شهر بوي مرگ مي گيرد
دلم را درد مي گيرد
بلوره خانه ي دل را
غباري سرد مي گيرد
^-^-^-^-^-^
جهان تاريك مي گردد
دل من پير مي گردد
از اين دنياي بي قانون
دل من سير مي گردد
^-^-^-^-^-^
دو قطره نور روييده
به روي گونه ات پائيز
خدا بر تو كند رحمي
در اين شبهاي حزن انگيز
^-^-^-^-^-^
همه ياران جفا كردند
چه بد از تو گذر كردند
به تو ياران ديروزي
چه بيگانه نظر كردند
^-^-^-^-^-^
تورا با آرمان هايت
رها كردند و خنديدند
چراغ روح و جسمت را
چه بيرحمانه دزديدند
^-^-^-^-^-^
من و تو شكر! تنهاييم
خدارا شكر! اينجاييم
هنوزم زنده ايم گرچه
ز هجر دوست گريانيم
^-^-^-^-^-^
و اندوهي چونان سوزان
به گوري تنگ مي ماند
كنون عفريت تنهايي
سرود مرگ مي خواند
^-^-^-^-^-^
خدا را من چونين ديدم
به من يك قطره دريا داد
پس از آن وعده ي مرگم
به فردا هاي فردا داد
^-^-^-^-^-^
دل بيمار و غمگينم
همانجا جا به جا وا داد
براي كشتنت پائيز
همان ديوانه فتوا داد
^-^-^-^-^-^
سلامت!جسم يارانم
كه عمرم را فدا كردم
براي بي وفائيشان
و آنان را صدا كردم
^-^-^-^-^-^
خوشا هردم كه يارم هست
خوشا هرجا كه او آنجاست
بقاي عمر آن مردي
كه جاي من كس آنهاست
^-^-^-^-^-^
كه من خود عزم آن كردم
كه باشان همنشين گردم
وگرنه عابران دانند
هنوزم كوچه اي سردم
^-^-^-^-^-^
تو هم پائيز مدفون باش
به زير يادشان هر شب
تورا سهمي نمانده جز
گل خشكيده اي بر لب
^-^-^-^-^-^
تمام حرف دل اين است
ز خود كرده چه تدبير است؟
كنون كز يادها رفتم
چه جاي شك و تحقير است
^-^-^-^-^-^
من آن رودم كه دريارا
دگر هرگز نخواهم ديد
به جان روح من افتاد
هزاران ريشه از ترديد
^-^-^-^-^-^
فداي بي وفائي تان
رفيقان پريروزي
دلم فرش قدم هاتان
الا ياران ديروزي
^-^-^-^-^-^
همان ربي كه سوزاندم
هميشه يارتان بادا
گل خورشيد در چشم و
غزل همراهتان بادا
!^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^-^!
تو نباشی دگر از خواندن اشعار چه سود
قلب بيمار و پر از اندوه من
ساعت از تكرار خود بس ناخوش است
روح ماهي هم دلش تنگ است از فقدان آب
...آنكه مي بينيد آن گوشه به شب پيوسته است
جسم بي جان من است
صاحب اين جسم بر تقواي خود شك كرده است
آنچه مي بينيد مصلوب است بر ديوار درد
آن نگاه خيره و سرد من است
اوج اقدام من از اين پا به آن پا كردن است
...كم گناهي نيست قتل رازقي
چون حشاشين كليسا من چه خون ها ريختم
جرم من از عاشقي هم سرتر است
من شدم جلاد احساسات خويش
مقتل من چشم زيباي تو بود
آن نه جائيست كه جاي صلح و خواهش باشد
كار تو هرچه كه باشد نشود سازش و نرمش باشد
...راست گفت؛ آن كه به مهنت بنوشت
عاشقي شيوه ي رندان بلاكش باشد
...........................
...جرم من
جرم من از عاشقي هم سرتر است
گرچه ديگر نيستي
...بازهم
تا تو مي تابي به من
قلب من از قلب گل عاشق تر است
...جرم من
.از عاشقي هم سرتر است
^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^!^
به قلم پائيز؛ چهارمين شب از اسفند ماه
:توضيح
حشاشين كليسا : قاتلين بالفطره اي كه در طي قرون وسطي و به دستور كليسا افرادي را كه اهدافشان با اهداف كليسا مغايرت داشت را به فجيع ترين شكل ممكن از راه بر ميداشته و ترور مي كردند. حيات حشاشين تا سال 1944 و تا پايان جنگ جهاني و در پاريس ادامه داشت . عده اي بر اين باورند كه حشاشين همچنان وجود دارند و آماده اجراي دستورات رم هستند. گرچه باور اين موضوع با توجه به انحلال اين گروه در خلال حوادث پاياني جنگ جهاني تقزيبا غير ممكن است



