بیا تا سرنگون گردیم، بیا تا بنده ی سرخ جنون گردیم
سوار زورق دلدادگی گردیم
برانیمش به منزلگاه یلدای پر از احساس ماهی ها
صدف ها را زساحل ها جدا سازیم
بیا تا ماه برداریم
سوار آسمان گردیم
مرا گر کاشفی امشب
همین امشب
فقط امشب
بیا تا شادمان گردیم
که فردا هیچ جز ابطال رویاها
اتاقی سرد؛اجاقی کور
و افکاری کج و ناجور
ز مکشوفات ما برجا نمی ماند
مرا گر کاشفی جانا
سبد بردار و از رنگین کمان صد رازقی برچین
تمام سبز ها را در قلم بنشان
قفس را با قلم بشکن
قناری را تو آوا باش
تو لبخند کشاورزی بروی دشت گندم باش
مرا گر کاشفی تفسیر رویا باش
که فردا باز
حریق بادپای یآس می آید
فریب لحظه های بی خیالی
..و من می مانم و یک جای خالی
پائیز/بیست و یکم فروردین ماه
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
مجازات بدكاران
بوسه هاي فاحشه هائيست
كه از روي هوس و آز و نياز
بروي لبانشان داغ بدكارگي مي كوبند
^-^-^-^-^-^-^-^-^-^
مجازات ضعفا
نور ويترين است
جبر زمين است
حسرت آن و اين است
عيد و فروردين است
:و اين جمله كه
!هرچه هست همين است
^-^-^-^-^-^-^-^-^-^
مجازات زنداني
هوا و آب و نان نيست
سياهي ترد زندان نيست
تحقير زندانبان نيست
انفرادي و ملاقاتي و يك هفته مرخصي نيست
نواي بلبليست كه زندگي را از پشت ديوار زمزمه مي كند
رد خط نوريست كه آزادانه از شكاف ميله ها قدم به حجم سرد سلول مي نهد
..و آشفته خوابي كه هرشب از سرش مي پرد
^-^-^-^-^-^-^-^-^-^
مجازات استاد رياضي ما
جبر و انتگرال و اعداد مختلط نيست
هندسه و بازي معكوس منفي و مثبت نيست
تضاد سينوس و كوسينوس و قانون نسبييت نيست
شاگرد بي نذاكتيست
لقمه نان بي حسرتيست
نگاه پر از محبت و يك روز بي شكايتيست
خفقان سرطان پوست
از دست تكه گچيست
^-^-^-^-^-^-^-^-^-^
مجازات سرباز
يقلوي و كافور در غذا نيست
خاموشي و ايست بازرسي و برجكي بي صدا نيست
لرزش دست يخ زده بروي تفنگ و بشين و برپا نيست
شب هاي بي قراريست
بي خبري و انهدام افكاريست
كه چاره ي آنها فقط بوسه بر لبهاي سيگاريست
^-^-^-^-^-^-^-^-^-^
مجازات عاشق
نگاه خيره ايست كه هرگز ديده نشده
بغضيست كه تا كنون دريده نشده
فرو نشاندن آه منجمد در گلوئيست كه گريه اش شنيده نشده
سردي پنجره ايست كه اشكهايش بر آن ماسيده شده
^-^-^-^-^-^-^-^-^-^
مجازات تو
تنهائيست تا بي نهايت
تكرار روزهايت است بي هيچ شكايت
مرگ حزن انگيز خنده هايت
رقص مشمئزكننده ي واژگان توجيه گرت و لرزش شانه هايت
سردي گونه هايت
حرف هاي ناگفته ات است و تبسم زهرمزه ي شبهايت
^-^-^-^-^-^-^-^-^-^
مجازات من
تحمل تنهائيت بود
ترجمه ي فرهنگ بي پناهييت بود
سياه پوش شدن به واسطه ي گريه هايت از سر بي كسي و
انجماد در قطب بي نوائييت بود
^-^-^-^-^-^-^-^-^-^
..بپذيز
مجازات ما
دروغ هاي عاشقانه بود
تهمت هاي بي پايه بود
خواهشي بچه گانه بود
لرزش دو دست بروي هم و احساسي بي قائده بود
اشعاري بي قافيه بود
..و در پايان
...اشك هائي براي جشن اختتاميه بود
^-^-^-^-^-^-^-^-^-^
..آه مجازات
مجازات عاشقي
مجازات سرباز و بيگاري
مجازات معلم و عشق پنهاني
مجازات ضعيف و يتيم و زنداني
مجازات بدكاره و بي كاره و اعمال آنچناني
مجازات من؛ مجازات تو؛
..مجازات همه
!!زندگيست
پائيز/بيستم فروردين ماه
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط پائیز |


قصه سحر magnify
سحر دست ندارد
سحر پا ندارد
سحر قصه ی پر غصه ی بابا که ندارد
سحر جا ندارد
سحر نا ندارد
سحر هرگز دگر فردا ندارد
سحر با آرزوهایش
سحر گل کنج موهایش
سحر فقدان مامانش
سحر همبازیش بازی ندارد
سحر وقتی که می گن عید رسیده
سحر هیچ حس و احساسی ندارد
سحر در درس شادی تک گرفته
سحر بغضو توی مشتاش گرفته
سحر رو یه جورایی غم گرفته
..سحر دلخون
سحر بی جون
سحر با دامنی گلگون
سحر دختر
سحر بدتر
...سحر وقتش که میشه همیشه آخر
....سحر یعنی
---------------
آهای آقای شاعر دست بردار
همینجا قصه ی مارو نگه دار
خیال کردی اگه شعری می خونی
همه دردای عالم رو می دونی؟
گمون کردی می دونی حال مارو
یا می تونی بگی احوال مارو؟
می گن شیطون و رند و بازیگوشم
می گن خیلی بلا و زودجوشم
سه سالم بود که یادم دادن اینجا
فقط بازی رو بردن بچه گرگا
شنیدم روزی که دنیارو دیدم
همون روزی که از ابرا رسیدم
مامان همراه رنجاش پر کشیده
میگن حتی صدامم نشنیده
عروسک های من با بی قراری
بهم می گن چرا بابا نداری
منم میگم همین بالشت که اشکام روش میریزه
دیده بابام واسم خیلی عزیزه
غروبا روی اون پاهاش میشستم
خودم اشکای بابامو می شستم
تا یک روز یادمه دستای گرمش
یه هو یخ کرد لبای سرخ رنگش
می گن دشمن واسه اون اخم کرده
زمان جنگ ششهاشو زخم کرده
ببخشین بابت موی کثیفم
ببخشین بابت هرچی که می گم
مربیم می گه این روزا سیاهن
تمومه آدما مست گناهن
ولی ژاله میگه بی هیچ گناهی
یکی مارو سوزونده اشتباهی
آهای پائیزی که وقت ملاقاتم نیومد
تموم شد وقت آزادم نیومد
دو بیت آخرو بسپار به بنده
...بخون با هرکی که شعراتو خونده
------------------
سحر گنگ
سحر گیج
سحر همخونه ی هیچ
سحر بغض
سحر آه
!! سحر در پرورشگاه
^!^!^!^!^!^!^
پائیز/دهم فروردین
^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^ـ^
!لطفا بالش رو همون بالشت بخونین
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط پائیز |


251 magnify

شهر بوي مرگ مي گيرد

دلم را درد مي گيرد

بلوره خانه ي دل را

غباري سرد مي گيرد

^-^-^-^-^-^

جهان تاريك مي گردد

دل من پير مي گردد

از اين دنياي بي قانون

دل من سير مي گردد

^-^-^-^-^-^

دو قطره نور روييده

به روي گونه ات پائيز

خدا بر تو كند رحمي

در اين شبهاي حزن انگيز

^-^-^-^-^-^

همه ياران جفا كردند

چه بد از تو گذر كردند

به تو ياران ديروزي

چه بيگانه نظر كردند

^-^-^-^-^-^

تورا با آرمان هايت

رها كردند و خنديدند

چراغ روح و جسمت را

چه بيرحمانه دزديدند

^-^-^-^-^-^

من و تو شكر! تنهاييم

خدارا شكر! اينجاييم

هنوزم زنده ايم گرچه

ز هجر دوست گريانيم

^-^-^-^-^-^

و اندوهي چونان سوزان

به گوري تنگ مي ماند

كنون عفريت تنهايي

سرود مرگ مي خواند

^-^-^-^-^-^

خدا را من چونين ديدم

به من يك قطره دريا داد

پس از آن وعده ي مرگم

به فردا هاي فردا داد

^-^-^-^-^-^

دل بيمار و غمگينم

همانجا جا به جا وا داد

براي كشتنت پائيز

همان ديوانه فتوا داد

^-^-^-^-^-^

سلامت!جسم يارانم

كه عمرم را فدا كردم

براي بي وفائيشان

و آنان را صدا كردم

^-^-^-^-^-^

خوشا هردم كه يارم هست

خوشا هرجا كه او آنجاست

بقاي عمر آن مردي

كه جاي من كس آنهاست

^-^-^-^-^-^

كه من خود عزم آن كردم

كه باشان همنشين گردم

وگرنه عابران دانند

هنوزم كوچه اي سردم

^-^-^-^-^-^

تو هم پائيز مدفون باش

به زير يادشان هر شب

تورا سهمي نمانده جز

گل خشكيده اي بر لب

^-^-^-^-^-^

تمام حرف دل اين است

ز خود كرده چه تدبير است؟

كنون كز يادها رفتم

چه جاي شك و تحقير است

^-^-^-^-^-^

من آن رودم كه دريارا

دگر هرگز نخواهم ديد

به جان روح من افتاد

هزاران ريشه از ترديد

^-^-^-^-^-^

فداي بي وفائي تان

رفيقان پريروزي

دلم فرش قدم هاتان

الا ياران ديروزي

^-^-^-^-^-^

همان ربي كه سوزاندم

هميشه يارتان بادا

گل خورشيد در چشم و

غزل همراهتان بادا

!^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
یادت هست؟
کنار رود نیلی شهرمان
تورا دیدم که دست بر نرده های زرد و کهنه آویختی
و اولین جرقه از طپش نگاهمان شراره سوخت
که باد
گیسوانت را بسویم شانه می زد
آه
چه شکرگونه زمانی بود
چه شیرین وداعی بود
تو به دستت سبد یاس سپید
من دلم پر شد از احساس امید
تو گزیدی
لبت را
که مبادا با شرم
بزنی خنده بر اعمال جنون آمیزم
و فقط یک لبخند
بین مارا پلی از خاطره زد
آه ای محبوبم
تو بگو یادت هست؟
که من آن شب چه سوالی کردم؟
...با دلی کز همه کس سیلی و نارو خورده
دوستم می مانی؟
^!^!^!^!^!^!^!^!^
سالها می گذرد
و من هرگز زتو غافل نشدم
رود هم شاهد هر روزه ی این حادثه است
و در این شهر دگر یاسی نیست
که به روی
همان نرده ی پوسیده ی زرد
خشک و بی شاخه و پرپر نشدست
عابران گاه مرا می بینند
و ز من می پرسند
سالها هست که فانوس بدست
تو در این ساحل دلمرده و پست
می نشینی و بر این رود تبسم داری
من جوابم به هر عابر که مرا می بیند
هست یک جمله پر از راز به می آغشته
..روزی از این روزها
....دوستم باز پی دوست خود می آید
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
مهربان من
با صدايي از تن مخمل
آه اي با نور همبستر
تو آخر از چه رو اينگونه خنداني
تويي كه راز صد بغض و
علوم درد مي داني
چرا هركس ترا آزرد
تو مرهم مي شوي بر او
چرا اينگونه با خود بدتر از بد مي كني بانو
تو اي همخون مريم
دختر باران
سحر خندان و شب گريان
مرا چون زائرانت بال و پر ده
كه من از ثاينه
از واژه ها
از دشمنانم در لباس دوست
به اين دير مزين به گل باور
پناه آورده ام امروز
مرا از شرمساري ها
رفاقت هاي بي حاصل
حسادت هاي رقت بار
و احساسي جنون آميز
نجاتم داده اي ديروز
...كه حيرانت شدم امروز
بخند و گريه را از ما جدا كند
بتاب اي ماه
بچرخ اي چرخ گردون
که من اينروزها
سايه ها را با سيب معاوضه مي كنم
غصه ها را به شب تبعيد مي كنم
با زيبائي ها به ميهماني هاي شبانه مي روم
...اينروزها
لبخند هاي بي دليل مي زنم
پشت ديوار
با شرمي دوست داشتي قايم مي شوم
و از دور
برايت دست تكان مي دهم
حيف مرا نمي بيني
سرمست
بر سر سيم لخت چراغ هاي برق سرسره بازي مي كنم
سوار بر تاب رنگين كمان
و هرجا كه عطر تو به آنجا نفس داده
چه عطر افشاني ها كه نمي كنم
اين روزها خوشحالم
...كه تو هم خوشحالي
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
تو نباشی چه کسی پل به ستاره می زند
چه کسی گل کند و سر به ترانه می زند
تو نباشی دگر از خواندن اشعار چه سود
هدف از لرزش شبنم
هدف از رستن مهتاب چه باید باشد
تو نباشی دگر از رویش شب گریه فقط سهم من است
تو نباشی به سر سفره عشق
بر سر شاخه ی دردانه ی گل مرگ فقط حرف من است
تو نباشی غزلی نیست که لب وا بکند
چه کسی روح مرا لای علفزار بلند
سر گلدسته ی نیلوفری منزل تو جا بکند
تو نباشی سحر از خانه ی من
روی بر می گیرد
وای دل میمیرد
تو نباشی چه کسی شمع بیفروزد و باد
به تمنای چه کس عشق به دریا بدمد
چه کسی از غزل و بوسه و احساس حمایت بکند
تو نباشی چه کسی خاطره ی گلهارا
ببرد رنگ حقیقت بزند
تو ای گلبرگ خیس و ناز مریم
بلور اشک تو همرنگ شبنم
چه کس جز تو شود غمخوار آهو
نباشی تا کجارا غم بگیرد؟
تو میدانی اگر روزی نباشی
تمام واژه ها بی تو بمیرد
همیشه در کنارم بوده ای یار
منم مدیون تو ای یار غمخوار
پری گل به دامن نازنینم
بجز تو کس نباشد همنشینم
نباشی دل از این دنیا بگیرم
ملبس به گل و نور و حریرم
فرشته خوی من تنهاترینم
دلم را آسمانی کن دوباره
بیا و گلفشانی کن دوباره
کنون خنده فقط با تو میسر
شود با تو فقط رازم محقق
تو نباشی چه کسی در دل شب
بزند بوسه به رخساره ی گلهای سپید
و همان شب بو ها
راز شیرین تورا با من مجنون گفتند
تو نباشی چه کسی دلتنگ است؟
چه کسی ویران است؟
رازقی بهر چه کس گریان است؟
چه کسی خندان است؟
معنی روز و شب و گردش ایام چه باید باشد؟
زندگی پوچ شود گر تو نباشی بخدا
راز گل
پنجره ی رو به تجلی حضور
خنده ی کودک نوپا
باغ بی مترسک و نورس و سرسبز
تو هستی بخدا
تو نباشی چه کسی با من دلخسته مدارا بکند
روز دلگیر مرا کشته و فردا بکند
تو نباشی تا ابد بر در گلخانه ی تو
در گلو بغض و یک بقچه پر از غم به بغل می گیرم
تو نباشی من نباشم و نباشد که نباشی به برم
که دگر جز به همین فکر نباشد به سرم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط پائیز |


300 magnify
دلم تنگ است،غمگین است
حصاری سرد و سنگین است
دلم بی تاب و رنجور است
دلم چون سایه ها دور است
عجب تنها شدم تنهای تنها
عجب بی کس شدم مطرود شبها
عجب ویران شدم دردم فزون باد
دلم بیمار و سرد و سرنگون باد
چه آهی می کشی آتش به سینه
گرفته گر به جان روح خانه
چه بازی کثیفی چرخ گردون
که در یک شب جهانم گشت وارون
کجا بودم کجا هستم من امروز
شدم همخون این اشعار جانسوز
دلا فریاد بی صوتی بپا دار
بمیر و حرمت خودرا نگه دار
که این ثانیه ها گرچه به تب سوخت
نمایانت کند پیمان هر دوست
تو که عمری شکستی پای هر دوست
کنون باور بکن این چهره ی اوست
/پائیز/شب نونزدهم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط پائیز |


سکوت
333 magnify
تظاهرات دانه های باران
در اعتراض به سکوت زمین است
و زمین ؛ خود در یک واژه به تحصن نشسته است
!بایکوت
همه از هم به طریقی گله مندند
تریبون های آزاد
حنجره ها را سلاخی می کنند
در کاسه ی چوپان به جای شیر بز
خون سرخ آدم به همراه قهوه ی ترک سرو می شود
^!^!^!^!^!^!^!^
من بر روی زمینی راه می روم
که جنگلش نفرین شده است
چشمه هایش خشکیده است
آبشارش هرگز راه به رود نمی یابد
و رود به چه کار دریا می آید اینجا؟
و البته
!آسمانش عقده بالا می آورد
به یاد ندارم
این ها که بر روی دستم نقش بسته است
جای سیم گیتارم بود یا تازیانه ی مرد ملحد
^!^!^!^!^!^!^!^
گوش ها با بتن پر شده
شهر ها زیر سم اسب مبلغین دروغ نخ نما
له شده
خنده هارا خط خطی می کنند
و اگر شما هم یادتان مانده
دیشب جامه بر تن سقاخانه دریدند
^!^!^!^!^!^!^!^
!!و من این روزها کمی سربراه شده ام
به من شیوه ی زنده ماندن را آموخته اند
!گشنگی قدغن
اگر هم تشنه شدم به اشک سیراب می شوم
این روزها
سکوت یعنی بهشت،بهشت یعنی کلام،کلام یعنی عمل،عمل یعنی جواب،جواب یعنی خطا،خطا یعنی جفا،جفا یعنی سکوت
^!^!^!^!^!^!^!^
!در گوشتان بی اجازه گلویم را به آتش می کشم
!جماعت
شعرهایم را ترور کردند
!ایها الناس
من مورد تهاجم قرار گرفتم
به حریم انسانیت من تجاوز شده
لعنت به بهشت
به خدا سکوت یعنی مرگ،مرگ یعنی خفقان،خفقان یعنی زوال،زوال یعنی فراغ،فراغ یعنی جنون،جنون یعنی مجنون،مجنون یعنی حقیر،حقیر یعنی تزویر،تزویر یعنی دروغ،دروغ یعنی خدعه،خدعه یعنی ریا و ریا یعنی سکوت...
!صبر کنید
!راضی به زحمت نیستم! خودم راه را بلدم
به دوستانم بگوئید لطفا این بار برایم خورشید وثیقه بیاورند
!!و شما دژخیم عزیز
انفرادی؟
!یا علی
!!!من گرده افشانی خود را به پایان رسانیده ام
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
/ براي خودم و جام نوشينم! /
-_-_-_-_-_-
بميري دل
بميري تا كه امروزت نبينم
بميري
-_-_-_-_-_-
بميري تا كه اين آه جگر سوزت نبينم
بميري
-_-_-_-_-_-
بميري دل كه تو درياي خوني
عجب ديوانه اي
مست جنوني
سزاواري تو اي خنجر به پهلو
كه دردت باشد از اين هم فزوني
-_-_-_-_-_-
بميري
بميري دل كه بس خونين تو گشتي
تمام خانه ام را سيل غم برد
كه بس با هر كسي همخانه گشتي
براي بي كسان كاشانه گشتي
بهارت در خزان زندگي مرد
-_-_-_-_-_-
بميري دل
بميري تا كه آسايش بگيرم
بميري تا كه شايد بعد مرگت
من دلمرده هم راحت بميرم
-_-_-_-_-_-
بمير اي دل اگر كه رحمت آيد
بر اين شب زنده داره شهر اندوه
مسوزان بيش از اينها خانه ام را
نديدي پارگي جامه ام را؟
نديدي دشت زرد چهره ام را؟
بمير اي دل اگر هم كيش مايي
...هنوزم گر پي آئين مائي
-_-_-_-_-_-
آه اي خفته به زانوي عدم
اگر الحاد بود شعر حزينم امروز
گر بگويند كه پائيز فقط مجنون بود
گرم از كفر ببينند تمام سخنم
يا كه گويند تو اي ديوانه
...مگرت عقل نداري كه به شيون گويي
..بارالها..من بر اين چرخ تو دعوا دارم
-_-_-_-_-_-
مگرت من به بن سيب زدم تيغ گناه؟
من به هم جنس خودم دست درازي كردم؟
يوسفت را تو بگو من بكشاندم ته چاه؟
من به گوساله شكستم كمر موسي را؟
من به صد ميخ كشيدم بدن عيسي را؟
عامل خانه نشيني علي من بودم؟
باعث سوختن دخت نبي من بودم؟
من بريدم سر آن شاه خدا؟
من بريدم دو يد لاله ي گلگون ترا؟
..تو كه مي داني من
..عاجزم از زدن سنگ به پيشاني دوست
پس همين دل كه تو دادي به منت بهر چه بود؟
خواستي كيفر عالم ز حقيري گيري
كه خودش در شرف قهر دو صد محكمه است؟؟؟
-_-_-_-_-_-
..گفته بودند اگر ظلم برت عارض شد
..دهد الله جواب غم هر فريادي
گر من از تو به خودت شكوه كنم
تو هنوزم به منت گوش فرا خواهي داد..؟
-_-_-_-_-_-
بارالها من از اين دل و از اين حكمت تو نالانم
تو بميري اي دل
تا به كي خنده ي بيهوده نشانم بر لب
تا به كي قسمت من هست جهاني از تب
تو بميري اي دل
كه خدايم و مرا
شاكي و متهم خويش نمودي ملعون
...شرمسارم ز سخن گفتنم و گفتارم
-_-_-_-_-_-
...ياغي سينه ي من كاش بميري امشب
كه مرا چشم تري از تو بماند بر جا
و من اين چشم اگر ياد تو ماند به دلش، كور كنم
..تو بميري اي دل
-_-_-_-_-_-
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط پائیز |


و چو اين جمله ز دل مي آيد
لاجرم راه به دل مي گيرد
"ماهي از تنهائيش دربند صياد آمده"
عمق دريا جاي او نيست
دلش خورشيديست
منو ماهي به هزاران سبب همجنس هميم
او به خشكي دلخوش و
من چشم براه موج او
او به ساحل مي رسد
من تازه به يك شعر نو
من به روي صخره اي از دور اورا ناظرم
كه چو صياد به لب خنده ي شيرين دارد
و من اين غصه به دل مي گيرم
گر تو صياد مني من ز چه رو آزادم
دل بريدم دگر از همت و چالاكي تو
تو خودت صيد گناهان خودي
من حسادت دارم
به همين خانه ي امروزي ماهي سپيد
كه همين تور به از شانه ي بي روح تو است
ناتواني تو ز نور افشاني
نا اميدم زتو امروز، دگر مي داني
برو ماهي و بدان مرگ تو گر يك بارست
زندگي من و اين ثانيه ها گرچه بهم پيوستست
با وجود شبحي در بدن صيادي
مرگ اين دل بخدا فاجعه اي صد بارست
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
امشب دلم گرفته
حالا كه او هنوز نرفته
اين فتنه آتشي مي كشد به روح من
زير دين
جان مي كنم و سخت
دست و پا مي زنم از شوري مراد و بخت
سايه هاي شوم يك ترديد
نكند كاسه اي زير نيم كاسه اش باشد
...و اين پوسيده فكره كهنه
ديواره هاي نقره اي فقط تشويش تزريق مي كنند
اين ميله هاي سرد
آن تكه نان خشك
آن چهره كريه
آن دوزخ غريب
آن هق هق عجيب
آن خنده پليد
در بند مي كشد مرا
زنجير مي كند مرا
...آه
اي ماه دور از پليدي و نيرنگ
آيا هنوز كسي مرا در خاطرش دارد
بيني كه جز تعفن زخم هايم همنشيني نداشته ام
چه خبر داري از گلدسته هاي شهر من
آنجا هنوز نيلبكم نفس دارد؟
آن گرگ هنوز به گله ام ميزند؟
آيا هنوز بوي نان برشته مي آيد؟
رهايم كن كه من
قاصد هزار لحظه از شرمم
راوي قصه اي پر از دردم
گوش مي كني مرا؟
هنوز صداي ناله مي آيد
لعنت به اين همه حلقه هاي سياه
نا اميدم از رسيدن فردا
آه اي ماه دور از پليدي و نيرنگ
...آيا هنوز
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
!!!حرفهايت همه از جنس دروغ و پره از نيرنگ است
جمله ي آخر تو
كه چه سوزاند مرا
!و من از كنج قفس داد كشيدم هرگز
و تو بي قيد چه آسان رفتي
كاش مي خنديدي
لااقل دست مرا مي ديدي
كه هزاران سيلي
!به سر و روي من ازدرد جدايي مي زد
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط پائیز |


258 magnify
محتضر منم
در انتظار مرگ خويش
آيت جمال تويي و من
مبتلا به ترك خويش
رنگ مي بازد لباس كهنه ي بي تابييم
صبر و من
چند روزيست مداما پي هم مي آييم
هاي اي مسافر كوه نشين
اي ملبس به گل و عطر و شفق
.....راه من با تو يكي نيست چه سود
====^^^^^^^=====
آن دوازده ضربه ي ساعت اگر امشب نواخت
گركه اين زخم قديمي لحظه اي اندك مراعاتم كند
با تو من صدبار نجوا مي كنم
راز من را اشك زيباي تو رسوا مي كند
گر تو تصميمت سكوتي گنگ در اين لحظه هاست
من سكوتم را پر از اشعر زيبا مي كنم
..گركه اين زخم قديمي لحظه اي اندك مراعاتم كند
من تورا كنج نجابت باز پيدا مي كنم
پاسخ من به سكوت تو فقط برگ گل ياسمن است
گرچه مي سوزم از اين تب باز در اكران مرگ
ساعتي را سرخوشم اين عشق درمان من است
من صبورم و صبوري گرچه جانكاه است وسرد
يادتان باشد بجز اين صبر جان فرساي سرد
هيچ كس در اوج طوفان هاي درد
...با من دلخسته پيماني نبست
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
سرد و سنگين مي زند
قلب بيمار و پر از اندوه من
ساعت از تكرار خود بس ناخوش است
روح ماهي هم دلش تنگ است از فقدان آب
...آنكه مي بينيد آن گوشه به شب پيوسته است
جسم بي جان من است
صاحب اين جسم بر تقواي خود شك كرده است
آنچه مي بينيد مصلوب است بر ديوار درد
آن نگاه خيره و سرد من است
اوج اقدام من از اين پا به آن پا كردن است
...كم گناهي نيست قتل رازقي
چون حشاشين كليسا من چه خون ها ريختم
جرم من از عاشقي هم سرتر است
من شدم جلاد احساسات خويش
مقتل من چشم زيباي تو بود
آن نه جائيست كه جاي صلح و خواهش باشد
كار تو هرچه كه باشد نشود سازش و نرمش باشد
...راست گفت؛ آن كه به مهنت بنوشت
عاشقي شيوه ي رندان بلاكش باشد
...........................
...جرم من
جرم من از عاشقي هم سرتر است
گرچه ديگر نيستي
...بازهم
تا تو مي تابي به من
قلب من از قلب گل عاشق تر است
...جرم من
.از عاشقي هم سرتر است
^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^
به قلم پائيز؛ چهارمين شب از اسفند ماه
:توضيح
حشاشين كليسا : قاتلين بالفطره اي كه در طي قرون وسطي و به دستور كليسا افرادي را كه اهدافشان با اهداف كليسا مغايرت داشت را به فجيع ترين شكل ممكن از راه بر ميداشته و ترور مي كردند. حيات حشاشين تا سال 1944 و تا پايان جنگ جهاني و در پاريس ادامه داشت . عده اي بر اين باورند كه حشاشين همچنان وجود دارند و آماده اجراي دستورات رم هستند. گرچه باور اين موضوع با توجه به انحلال اين گروه در خلال حوادث پاياني جنگ جهاني تقزيبا غير ممكن است
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط پائیز |


 magnify
گفته بودي كه مرا كوچ تو خاكستر كرد
تو نديدي كه غمت با دل من بدتر كرد
آه هيهات كه هر بار ز تو رنجيدم
حال اين رابطه را غربت تو بهتر كرد
قسمت اين بود كه هنگام وداعم با تو
با گلي پرپر و پژمرده به دادم برسي
پنهان ز تو من چه گريه ها مي كردم
آندم كه براي تو شدم هيچكسي
وقت رفتن به تو گفتم كه نگاهت جاويد
گفتي كه تو هم خاطره اي،خاطره بايد برود
با اشك بگفتم به خدا جز تو كسي وارد نيست
با اين دل بيمار بماند و به روحش بدمد
خنديدي و گفتي كه برو خوش باور
برگشتي و رفتي پي پيمان جديد
رفتم و پس از رفتن من هيچكسي
در شهر تو از من اثري باز نديد
امروز كه بازم زتو آمد خبري
اين نامه به جاي خنده كردم غمگين
فهماند به من جوهر خشكيده ي تو
هستي تو هنوزم وسط شك و يقين
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط پائیز |


333 magnify
من
ابتذال واژه ها را ديده ام
من
احتكار حقايق را چشيده ام
من
شاهد فرو ريختن ابهت انسانيت بوده ام
من
از سر جوي خونين آزادگي پريده ام
...و چه ها كه نديده ام
من مرگ را مي ديدم كه پنجه بر ديوار زندان مي كشيد
حسادت را مي ديدم كه گلوي عاطفه را مي دريد
مرا يادت نيامدست هنوز؟
من
همانم كه با يك گوش دشنام تو و با گوش ديگر گريه ي دوست مي شنيد
من همانم كه با سكوت،شكوه دولت تورا خريد
من مفهوم اسارتم
گرچه در اوج حقارتم
باز هم مرگ بر تو مي گويم
با..خشم و نفرتم
تو
به شب مسلح و من به دشنه ي سياستم
حال گو تو برنده اي
يا من و رسالتم؟؟
........................
گر من سكوت كرده ام مبر گمان به ترس من
هل من مبارزه من درون شعرهايم آرميده است
امروز اگر كمر همتم خميده است
فردا ببين كه اين اسب،تا كجا رميده است
((پائيز، اول اسفند))
تقديم به روح پاك سردار شهيد عماد مغنیه
!!آسمان خانه او شد
 
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط پائیز |


لحظه رفتن تو
وقت جان کندن من
ساعت کوچ تو و
پا به پا کردن من
موج در گیسوی تو
خشم در چهره من
زهرخندی به لبت
بغض در نعره من
تو به بالا دادی
شانه هایت..سوختم
چه کسی یار تو شد
کاش می دانستم
تو سفر کن که مرا
در تو جز یادی نیست
به گلوی خسته ام
نای فریادی نیست
من تورا بوئیدم
و هوس رنگ تو شد
من چه کردم که چنین
عشق نیرنگ تو شد
خواستم بانگ زنم
آه..برگرد..نرو
تو به نجوا گفتی
با دلی سرد..برو
وقت دلجویی تو
من به بیداری اسیر
تو بهانه ات چه بود؟
..گل..تبسم..تقدیر
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط پائیز |


نه تو شيريني و نه من بخدا فرهادم
پس دگر كم گله كن،كم بده دل بر بادم
بيستون شهر من و كلبه عزلت دل توست؟
به خدا جز غم تو نيست دگر در يادم
نه تو آن دلبر ديروزي و نه من پي آن نرگس مست
يادگار تو مرا جز شب سربي و غم است؟
گر سراغم تو از آن قلب پريشان گيري
به خدا من شده ام آه همان دل كه شكست
...گر به يغما دل من بردي و حاشا كردي
...دل به بيگانه بدادي و شبم چون شب يلدا كردي
گر كه سوزاند غرورت رز خونين مرا
...خانه ام سوختي و قصر بلوري،تو پيدا كردي
من هنوزم شده ام بند به آن زورق تنهايي تو
تشنه ام،تشنه ي آن حجب و حيا و دل دريايي تو
...آه!! پائيز فداي شب باراني تو
خوش به حالش كه شد همراه جديده..عشق پيمايي تو
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط پائیز |


آنها به تعداد قطره هاي باران هستند
از ميان مخلوقات
ساده ترينشان هستند
مظلومند ولي هميشه متهم به ستمكاري
كسي دوستشان ندارد ولي آنها همه را دوست دارند
آسماني هستند و هم پياله ي خاك
به كمترين ها قانعند
هميشه ميهمان دل هاي گرفته هستند ولي افسوس
ميزبان با سنگ به استقبالشان مي آيد
از عهد سنگ
دزد،قارتگر،قاتل،آلت دست شيطان و همدست جنييان و هر آنچه بدتر است را به آنها نسبت داده اند
...كفر اگر نباشدي
خدا هم گويي آنها را فراموش كرده است
ولي من كه سالهاست با آنها همخوانه ام
قسم به غروب و صداي نجيبشان
شمارا آگاه مي سازم
!!كلاغ ها پر هياهو ترين واژه هاي مسكوت زمانند
اي
به سياهي نشسته
اي
به روي شانه ي باد خفته
آه من و قار قار تو از يك جنس است
كه جز تو در ميان صفحات سياه زندگي كسي همسفرم نشد
روح كلاغي كه عمريست در من حلول كرده
امشب نيز روح زخمي ام را تيمار مي كند
...براي هزاران قرن همراهي
!!سپاسگزارم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط پائیز |


براي او
براي مهرباني هايش
و هرآنچه به من داد و بي پاسخ ماند
براي همو كه نجابت و تنهاييش را به دروغ و ريا نيالود
دوستي را با عشق و هوس نياراست
بپاس تمامي ثانيه هايي كه سكوتم را مترجم بود
براي تمام لحظاتي كه در هجوم نارفيق،فقط گرمي نوازش گفتارش مرا مرهم بود
براي سنگ صبور و همدمم
براي پشتوانه شبهاي بيقراريم
براي رفيق
براي همراه
براي دوست
...براي
.گر بخواني و لايق بداني..ستاره باران خواهم شد
========================
هم نفس بي كسيم
آخر دلواپسيم
وقت نبودنت ببين
من خود بي طاقتيم
با تو نماز سحرم
رنگ نياز مي شود
گر تو به باغم بدمي
گل به تو ناز مي شود
دولت بي دولتيم
حاجت بي حاجتمي
وقت نيايشم هنوز
خواهش بي علتمي
ساغر بشكسته منم
شمع و چراغ من توئي
من پرم از يآس و زوال
مرگ فراغ من توئي
گر تو به دادم برسي
شعر و ترانه مي شوم
نور تو گر به من رسد
عمر دوباره مي شوم
خواهش پيوسته توئي
از تن سرخ لاله ها
شب،همه شب كه باورم
پر شده از گلايه ها
اي همه خاك خانه ات
وقف تيممم شده
نرگس چشم روشنت
خانه دومم شده
رسته ز آرزو تويي
غرق ستايشت منم
هاي گداي سركشه
هرم نوازشت منم
من به تو شك نمي كنم
چون تو ستاره مني
گر تو مرا طلب كني
حج دوباره مني
آه من و بغض مني
دل ز دلم نمي كني
جان به فداي پاكيت
دست به من نمي زني
حيف تو از آينه اي
من ولي از تبار خون
تو پري از نسترنو
من شبح سرد جنون
اول و آخرم توئي
قلب شكسته ات منم
از همه بهترم توئي
قامت خسته ات منم
كاش كه باورت شود
حاصل لطف تو منم
گر كه تو قابلت شود
نقطه عطف تو منم
عمر سراب تو منم
لايق محراب توئي
من به تو اقتدا كنم
نوره به سرداب توئي
گركه مرا هيچ كسي
جز تو به خاطر نسپرد
سر خوشم از همين كه تو
ياد منت به دل نمرد
غرق شفاعتت منم
بهار گلريز تويي
رنگ رفاقتت منم
همدم پائيز تويي
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط پائیز |


شهر من
خفته در خون بايدم بيني اگر امروز ساكت مانده ام
من گناهم چيست
گر از عشق تو در كنج زندان مانده ام
گفته است دشمن اگر من با تو هم پيمان شوم
هرچه دارم جز همين يك شعر
از من مي برد
حافظت باشد همين يك شعر چون من آگهم
!!روزي از اين روزها من هم به بالا مي روم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط پائیز |


روزي مي خواستم
با تو قسمت بكنم
غم تنهايي شب هايم را
صبح فردايم را
من تورا لايق پيوستن با خود ديدم
...............
من تورا مي ديدم
كه چو من از شب و جان كندن گل بي زاري
عاشق سبزه و نور و سحر و گلزاري
و چه بي آزاري
...............
...قصه ام گشت شروع
نامه هايم به تو مي زد لبخند
شعر هايم به مي شد پيوند
خنده هايت نفسم گشت چه زود
و بيفتادم
در دام همان زلف كمند
..............
و تو افسوس نديدي كه در اين حادثه ها رابطه ايست
بين لبخند تو و مشك فشان گشتن من
..............
...حيف شد
آن همه احساسم مرد
شاخسار غزل عشق تو در من افسرد
در خيانت و دروغ
دلت اي كاش بفهمم كه چه مي خواست هويدا بكند
بر سر سفره خونين دلم
تو نمك خوردي و افسوس چه زود
آن نمكدان
به دست چو سحرگاه،لطيفت بشكست
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط پائیز |


به سنگفرش كوچه اي
زلال و گرم خيره ام
و بي تو باز بي صدا
به شهر شب رسيده ام
صداي پچ پچ نسيم
به زير گوش برگ ها
تفاوت نژاد ما
قبيله ها و رنگ ها
تورا به باد مي دهم
مرا به خاك مي دهي
پس از گذشت سالها
به من جواب مي دهي
كه نيكي و محبتم
به چشم تو نيامده
حوصله ات زدست من
كنون دگر سر آمده
مرا بدون خاطره
رها نموده اي ولي
به شهر غصه هاي من
هم آخري هم اولي
رفتني ام،رفتني ام
من به خدا مردني ام
در امتداد زندگي
قصه نا گفتني ام
عزيز قصه هاي من
حال كه از تو شاعرم
روا نباشد اينچنين
كشي تو آتش به پرم
به سادگي چهره ات
قسم هنوز زنده ام
ولي فقط تو آگهي
كه سالهاست مرده ام
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط پائیز |


خانه ام
خانه ام از دور رنگي قهوه اي دارد
فرش هايي با نقوشي از گل و سنبل
سقفي كاگلي دارد
......
خانه ام يك باغچه پر، از رموز زندگي دارد
حرف هايي از گذشته
خستگي،وابستگي دارد
......
در درون خانه ام
مادرم با جانمازش سالها را عاشقي كرده
رنگ تسبيحش سفيد و چادرش از جنس شوق
خانه مارا وجودش دشت پر، از رازقي كرده
......
..خنده هاي خواهرم
..خواهر كوچكترم
لحظه اي نيست كه از او به خودم پل نزنم
......
..پدرم
و نماز سحرش
..و چه برفيست نشسته به سرش
......
آسمان خانه ام پر شده از نور خدا
من بجز تنهايي
خانه اي دارم از احساس و نياز
..خانه ام
راستي از دور
...رنگي قهوه اي دارد
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط پائیز |


گريه مي كنم
گريه مي كنم
پشت پنجره اي كه به اتاق تو باز مي شود
جائي كه دلم غرق نياز مي شود
اين آخرين پناهگاه من
جائيست كه سردي نگاه تو دستش به آن نمي رسد
اينجا مرا براي صداقتم مواخذه نمي كني
جائيست كه مرا با نگاه سوزانت همچو اشعارم مچاله نمي كني
و همچون شادي هاي زودگذرت مرا همخوانه با زباله نمي كني
گريه مي كنم
و با صداي بي صدايي از تو شكوه مي كنم
گريه هاي پشت پنجره
همه از بي كسي نيست
از بي پناهي نيست
..گاه
آنكه ياور تو نام دارد
!!نطفه اشك هاي تورا در رحم دارد
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط پائیز |


الا ای خفته در گوران،من آن پائیز مغرورم
ز شهر سرد و برفیتان،خدارا شکر من دورم
سلاحی از تب و شعرم،تلاقی دل و نورم
مرا گر یادتان مانده،همان شب های پر نورم
--//--//--//--//--
شما دزدید ای کوران،الا ای قاتل باران
به تاریکی فرو رفته،شمائید ای دغل بازان
نمک نشناس و نافرمان،شما هستید ای یاران
شما که با دو صد نیرنگ،شکستید عهد و آن پیمان
--//--//--//--//--
کسی جز من شمارا کرد باور؟کسی جز من شمارا بود یاور؟
کسی جز من میان اشک و شادی،بجز یاد شما می داشت در سر؟
رسید آن روز کن در چشم خونم،شمارا بینم از یک ذره کمتر
شمارا لعن و نفرین کرده ام من،که بر دارم بکردید دست آخر
--//--//--//--//--
کنون کز شهر من تا شهرتان راهی جدا است
شمارا شاهدم این گریه های بی صدا است
در این فکرم که در دلهایتان شرم و حیا هست؟
شما خود پاسخم گوئید اگر در بینتان بوی خدا هست
--//--//--//--//--
مرا هرگز نمی بینید دیگر،که از دست شما ویرانه گشتم
دلم را رنگ غمهاتان بکردم،گهی مسجد گهی میخانه گشتم
مرا با خنجر یاری بزد زخم،همو که با دلش همخانه گشتم
شمارا صدهزاران بار نفرین،که از دست شما دیوانه گشتم
--//--//--//--//----//--//--//--//----//--//--//--//--
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط پائیز |


تولدت مبارک
صدای نبض باران
تراوش سپیده
بروی کوهساران
*
پری کوچک من
فرشته سپیدم
تولدت مبارک
ترانه ی جدیدم
*
شگفتی زمستان
نوای قلب خستم
تو قامت بهاری
صدای پای بستم
*
گل قشنگ و نازم
پاک، چو آسمانی
کاش بمیرم و تو
تا به ابد بمانی
*
گرچه تو از خزانی
ولی به دشت پائیز
هوای خانه ام را
کردی زعشق لبریز
*
من و تو و کلاغ ها
تفسیر این خزانیم
باید هجوم شب را
از قلب خود برانیم
*
شب تولد توست
نگاهم از تو دریاست
خانه ی گرمت ای دوست
ببین همیشه اینجاست
*
نامت چقدر زیباست
کسی به اسم دوستی
دلی به رنگ آتش
!!گلی به رنگ یاسی
به قلم پائيز هفدهمين شب بهمن ماه
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط پائیز |


های ای مردم شهر
روزی از این روزها
من به معراج روم تا به ابد
خشک گردد ریشه سرو بلند عمرم
و در آن روز مرا کنج اتاقم یافت خواهید نمود
مادرم می گرید
خواهرم چنگ به صورت بکشد
پدرم را کمرش خم بینید
دوستانم نالان
دشمنانم شادان
و من انگار که صد قرن از اینجا دورم
من وصیت دارم
که شما را به خدا زود مرا غسل دهید
و حلالم بکنبد
اگر از من به شما خیر و شری عارض شد
به من خسته ی رنجور ببخشید و شفاعت بکنید
در نماز جسدم
بی تضاهر و دروغ
دوستان زود بیایید و شرکت بکنید
تن بی روح مرا
روی شانه بنهید
حمد و لله بگویید و مرا
به سر گور زمینم بنهید
بگزارید مرا خوب ببیند مادر
خواهرم را مگزارید که بی تاب شود
و پدر را بگزارید که اینجا باشد
که مرا تا به کف گور همو همراه است
من نه از جمع شما گل خواهم
نه به این فاتحه و راز و نیازم محتاج
به مزارم رفقا گر آئید
آب و آئینه بیارید و غزل
شمع و فانوس بیارید و سرود
و دو برگ از گل اشعار فروغ
و تو ای دوست بروی لحد و سنگ مزارم بنویس
نام او داود است
شهرتش پائیز است
به مزارم رفقا گر آئید
...آب و آئینه بیارید و غزل
روزی از این روزها
می روم تا به ابد نزد خدا
مژده دادند مرا
هجرتم نزدیک است
خانه ام هست همین نزدیکی
روی قبرم مگزارید نشیند خاکی
روزی از این روزها
...یادتان باشد اندوه مرا
نشود بر سر این خاک ببینم که شما گریانید
به خدا خنده ی تو دوست ، مرا درمان بود
...جان آن شعر که با هم خواندیم
به مزارم رفقا تا به سحر خنده به لب بنشانید
به مزارم رفقا گر آئید
...آب و آئینه بیارید و صفا
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط پائیز |