دلم می خواست تا پیش تو باشم
تو می دانی
که در ژرفای با هم بودن آن گلبرگ روئیده
که ریشه در میان مهر گسترده
~!~!~!~!~!~!~
دوباره آن گلیم ابر را وا داد
آسمان بروی بام شهر
دگر به دیده نتوان دید
گل بی تاب و آتش پوش من؛ خورشید
~!~!~!~!~!~!~
به زیر چانه می گیرم
همان دستی که از دستان تو صد خاطره دارد
گلی از پیچک احساس می چینم
و باران، بی امان، یک بند و سیل آسا
بروی خانه می گیرد
~!~!~!~!~!~!~
دوباره دفتر شعرم
تورا از من طلب دارد
قلم را باز می جویم
که از یادت نفس دارد
به خود می گویم ای پائیز
کسی کز عشق می خواند
چه صحبت از قفس دارد؟
دگر از خواب نومیدی
چه می داند؟ چه می داند؟
~!~!~!~!~!~!~
و من از پنجره تا خانه ات را با نگاه اندازه می گیرم
و تو این فاصله را با سلامی از میان بردار
مگر این اسب ابلق
عمر؛ تا کی می خرامد رام
که ما در حسرت امروز و فرداها
حذر از عشق بنماییم؟؟
~!~!~!~!~!~!~
همین عاشق؛ قلم را
در بر معشوق؛ دفتر می نهم آرام
و از زندان خانه می جهم نارام
بسوی خانه ات این بار محکم تر
قدم هایی بروی سنگ های کوچه بگذارم
و از این فکر سرشارم
اگر در ظاهرم دیگر جوانی نیست
دلی فیروزه ای در باطنم دارم
~!~!~!~!~!~!~
برایت لادنی با شوق می چینم
و از لای طلایی های خورشیدی
تورا با خنده ای روشن
ز پشت پنجره بی تاب؛ می بینم
تورا از فرط دوری های عاشق کش
دوباره؛ باز در آغوش می گیرم
می شکند سپیدی های مه، آرام
می گیرم بروی دست هایم شبنمی کز لاله می آید
سکوتی نرم و نازک می خزد بر جسم دریاچه
!دلم را هی! زنم تا شهر استثنا
~!~!~!~!~!~!~
همانجا کز زمینمش نور می جوشد
در این لالایی شیرین رازآلود
به گوش آید صمیمی نغمه ای پرشور و روح انگیز
نوایی آسمانی
سرود جاودان مهربانی
~!~!~!~!~!~!~
بروی کاج؛ اینجا یادگاری نیست
دگر پس مانده های جوی انسانی
درون رود؛ جاری نیست
بجای جت!
سما مآوای طوقی هاست
بجای های های تانک و بمب افکن
بروی شاخه ها آواز قمری هاست
به لطف مرگ دود و جنگ و بمب باران
چراغ خانه از این فاصله پیداست
کسی می گوید اینجا پارک ممنوع است!
و این هم وقت مرگ آخرین رویاست!!
سفر باید
همین حالا
مرا تا هست،می بایست، تنهایی
خروش موج بیداری
بروی فکرهایی زرد و آشفته
مرا ای کاش سدهایی
بروی رود بی تابی
علاج درد بی خوابی
فقط آرامش دریاست!
و یک فانوس
کز این فاصله پیداست!
تو دیگر شعرهایم را نمی خوانی
مگرنه؟
خودم را هم نمی خواهی
مگرنه؟
یقین دانم چنان از خانه ببریدی که امروز
تو دیگر نام من را هم نمی دانی
مگرنه!؟
کفش هایی از جنس جاده
به پاهای من اندازه
تا نقشه ها ز مرزها شود تهی
ای کاش جهان بی اجازه!!
عاشق وسواسی
برای شکوه عشق
باید دریاها را هم شست
بی دلواپسی
باید دوباره آسمان را کمی گردگیری کنیم
باید که طلق ماه را هم عوض کنیم
چون
بی تفاوتی کوه را باور ندارم
باید هوای کوه را هم پر از هوس کنیم
با پرندگان قفس
چه جای صحبت از هوای آزادی
باید که حجم قفس را هم پر از نفس کنیم!
ای بلورین پیکرت معصوم و پاک
تار مژگانت همیشه کوک
گلدان های چشمانت ز خاک
ای نگاهت آگه از اسرار من
ای دلم خورده ز دست روشنت مردانه چاک
ای که مغروری دلت آباد باد
ناز شیرینت دوباره عمر این فرهاد باد
ای خوشا این روزها کز بلبلان رسوا ترم
آی هرکس را فکندی بر زمین آزاد باد!
و تورا در قطبی ترین شبهایم یافتم
که سمند نسیم را مستانه می راندی
جایی که راه آسمان کوتاه بود و دست یافتنی
وقتی که از دستت بروی کوه بهار می ریخت
و نرگسان چشمانت از لابه لای شکوفه ای سیب پیدا بود
خواستنی تر از بوسه بودی و هوسناک تر از شراب
پیوسته و آرام
صبور و نجیب
عجول و نارام
من بودم
تو ابرهارا گره می زدی
باران که از تو بود
یادت هست؟
خورشیدکی که موی تورا شانه می زد و من
که از عطر شب بوها راه را تا خانه عطرآگین کردم
کوچه های قدیمی و بوی خاک صمیمی
عطر چای و درخت گردو
فرش های جهیز بی بی
و تو که آمدی و جغد ها مردند
درخت کنار
تا چشمه ریشه دواند
ساعت ها بیدار شدند
و موسم بازگشت پرستو ها شد
امروز...
بی بی مرده
خانه افسرده
و ساعت دیواری باز هم خوابیده
تو و پرستوها
کی هوای خانه را دلتان خواهد کرد؟
اگر هنوز هم دلت سیب گلاب می خواهد
برگرد
از هر راهی که کوتاه تر است برگرد
کین وارث یخ زده
دیگر طاقت گریه نسترن های باغچه را ندارد
برگرد که انجماد از تو می ترسد
برگرد، نرگس ها سردشان شده
نمی خواهی باز
دستمالک سرخ و سپیدت را به گردنشان بیاویزی؟
بیا که هنوز
پنجره ها باز است و درها مهمان نواز
بیا که دیشب
تمام خانه فریاد می کشید
باید رویا ها را گردگیری کنیم
و من آرام در گوش اتاق متروکت گفتم
باز خواهی گشت
راستی
ای با تو فسردن ها بدل به رستن ها
تو و پرستوها
کی هوای خانه را دلتان خواهد کرد؟؟
برخیز که شب گلوله باران شده است
دریاچه غم سرای یاران شده است
در جام وطن شراب زهر است و ریا
کفر است و دروغ است و سکوت اسرا
من پرچم استقلالم
در پیچ و خم سفر به خورشیدستان
با توشه خود
رود گلاب و نخلک خوزستان
هرجا اگر آن سه رنگ زیبا دیدی
صدبار میانشان به خونت بنویس
تا باشی و باشم وطنم
ای ایران
هیچ جا جای من نیست این روزها
قدم های تند ایام
روزهایی خالی
شبهای شهر من که پشت به مهتاب کرده است
و حجمی طویل به معنای خویشتن
در این هجوم پوچ
نخل و خیال سیب
کارون من غریب
جاپای حرص خواب
فریاد مرد شهر
در جسم سرد باد
پائیز یخ زده!
لعنت بر این سراب!
دنیا فقط برای اغنیا بهشت
و پس از آن همه روئیدن ها
چرک می لغزد
بر لاشه بی جان گل یاسمنی
که همین دوش
با دست سپیدت لب این رود نشست
طفلی
بروی ماسه به ناچار نوشت
آه ! غم رود دلم
دنیا فقط برای اغنیا بهشت!
تن من گندم ناب و نخلک خوزستان
تن تو زنده رود، خنکای نفس باغستان
تن من پارچه منصف دیباگری است
تن تو سوگلی و عاشق افشاگری است
تن من حوزه ی بازیگری است
تن تو جنس درختان پر آذری است
تن من رودک خشکیست،نهالی خسته
تن تو سی و سه پل از گل در هم بسته
گر شود آتش چشم تو امانم بدهد
اگرم خرمن زلف تو زمانم بدهد
کاشکی حاکم شهر تو کمی منصف بود
کاش پائیز به رندی و به آمادگی آصف بود
دوش از دست تو صد شکوه به قاضی بردم
جام لب سوز تورا بر لب ساقی بردم
تن من ابر بهاری شد و بر قامت تو بارش کرد
فقط آن بار تنت با تن ما سازش کرد
تن من رود شد و در دل بحرت جاری
ماهی بوسه ما تا به ابد بر تن نهرت جاری
در شام آخر از او زاده شد غمی
تا باورم شود که او هم از جنس خاک بود
لالایی صدایش و رقص حزین شمع
این آخرین رفیق،عاشقانه پاک بود
دستی بروی کاسه رنجش کشید و گفت
چون می رسد سپیده گمانم تو می روی
هرگز مباش مضطرب ز احوال چون منی
آن سوی آسمان تو خورشید می شوی
این آخرین رفیق،چون آه حسرتش
همچون کبوتری ز آسمان شب رهید
آن شب که جیغ می کشید مرغ ستارگان
دیدم که تا طلوع شهر،پر شور می دوید
در عمق جنگلی که درختان بید داشت
آن شام آخر و تردید و آرزو
دستم برای اولین بار ، بر دست او نشست
تنها سکوت بود و عریان، شرم او
بگذشت هزار و یک شب،زان نا تمام شب
آن نیکتا رفیق،پشت صریر ترانه ماند
هرگز زمن دگر نیامدش پیام و نشانه ای
در گوش درختان بید، این قصه ناباورانه ماند
گاهی به یاد آن رفیق پاک باز
می گویم این سفر چه دردناک بود
می گویدم نسیم خاطرات دور
آن آخرین رفیق، عاشقانه پاک بود
من کسی را می خواهم
که بفهمد دل من بازی نیست
دل من
به سقوط برگ از شاخه گل راضی نیست
دل من از دست
غزل و شعر و ترانه به خدا عاصی نیست
دل من خود شعریست
پس ژرفای عمیق و خنک سایه خواب
پشت لالایی مهتاب
و من
همچنان دربه در نیک ، رفیقی هستم
که بیاید و به من قرص محبت بدهد
دل من می خندد
دل من عاشق گرگم به هواست
دل من بچه ترین بچه آزاد خداست
دل من بازی نیست
!دل من همبازیست
صحبت از ناز
و طنازی نیست
دل من عاشق آتش بازیست
من کسی را می خواهم
که بیاید پشت جنگل به زمین حلقه شویم
موی بر هم بنهیم
دست بر شانه هم بگذاریم
شوق را زنده درون وطن سینه کنیم
او نشیند بر موج
نور از دور بپاشد بر من
ابر را بفشارد
به درون سبد نیلی خودکار و باز
کف دستم بنویسد آرام
من و تو ما هستیم
...من و تو
!وه
چه زیادیم، چه خوب
و در این وادی و بی آب و علف
دل ما باران است
دل ما آزاد است
و به گوش همه آدم ها
دل ما لالائیست
دل ما بازی نیست
دل ما همبازیست
...من
کسی را می خواهم
عینکم کور است
پنج شنبه ها که شهر
جشن دود می گیرد
دستم را در شب فرو می کنم
ستاره دامنش را جمع می کند
صندلی ها زار می زنند
دلشان نشستن می خواهد
پشت دیوار بی کسی نهان
ساقه های خشکیده دوستی
و تنها به گوش و چشمم آشنا
خمیازه های مه بروی شهر
...من
ماهی های بی حوصلگی ام را درون آب می ریزم
فلس هایشان به دست تو می چسبد
حاضرم باز صدایت بکنم
حاضرم باز
دوستت داشته باشم تا نور
تا سپیده
چه بگویم ، تا همان مهتابی
که به سرپنجه کارون می ریخت
حاضرم هرچه بگویی
اطاعت بکنم
بجز آن جمله که هر هنجره ای را لرزاند
و به هر گوش
طنین شب شب وارفتن بود
برو تا عشق تجلی بکند-
من اگر رفتم
-مگزاری پس از این حادثه احساس تزلزل بکند-
یادم آید که همان لحظه صدایت لرزید
ماه از سنگ دلی های بنی آدم فانی ترسید
من فقط خسته شدم
خسته از راه درازی
که پیموده بدم
خستگی های من از پای تو بالا می رفت
خستگی های من از ناز تو هم بیشتر است
...راه افتادی و رفتی
...دور می گشتی و ماندم
ماندم از کوه بخوانم که چو من
خسته از دیدن اسحاب نخواهد گردید
ماندم از رود بخوانم که چو من
گرچه از دور همیشه زیباست
لیک عاقل آن است
که بداند زیر این شاهرگ نیلی از خاک آزاد
چه عجایب وطنی زنده و جریان دارد
باز برگرد
آنچه آنجاها نیست
به خدا سبزی اینجا دارد
آن چه در دست تو نیست
باز بی پرده ببین
دیدی؟
آنجا هم نیست
من نمی دانم
امروز کجایی اما
باز برگرد که باز
دل پیراهن من بهر تو دلتنگ شده
آه! یاد تو اگر مانده بیا
همچو آن روز که من از سفری برگشتم
تو برایم سبدی گل بفرست
لای آنها بنویس
دوستت می دارم
تا همیشه، تا اوج
و بدان
باور کن
پنج شنبه های من به تو عادت دارد
باز برگرد
که دیدم امروز
عابری خیره به من شد
پرسید
هدف از این همه در جا زدن و حرف نرفتن ها چیست
باز هم معرفت نیمکت ضاله پارک
که بدو گفت فلانی بس کن
برو و عمر
به گذار و گله سر کن
تو از این عاشق دلخسته گذر کن
او؛
آخرین دفتر خط خورده شعر است
دست هایش-
دیدی؟
چشم هایش-
دیدی؟
عینکش هم کور است
پنج شنبه ها که شهر
جشن دود می گیرد
و در آن صيف
كه خود منشآ صد آكنه و آفت بود
خرمن ملتهب قلبش را
آتش ضاري يك خاطره سوخت
ضاله و ول شده، بي پايه و سست
زو دگر هيچ نشاني ز ولد نتوان جست
مرد واشي
به زمين همه آغشته به استعمارش
خنده اي كرد و به صد طعنه،حريص
:دست بر چنگك دهقان زد و گفت
-شرح احوال تورا بر تن يخ بنوشتم-
يادش آمد كه همين ساحر خوش طلعت مست
دوش بر سايه ي همسايه نوشت
!ما براتان به خدا منشآ نور آورديم
!آي اي مرد جزيره
ياد باش
خانه ام گرچه به تقدير و تعلل شده كابينه ي تو
ليك؛
در پستوي اين خانه هنوز
!!!خواهرم چادري از جنس دعاها به سرش مي گيرد
براي همو كه در جنگل خورشيد
بروي تن آلاله نوشت؛
رمز خورشيد همين است فلك؛
!فاطمه فاطمه است
========================
========================
تو اينگونه بودي معلم
پس سايه هاي صميمانه حزن
صداي صرير قلم هاي عريان
حريم تواضع
شباهنگ مذهب
هلابت نبايد
ولي شوق
!شايد
تو اينگونه بودي معلم
جوار روان پر خيس طوقي
هواي جهش تا طپش تا اقاقي
حضور نسيم بهاري
درون خزان دو شب مانده ي هم اتاقي
تو اينگونه بودي معلم
هواخواه اكران صريح حقايق
سزاوارت اين بود
پرش تا شقايق
تورا بر تن لاله جستم معلم
كه سرخ از تو بود و ز تو هردم عاشق
...معلم چرا سوختي در تب دهشتناك دقايق
...............
تو اينگونه بودي معلم
كبوترهاي ايمانت
همه پرهايشان از جنس آزادي
معلم
تو مردي از تبار نور بودي
كلاست جاي پاي بوسه هاي ياس ،امروز
به بام خانه ات گلدسته احساس ،امروز
...همين ديروز
كسي آمد تورا از من طلب كرد
دوباره خاطرم را پر غضب كرد
فشردم دفترم را باز در امواج سينه
سرشك خون طراوش مي شد از ژرفاي ديده
...دوباره يادم آمد حرفهايت
نوازش هاي باباگونه ي گل،دست هايت
حريف ديو جهلم بي تو هرگز
خدارا شاهدم بر برگ نرگس
...تو اينگونه بودي معلم
بروي مزارت دلم خانه كرد
دلم را نبودت چه ديوانه كرد
مرا بي مروت چه بيچاره كرد
...نم غم فزاي همين خاك سرد
................................
پس از تو به دنبال فتح چه باشم
پناه برم به دامان كدام رفاقتي
جواب همدمم؛
قلمت را چه دهم
به دنبال كدام صداقتي؟
پاسخم جز اين چه مي بايست بود
ديگر زبان كدام حقيقتي؟
وقتي كه شهيد شد
معلمم
-شريعتي-













