تبليغاتX
پائیز نامه
کسی فراقی چنین شیرین که نداشته
کسی وداعی چنین گوارا
بی شماتت
بی سرشک افشانی
با قرین قدیمی خود
بی محتال گری
مفتون که دوست باشد از این به نمی شود
در اوج تنسک نگاه هایمان
اصالت پنهان رفاقت ها یود
با احساس مدون از ژرفای صداقت
اشراق جدایی عزیز ما!
هرجا که هستی
ای نقطه اشراف من از سلسله کوه های بشارت سحر
رنگ زردی که زدی بر تن پائیز
از طلائی های خورشید نجابت بود
چشمه هایت جاوید!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط پائیز |


حالا
چنان که بر تندیس تو می نگرم
که در ساحت مدور بی انتهای چشم هایم نوازشگر زخم های ادراک است
من
محتضر, چگونه به اشک های خسته ام
درس سکوت و نیایش عطا کنم؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط پائیز |


تو به تن تنای رزهای وحشی می مانی
که فرجام هر باغند
در فصل به فصل شدن ها
گاه آرام و گاه تندی
آونگ به گریبان زیبای زندگی
ترا می فهمم
در بشاشت تو معیار های خواستن پیداست
و تو مفلاق و کج نبوده ای هرگز
چون یوسفی به چاه گرفتار بوده ای ولی
یک روزنه به شکل امید
در دامن دل نهان نموده ای
من ترا که می فهمم
خودم را می فهمم
و این آغاز پیدا شدن هاست
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط پائیز |


در چشم های تو صولت نسترن های سادگی ست

چنان که مظهر سادگی برای من چنین بود

و آیا تو دوست داری

تا شولای دور خانه را

با هم بپیماییم؟

از کوچه های خزانی گذر کنیم

بر شاخه های بهاری نظر کنیم

زمان لاطائل است

و زمین شفیق

بیا تمام دهلیز های زمینی را از بر کنیم

آنها که نفی می کنند

شقاء ما به لقاء شان می ارزد

بیا که شرر بازی نگاه تو عالمی دارد

تو بهتر می دانی

که چشم هایت سپیده های مروت را اشتهار می کنند

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط پائیز |


از من چه فرا گرفتی
آن روزها که پاک بودی و ترانه جو
آن روزها که می نشستیم
با دست های گره شده
آن روزها که شمع بودی و ستاره خو
*
آن روزها که می گفتمت بگو
زان چه به دل نهفته ای و نمی خواهی اش عیان
با من بگو و مرا از خودت بدان
هرگز نگفتی و اما زمن فرا
درسی گرفته و عمری شدی نهان
*
شاگرد مکتب شعر و سخن بدیم
با هم عجین و از هم جدا شدیم
ما بوده ایم و در خود رها شدیم
*
فراموشت عمری گذشت و هرگز نکرده ام
از من چه ها نگرفتی و از تو نرسته ام
از من سکوت آموخته ای و بدان که من
از تو
زبان به طعنه گشودن فراگرفته ام!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط پائیز |


درد ما را چه کسی جز خود ما می داند؟
ما که می خندیم و
چه کسی می داند
که به صد گریه دچاریم و هنوز
من به تو میگویم،توبه من می گویی
توبساز،تو بسوز
*
من و تو دوست،تمام تب این شب هاییم
ما که می سوزیم
در دشت رفاقت هامان
آهو مست،چه بی پرواییم
*
بگذارش احدی هیچ نداند از ما
و برای خود ما
چه تفاوت دارد
که کسی دل به دل ما ندهد
که کسی سر به همین خانه کوچک نزند
*
طفل سرمازده بی کسی ام
از کسی جز تو طعامی نگرفت
و تو هم
جز از این مرثیه پرداز غریب
طلب از هیچ کسی حزن جگرسوز نکردی هرگز
*
من چرا جان به سراپای تو افشان نکنم؟
که تویی
در جوار تن هر دار که می آویزم
همچو یک مام،گریان منی
و بدان
در همان گور که می خواهم خفت
تو اگر زجر عذابم باشی
باز هم تاج سرم هستی و درمان منی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط پائیز |


ای کاش خنجری
بیاوریدش و از سینه ام جدا کنید
این قلب را درآوریدش
مرا رها کنید
با صد عمود
بر فرق سرم زنید
پاشید و گورم بنا کنید
*
ای کاش مرده بودم و این روزها نبود
بلبل دریده گلو
خشکیده کام رود
پائیز بمیر که پیمان شکسته شد
حرفی نزن که تو هم خاک می شوی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط پائیز |


خواستم از تو امانم بدهی
که اگر نه ست کلامت
لااقل باز جوابم بدهی
تو به من خندیدی
و قسم یاد نمودی به ابد
با سفر کردن خود سخت عذابم بدهی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط پائیز |


چه سنگین تنشی بود
میان قاه قاه نگاهت و سکوت دیدگانم
و فرو می ریخت
بلندی های ایمانم
من
بی تو..
عشق نمی دانم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط پائیز |


چیزی میان بزرگ و کوچک بودم
و گهواره مثال زورقی در باد می رقصید
و نجوای پدر با مادرم از پشت شیشه
و گریه های او کی بند می آمد؟
کودک خانه ما، که من دوستش می داشتم
در گهواره اش
با پنجه های نورسش
در مشت هر دم مشت من می داشت
و مک می زد تمام جان من را با لبان ترد و شیرینش
تمام خاطراتش بر دلم هست...
*
گردنش عطر یاس می داد
شیر می خورد
نگاهش مهر مارا پاس می داشت
چه شوقی داشتم با او
تقلا های شیرینش به آغوشم جلا می داد
به سیمای پدر آرامشی بود
مناجات تو مادر خواهشی بود
برای تندرستی برادر!
*
و تا آن شب که دیوار ها لرزید
گلویش خشک شد، بیچاره ترسید
خدا مرگم دهد، از حال می رفت
همان شب کز خدا هم آه می رفت
مرا معنا شد آن نجوای پنهان..
به دارو های او چنگی کشیدم
به دنبالش بسوی آسمان ها پر کشیدم
کسی اورا بسوی گور می برد
و یک گریه که می گفت طفلتان مرد..
وای..
آه..
حسرت حسرت حسرت
تمام آرزوهایم فنا شد
دلم از سینه ام گویی جدا شد
دریغ از لحظه های بی تو بودن
حرامم باد این بی تو سرودن
مرا بیهوده می نامند پائیز
تو پرپر گشتی و محزون ترینی
محمد ،نازنین غنچه برادر
به زیر خاک هم خوشبوترینی
!راستی
به پریسا گفتیم!
که خداوند ترا با خود برد
خاطرت آسوده!!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط پائیز |


می گریزم روز و شب هارا دریغا نیست یک روزن
به حجم یک نما،یک ذره از نور
و آنجا پشت دریاها صدای دختری در باد می پیچد
تورا می بینمت، می خندی از دور
به دنیایت که از انگشترت کوچک تر و اغوا کننده تر زخواب است
برای کوه دردی همچو من کی جا تو داری؟
و اما من!
نمی خواهم ترا آشفته تر سازم
که در انبوه اندوهم مثال خاک در صحرای سینایی!
تورا می بلعد این خشکی متروک
تو زیبایی ؛ تورا می پوسد این بغض کویری
تو آزادی؛ نمی خواهم مرا دیگر ببینی!
برو سرو بلندم پشت جنگل
هواداران تو بس بی شمارند
فقط آنجا رسیدی یادشان آر
به سوگ مرگ من شعری نگارند
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط پائیز |


از من آن روز که در قاب زمینم در خواب
دوستان صحبت نیکی بکنید
یاد مارا تو رفیق
زنده کن چون فانوس
بنشان روی مزارم آرام
سرد نیست
بین ما سنگ سفید است ولی
شعله خاطره ها گور مرا گرم نگه می دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط پائیز |


شب ها
زیر پتوی یادگاری بی بی
بیا ببین از فرط بی کسی
چه جشن اشکی می گیرم
اشک هایم هلهله کنان بروی گونه ام می لغزند
تو؛
ن
م
ی
خ
و
ا
ه
د
!
جامه سوگ بپوشی
و برایم شربت ترحم بریزی
من به مزه شور اشک هایم عادت دارم!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط پائیز |


- ( از ترس کسی
زیر سایه های ناکسی می روم
و بر بالش ناباوری سر می گذارم)
خطاب من به آنهائیست
کز بیچارگی سیرند!
سیل می بارد
نمی بینید؟
چتر های گشنگی تان را بپادارید
آب نیست
ساحل لب تشنگی تان را بیارائید
ز نومیدی کسی طرفی نبسته
!زمینی را بنامیدش زمینم
که بتوانید ، بر رویش بیاسائید
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط پائیز |


فروغم! خفته در گورت نبينم
به تنهائي اسيري نازنينم؟
درون گور،تاريكي زياد است
خدا مرگم دهد،ترست نبينم
مشيند خاك بر روي مزارت
بميرم تا به جاي تو نشينم؟
دلم آتش گرفت چيزي بگو خب
منم همچون شما بي كس ترينم
به بغضي قد دلتنگي دچارم
به هرجا مي روم بازم همينم
فروغم گفته بودم داغدارم؟؟
ز دست خاطرات آخرينم؟
ببخشيدم گلابي نيست ديگر
كه با اشكم بشستم تربتت اي بهترينم
نمي خواهد دگر ماتم بگيري
منم تنها ترين آواره از خاك زمينم
مرا راندند، از خانه براندند
هميشه گريه بوده در كمينم
نلرزي دختر اشعار نيلي
كه من مرد غزل هاي حزينم
هنوزم رابطه ها بي چراغ است
چو مي بيني كه با غربت عجينم
دلم راضي به تركت نيست،بانو
عرق هايئست از جنس خجالت بر جبينم
تو جا وا كن برايم طرف گورت
كه محتاجي به خوابي آهنينم
سزاوارت نبود آغوش اين سنگ
فروغم ، نازنين ، زيباترينم
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط پائیز |


من اينجا..
خب دلم مي گيرد از تحقير آدم ها
چه بدبختي پر دردي
چگونه مي شود تقسيم آدم ها؟
خدارا خوش نمي آيد
دلم مي ترسد از تحريم آدم ها
اگر ديوار هارا باز برچينيم
چه زيبا مي شود تكريم آدم ها
به بذر دوستي گر غنچه اي آزيم
گلستان ها عمل مي آيد از تعبير آدم ها
اگر آدم بيايد باز در تقويم خوشبختي
جهاني مي شود تقرير آدم ها
گذشته كار از شب زنده داري ها
بيا خود را مهياتر كنيم از تابش خودزنده داري ها!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط پائیز |


در دلم مي كوبد
مشت بر ديوار آرامش
غمي ويرانگر و وحشي
هزاران بار مي بارم
و در هر بارش از نو
پاك و معصومانه مي گريم
دگر از لوله هاي بكر خانه
سموم نا اميدي نشت كرده!
*
كسي با من نمي ماند
-يقين دارم-
و شب از من چه مي خواهد؟
-نمي دانم-
خدا مي داند از مردن نمي ترسم
من از اين فكر در آهم
تمام خون مارا از رگ عمرم
به كام خويش مي گيرند
خفاشان اندوهم!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط پائیز |


از دوستي كه سودي نبرديم
از وفا هم كه هيچ
بر من حرام باشد از امروز اگر عاشقي كنم
!و مي خواهم تمام لاجوردي هاي اسماء رفاقت را به ژرفاي عدم خاكستري هايي!
قسم مي خورم!
من اين جا با شما اي حاضران بي پرده مي گويم
صداقت را زمين كوبيده و آئينه مي جويم!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط پائیز |


مرا شادي نمي بيني
كه من غمگين ترين تصنيف دفتر هاي شعرم
اسير وحشتم
گنجشك بي لانه
و روباهي ست مي گردد به زير لانه ام يك سر
دلم را لحظه اي آرامشي نيست
*
حريم خوابگاه؟
بجز بيداري آنجا هيچ هرگز نيست
به چنگال كدامين بغض نفريني دچارم؟
*
عجب ترديدگاهي گشته اين خانه
مترسم؟
بغض مگشايم؟
هراسي مي خزد
آرام،پاورچين
درون خلوت زيباي گلخانه
گلويم را چنان از گريه پر كرده
چراغاني همسايه
كه تنها باقي از من نيست
جز باران شوري بر دو گونه
- فرو مي ريزد اين قلعه -
- زمين مي افتد اين فانوس -
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط پائیز |


وقتي كه روي برمي گيري
ديگر مخواه
شكفتن تكه تكه هاي مرا
كنار تازيانه هاي خورشيدي ات
وصدايي در راه
آشنا نمي شود با مسافر
!منت آفتاب را مي كشيم
صخره هاي يخ زده از غربت اندوه
گام هاي من كمي آهسته تر بايد
وقتي كه خودت را كنار مي كشي
وقتي باغ مجهول شقايق را
با دري بسته
خسته در چنگال اهريمن؛
زمستان
مي فشارد باز در مشتش
و من
از مدارا كردنت با خواب
سخت بي زارم
تنش هايي ست با من
دارد از من باد مي سازد
و من از سازش باد و چكاوك
سخت غمگينم
مجابم كن كه اينجا باز بنشينم
نمي بيني؟
كلاغ اندورنم قارقار غصه سر داده
كه لب كج مي كند بر من
همين وهم كپك كرده
و تاريك است ديوار صداقت كوب
طعم مرگ مي گيرد
!دمي مادرم انگار
تورا با من مدارا؟
!هيچ!هرگز
كه من سياره اي را خانه ام ديدم
كه با خورشيد عمري فاصله دارد
تمام جاده مبهوت يك آئينه مي ماند
اگر يك روشنايي از كف دستت ببارد
درون حلق خشك بادبادك ها
من از خشكيدگي هاي هوا دلتنگ مي گردم
و انگاري كلام آب را معنا نمي داني
براي گريه طفلي
كه در هق هق نشان از مام مي جويد
تو وقتي روي بر مي گيري از من
چه مي خواهي مرا؟
گلدان نيلوفر؟
من از رگ هاي بيدارت
به قلبت بادبان هايي گشودم
نديدي؟
به بام خانه ام سيلاب غم باريد
نشنيدي؟
بخواب آرام تر
انكار كافي نيست
هميشه ترس از اين داشتم روزي
بيازم دست سويت
روي برگيري
صدايم را نمي خواهي..
سقوطم را نمي بيني..
تمام قصه مان اين شد
چه تكراري...
چه تكراري...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط پائیز |


برادر!
شتاب چون کنم؟
آورده اند؛
پایان شب سیه سپید است
در این سیاهی مطلق
مهتاب چون کنم؟
گر این زمانه رود راه خود براست
من سر براه تر از آنم
گرداب چون کنم؟
ای سبزترین اقلیم لایموت
ای یار دور
گر تو به من آن شیوه شیرین عبادت بنمایی
من ترک منبر و محراب چون کنم؟
ای کاش همه رنگ تو بودند
این زرد رفیقان ستایشگر دیروز
این ننگ رفیقان ستم پرور امروز
گر جمله به رنگ تو در آیند
من ترک دولت اصحاب چون کنم
دیگر سخن به درازا نمی کشم
مارا میان سیاهی شب با تو روشنیست
با تو سرود رستن از اینجا شنیدنیست
تا یار ما لاله صفتی چون توئیست
من تمنای منت آفتاب
چون کنم؟
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط پائیز |


می شناسمت
با هر نامی که نامه بنویسی!
از لابلای واژگانت شمیم نرگس است که می فشانی
تو؛
حتی اگر نخواهی ببینمت
زیبایی ات قابل تصور است
فرشته نامرئی!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط پائیز |


ماهی کوچک ما تنگ نداشت
قفس آبی او دریا بود
زیر دریاچه اگر شهری هست
خانه کوچک او آنجا بود
ماهی کوچک ما را صیاد
وعده دولت خشکی می داد
خانه نیلی اورا می برد
و به او شوکت مشکی می داد
ماهی کوچک مارا بردند
و به او تشت طلایی دادند
همه آزادی اورا بردند
قول یک روز رهایی دادند
ماهی کوچک ما این روزها
پشت ویترین ستایشگر ما انسانهاست
هرکس از پشت حصار قفسش اورا دید
گفت این ماهی عجب بی همتاست
ماهی کچک ما دلتنگ
کف مرجانی اقیانوس است
در تمنای وزش های تنی خورشیدی
خانه اش یکسره بی فانوس است
ماهی کوچک ما غصه مخور
درد ما درد کسی جز ما نیست
همه آنچیز که ما محتاجیم
جرعه ای آب، کمی آزادیست
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط پائیز |


خوب شد دل؟! عاقب رسوا تر از رسوا شدیم
بس که دل تنگی نمودی،باز بی پروا شدیم
خوب شد؟راضی شدی؟ این هم جمال کوی یار
رفتم از بس بانگ کردی یار! بازم سوی یار
خواستم در خواب باشم،مژده دادی از بهار
گفتی آنجا خانه دارد،نازنین سیما نگار
گفتمت بس کن،نمی بینی چه بی بال و پرم؟
گفتی اینگونه مگو، آبش گذشته از سرم
هی شکایت کردی و از ما طلب کردی گلش
گفتی یا جانم بگیر و یا نمایان کن رخش
عاقبت از دست تو راهی دیدارش شدم
بینمان باشد، خودم هم سخت دلتنگش بدم!
بغض دارد در گلو پائیز،رازی بس عظیم
ورنه اینگونه نباشد مام احساسش عقیم
دل، مپنداری فقط دیوانگی مخصوص توست
شیوه دل دادنش هم یکسره معکوس توست
گرچه مارا وارث کبر و غرور و جور می پنداشتند
در کتاباشان مرا بیمار و دل سنگ و بدی انگاشتند
لیک جان ما فدای بی وفایی های دوست
چون نمی داند که ار می سوزم از انکار اوست
این ریا هرگز نباشد بی تو عمری سوختن
چشم را عمری بروی درب یاری دوختن
عاشق آن است که پا بر دل خود بگذارد
نه همانی که اگر سوخت،ترا آزارد
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط پائیز |


چو هرم باد زخمی ام،صدای نرم پای خواب
کنار بسترم نشین،اگرچه شکل یک سراب
هوای با تو بودنم،درون سینه ام وزید
دوباره کن تبسمی،اگرچه پشت یک نقاب
تمام سهم من زتو،زمین شعر و خاطرست
همیشه دیده ای مرا،چرا همیشه پرشتاب؟
چو مرغ بال بسته ام،درون آتش جنون
به شام من ستاره ای،چو شعر ناب هر کتاب
نوازشم کن و ببر،مرا به شهر روشنی
مرا تو جان تازه باش،قسم به سفره و گلاب
به تیشه ات جدا نما،تمام ریشه ام زخاک
که خورده چون دو گیس تو،دلم هزار پیچ و تاب
من و تو گرکه ما شویم،ستاره می شود چو ماه
برون شو از نقاب خویش،مبر ز دست غم حساب
نمی توان ز تو گذشت،مخواه همچو اشک تو
شوم چو پاره سنگکی،بروی گونه ات مذاب
به باوری رسیده ام،مرا مکن تو نا امید
که می رسد به یمن تو،شب سکوت هر عذاب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط پائیز |


چون بي خبر مرا ز حال خود رها كني
كمتر نباشد از اينكه به دشنه اي
بر سينه ام شكاف درد را بنا كني
پس به همين كه قلبم ز سينه ام
با دست مهربان خود جدا كني
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط پائیز |


من؛ ماهيگيرم
مي نشينم لب رود
كرم هايم همه از جنس نگاه
خيره مي گردم؛ تا مغرب دور
دست بر قامت آب
مي نشانم يك تور
ليك؛ دستان من از ماهي فلس كنده تهي ست
حرفه ام گرچه كه ماهيگيريست
طعمه ام آواز است
كار من كشتن ماهي ها نيست
هر زمان ماهي نو مي گيرم
زير لب مي گويم
ماهي شب زده برگرد به آب
اي ز من رنجيده
باز برگرد به خواب
.
.
.
من چه مي پندارم؟
و چرا كشتن اين ثانيه ها شد كارم؟
...ندهيد آزارم
دل .. ماهي گرفتن دارم..
دل ندارم
كه جان بستانم...!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط پائیز |


بايد پوست بيندازيم
تا نفس هايمان نجابتمان منقطع تر از اين نشود
بايد به سبزينه هاي نو بيانديشيم
تا دست هاي خشكيده
در وراي خاك ما ريشه بنشانند
من به سرفصلي جديد براي كتاب زندگي ميانديشم
و به دنيايي كه در آن شبان از از حاكم غني تر است
كاسه شير چوپان كجا...
تاج زرين شاهي كجا...
كيست آرامش يك گله ي پر از رمه را
بفروشد به هزاران رعيت
كه به تقواي تو شك مي ورزند
كيست انكار كند
جانفشاني سگ قافله را
كه به صد سيم و حشم مي ارزد
همه آن چيز از گله به جا مي ماند
جسم بي جان سگي ست
كه هنوز
خيره بر قامت چوپان خشك است
بايد دوباره بر سر يك سفره بنشينيم
شهد دوستي بنوشيم
ما گرچه بد شديم
گرچه بروي جوي يكدگر چو سد شديم
شهري مي سازيم!
بازگشت آباد!
در شهر تازه ما
چوپان برادر هم ريشه حاكم است
باور كنيم
توبه گرگ
اگر شود رمه اي راست است!!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط پائیز |


در بيشه زاران بروجردي بودم
كه فرا گرفتم
طلعت آب قشنگ است ولي
چشمه را دريابم
خواب خوب است ولي
چشم را دريابم
واي آنجا آنجا
كار هر روزه ي سنجاقك ها
نفس خاطره در باران است!
((تازه اينها به كنار!
نوك كوهي بودم
دست بر هم كه زدم
قطراتي از مه
غم خشكي سمندر را
ابطال نمود!))
بروجرد شهر دشت هاي آباد است
آنجا عشق
مقاربت دو گيلاس
لابلاي پرده هاي نرم باد است!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط پائیز |


تو
از شب آفت زده غربت كه نيستي
اي چهره ات از سحر براي من آشناتر
تا نازنين نوازش صبح امتداد توست
اي گام هاي آب در بستر رود
آرام و خوبي!
نگاه كن مرا
در چشم هاي تو ماه بخشنده ايست
كه هر جذر و مدي از احسان اوست
نگاه كن مرا
شكفته ام كنار بستان سرخابي ات
من تنشنه كام و توئي نهرم
نگاه كن مرا
بي تاب ترين مرد اين شهرم
تابش حرف هايت و شور چشم هايت شور بختي مرا مي زدايد
نگاه كن تا ببيني
چگونه بذر عشق را درون سينه مي كارد
مهربان باغبان دستانت
و
جواب اين سوال هيچ كس است!
چه كسي نوگل طاهري!
چو من دارد!؟
نگاه كن مرا!
به دلم نوگل باراني چشمان تو رستن دارد!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط پائیز |


گرچه تو مرا به مهر ، ابقا كردي
گر بوسه نداده عشق ، ارضا كردي
من حسرت اين نكته به دل مي گيريم
دردا كه شد مشت مرا وا كردي؟!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط پائیز |


بروی خاک و طرف جوی

نشسته دست بستگی

نفس نفس زنان

پیاده پای می نهی

اگر چه سخت خسته ای

و جغد های شوم شب

چو می طپد غضب

چو مرتعش شود دو رگ

چو ترش می شود رطب

زمانه این چنین شده

زمین به عرش می رود

هوا به فرش می رسد

ستاره خاک می شود

چو سبز, ماه می شود

رفاقت و ضمانت از برای چیست؟

رقابت است و عشق هیچ

به سفره پدر نشسته ایم

اگرچه آب نیست

اگرچه حرف, حرف مردن است

اگرچه کار ما کنون

فقط نمک مکیدن است

اگرچه گوش خانه ها

به جای شور شاعری

نوای گرم حافظی

صدای ضرب و بشکن است

بروی سفره پدر نشسته ایم

و آن چنان گلو دریده ایم

که گویی از دیار غیب

نشانه ای ندیده ایم

و برزخ است و تشنگی

و مرد؛ کوی سادگی

حدود هشت ساعت است

زمان آسودگی

فرو نشسته هر نفس

درون تشت سینه ها

نشسته ابر آه و آب

درون حوض دیده ها

غرور مرد عطسه شد

درخت دوستی شکسته شد

قراداد نفت بسته شد

سپر های موشکی

و بوسه های کشککی

درون سینما برو

بروی پرده باز بین

تمایلات اجنبی

مناسبات ثانوی

چه می شود اگر دمی

رفاقتت سیاستت شود

اگر که باز دخت ما

جمال تو نجابتت شود

به پشت میز چون شوی

خدا را تو بنده باش

اگرکه قدرت است در کفت

چو قلب ها طپنده باش

دگر خزان نمی شود

اگر بهار را کنون

بروی سفره ها بریم

دگر مباشد حرفمان

ز دیگران,سر تریم

اگرچه دون؛ دشمنت

بروی این طریق عشق

هزار حیله چیده است

کرانه را چو ماده سگ

به دندان گرفته است

تو خوب باش و مهر کن

ببار, چون سپهر کن

که دشت سینه های ما

هنوز جای سادگی ست

به لب ز شوق وصل دوست

ظهور ذکر بندگی ست

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط پائیز |


تو دگر باز نخواهی گشت

این فکر گزنده

وان شام پلید

و دلم باز شکست...

گفتی:

من از این شهر سفر خواهم کرد

دور از خانه خود

می کنم با شب و تردید نبرد

گفتم:

نه! برگرد! نرو!

پس من چه؟

من تورا دارم و بس

و غم رفتن تو

کمرم را بشکست

حرف های من و تو در نفس باد نشست

راه را بر من

بی مهری چشمان تو بست

تو به دنبال نبردت رفتی

و دلم باز شکست...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط پائیز |


خنده دار است همین فکر که تو

باز می خواهی گشت

و تو می خواهی , عاشق باشی

تو اگر عشق به سر می داری

چه سبب بود

پس رفتن تو؟

من تورا می بینم

و مداما غرق این پندارم

و همین فکر دهد آزارم

که چرا ذهن تو از شوق تهی ست

دل من از سبد خواب گلی می چیند

و از این فکر که تو عاشق من می گردی

خنده ام می گیرد!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط پائیز |


دلم گرفته از فتادن برگ های زرد پائیزی

دگر مخواه

مگو که باید از این شام تلخ بگربزی

شاید تو هم برای تلافی درد بی کسی

داری نمک بروی زخم عمیق عشق می ریزی

باید دوباره از این شهر کوچ نو

باید کسی بگوید از اینجا بکن؛ برو

شاید رسم به مرتع سبزینه های تو

شاید دوباره به چشم بینمت

به فصل سبز درو

آئینه ای نمی شکند تا نباشدی

شخصی تبر به دست و دلی پر ز جنس تو!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط پائیز |


من در عجبم!

هزار کسی!

نوشته ای و نگفته ای که نا کسی!

هزار نفرین!

نموده ای و نگفته ای که منفوری!

دروغ نیست!

پرونده تو پر از تباهی و سیاهی ست!

خوب است هنوز

احسان مرا خوب به خاطر داری!

مغرور خیره سر!

غرور تو له گشت زیر پاهای هرزه گردت

تهمت نزن , که نمی شود طاهر

چشمان هوس گردت!

دردا که چون تویی مرا دوست می دارد!

دردا!

چون من زبان به حقیقت گشوده ام , مواخذه باید؟

چون آرزوی طهارت تو دارم , عتاب شاید؟

من در عجبم!

هزار کاش!

گفته ای و نگفته ای که زنجیر ای کاشی!

هزار شاید!

نوشته ای و نگفته ای که قاتل آمالی!

القاب درشتت مرا فریب نمی دهد!

نام مرا چه نهاده این وقیح!

....؟

هرگز هرگز!

من .... تو نی ام!

آزادم! آبادم!

با من سخن ز عمل مران نا توان!

من اعجاز اعمال تورا پشت دیوار های رسوایی دیده ام!

تو خبر نداری!!

حجم طویل مشغلت و فردا را که از آن سخن گفته ای

با دو قدم ز دیده پیموده ام!

تو هیچ می شوی و من هنوز؛

پائیز, استاده ام!

تلاش؟

خنده دار است!!

عاقبت ملای ما عاقل شده!!!

عمرت گذشت به کسی و شاید و باید و ای کاش!

بشنو فقط نمونه یکی از هر کدامشان!

کسی نبوده, پس بگو کسان!!

شرم آور است!

شاید نبوده, بگو اطمینان!!

درد آور است!

باید نبوده, بگو امتنان!!

خفقان آور است!

ای کاش نبود

بگو ناتوانی تو!

تهوع آور است!

درس جدید تو این است

از بر کن

چادر نماز , به جای فکر پلید بر سر کن

با من مشاجره مکن دزد عاطفه!

نمی دانی؟

می توانم لای انگشت های قلمم خردت کنم!

من در عجبم!

تورا توان نوشتن نبود!

این روزها

خوب می نویسی گستاخ !!!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط پائیز |


آخرین پرده از نمایش "قلبم برای تو" :
عادت نموده دلم به گرمی فکرهای تو
صد صندلی و تماشاچی و نور افکن
آمیخته نگاهم به شور چشمانت
پوچ است؛ آخرین تذکرات کارگردان
این نمایشنامه را پیش از اینها نوشته ای...
ساکت که می شود فضا تو می آیی
با خنده ای که نفس های من شده
چرخی بروی پاشنه می زنی و از آن طرف
دیگر رقیب نمایش به صحنه می آید
دستان من ز دستان تو
تهی ؛
در آغوش او رها بازوان تو
کف می زند جماعت ظاهر بین
سالن غریو فریاد آفرین
در گوشه ای نشسته روبروی معشوقت
تو می روی و من هنوز شعر می گویم
صد بوته شهوت از لبانتان می ریزد
من..
هنوز..
دوستت دارم های بکر می گویم....
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط پائیز |


عشق تا بی نهایت است و من فانی
یکی باید جلوی خرمن کوب ها بایستد
که اگر گندم احساس مرا ریشه زدند
جان این خاک قسم می میرم
توپ عشق هم پر است
خراب می شود سرم
تشر می زند هر دم
یکی باید زبان مشترکم با سکوت باشد
من
طفل آرامش دریاها را به بغل می گیرم
با من آرام ترین واژه هارا شعر کن
عشق گداخته و داغیست به پیشانی ام
عادلانه نسیت!
عشق بی نهایت است و من فانی ام!
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط پائیز |


پرسوزترین مرثیه آن نثر گلی بود
کز دوری چشمان تو شد خار زمانه
افسوس که من خار نی ام پیش تو باشم
تقدیر من است ، فقط کوچ شبانه
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط پائیز |


آن قلب شیشه اش ز سینه اش جدا
آن دسته های آهنی بد شود فنا
از عینکت متنفرم! ؛ که همچو سد
ره بسته روی رود تلاقی چشم های ما
از عینکت متنفرم ، سبب شدست
کوچک رسد به نظر ،درد های ما
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط پائیز |


خاکی تر از آنی که بر خاک شوی
برپا تر از آنی که بر باد روی
ای بوته دستان تو سر منشا گل ها
ای یاد تو آرامش بی منت دلها
من معتقدم
اگر تمام دنیا
صف کشیده در برابرم باشد
هنوز یک نفر پشت من ایستاده پابرجا
و من در آن یک نفر
-نقش آسمانی رخ تورا می جویم-
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط پائیز |


آن روزها
ستاره ای را می شناختم
که از آسمان عطش را می زدود
آن روزها
پوچ ترین واژه
سوختن
رفتن
و بیهوده مردن بود
و سبزترین کلام
عاشق گشتن بود
دردا که این روزها فقط سایه ای از آن روزهاست
و بروی لب های مستمند هر کسیست
آن روزها
آن روزها بود...
آنچه رنج کوچ را می کاست
ذهن آبی پرستوها بود..
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط پائیز |


تو چرا هر روز
بدتر می شوی
تو چرا با دشمنانم دوست
با من
همچو دشمن می شوی
چه شد آن شرم قشنگت؟
چه شد آن حجب و حیا و دل پاک؟
چه شد آن خنده معصومانه؟
و سکوتت!
که مرا کشت
مرا برد
مرا ویران کرد...
بس که از پاکی و دل نازکی ات جیغ کشید!
تو هنوزم به خدا نور دو چشمان منی
گرچه از هم دوریم
باز شاه بیت غزل نیلی اشعار منی
نکند حرمت مارا ببرد
آفت فاصله ها
نکنی خوش دل خودرا
به تب این روزها
شب چراغ زشت و رنگین و دروغین عبث رابطه ها
من هنوز معتقدم
می توان با تو گلی کاشت درون تن خاک
گرچه امروز کمی دورتر از دیروزی!
گرچه از خاطر تو پاک شدم
گرچه در خانه تو جای من آن سایه کنون روییده!
گرچه عهدی که نمودی
به نگاهی
زدی؛ بشکستی
یادت این جمله بماند که هنوز
راستی..
آن که برای تو فقط شعر سرود
تو هنوزم به خدا نور دو چشمش هستی
و تو قابیل نباش
یوسف پاک و آزاده من!!
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط پائیز |


دارم می میرم!
برای صداقتی که مرد
برای نجابتی که لگد خورد
دست های پنجره بروی سینه اش گره شده
نشسته در اتاقی که له شده
هوا زمین مه شده
زمین به دست خواب ول شده
سکوت سرد ساعت از برای چیست
نگاه خیره کتاب ها برای کیست
!تمامش کنید
خوب...
من هم دلم برای او تنگ شده...
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط پائیز |


یک شب که از میان بیابان های جنوبی می گذشتم
هوا را هجوم رطوبت گرفت
باد می تاخت
نوباوه ابر را سرشت
باران بروی سنگ های خشک و گنگ
عهدی میان زمین و سما نوشت
^^!^^
بروی صخره ای نشستم و از فرط تشنگی
محصول آمیزش ابر و باد را چشیدم
یک آن کمر که راست می نمودم
زیر پای
عکسی شکسته از تلاطم سنگین ابر و باد
در برکه ای به وسعت یک کف دست دیدم
^^!^^
برقی بجهید و رعد می کوفت
سیمای من از فراق می سوخت
سنگی به میان چاله افتاد
تصویر مرا سقوط این سنگ
مواج و سریع و بی تامل
!تا گوشه پایانی چاله با خودش برد
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط پائیز |


اشک در ساحل دیدگانم پهلو نگرفت
خود کرده را چه تدبیر است؟
گیریم پاهای خسته را مرهمی شدیم
با دست های بریده چه باید کرد...؟
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط پائیز |


من خواب نمی بینم
تو
این تویی که برگشتی
صد بار مبارکت باشد عزیز دل
خوب است که بار سفر را دوباره بربستی
خوب است که دوباره با مایی
خوب است که دوباره اینجایی
با من دوباره بگو از آن شبان
کزشان نمی رفت امید فردایی
اینجا که نبودی ستاره می خسبید
گفتم هزار غزل برایت ولی ترانه می ترسید
دیروز مشعل تورا بروی کوه دیدم و
امروز نوای شیرین تورا دلم شنید
از حال من اگر که بپرسی چه گویمت
آن باغ کهنه را فروخته ام
دل خریده ام
با این امید که به لطف دوست محقق شدست و باز
در اوج بی پناهی و زوال و تنگ دستی
من خواب نمی بینم
تو
!این تویی که برگشتی
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط پائیز |


مادرم كعبه جان پرور تنهايي هاست
و مرا گرد همين زيبايي
تا توان هست طوافي ز سر شيدايي
^^^!^^^^!^^^
سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا و روز مادر رو به همه رفقاي عزيزم تبريك مي گم.
و شما ماماني
خيلي دست بوسيم!
بميرم تا نميري
باش؟؟؟
امضا:
داود كوچولو!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط پائیز |


زان چه مي ترسيدم
عاقب بر سرم آمد، ديدي؟؟
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
مي ديدم اورا كه مي رفت
با قامت كشيده اش
كه امروز از يك نفس كوتاه تر بود
پيچيده در قباي شرمندگي
مي رفت تا مرداب دور
زير لب مي گفت:
- دروغ هاي بي حاصل -
- ديگرچه سود؟ -
كسي خواستار ماندنش نبود
مي ديدم اورا كه مي رفت
كيف زنانه اش هم تاي دستانش نمي شد
از رخوت كوچه ها\ صداي پاي جغد هاي هرزگي
هراس پست نئشگي مي ريخت
شالي سياه لم داده بروي شانه هايش
مي ديدم اورا كه بروي زانو مي رفت
مي ديدم اورا كه مي رفت
پيوسته در برابرش سكوت سرد
- اي كاش دشنه اي -
- اين سينه را دريده ز من چون جدا كند -
در جستجوي عفت و نجابت از اين شهر پس نشست
در بر گرفته سخت
صد نامه ز رسوايي ايام جواني
آن روزها
هردم به كسي مي گفت
ديشب سراي مرا خواب تو مي برد!
و عاشق پشت عاشق!
و معشوق
- جز دروغ؟
مي ديدم اورا كه مي رفت
و زير لب گناهانش را تكرار مي كرد
شايد
اعتراف مي كرد
- هنوز تنهايم
اي هزاران عاشق من!
من ، استثنايم!
چه كسي همچو من است؟
من فقط با تو...نه با تو...نه! شايد با تو...!
و دگر حرف همه بود همين
دگر از صافي اين شهر برو
- اين همه مكر ، چرا كردم من؟
- دوستت دارم ها؟
مي ديدم اورا كه مي رفت
و من
آخرين عاشق او
شاهد مرگ طپش هاي غرورش بودم
التماس مي كرد
- من دلم مي خواست، شما
بنگريدم چون
پاك، سيماي خوش شب بوها
من اگر مي گفتم
با هزاران نفر پيمان ستايش دارم
خوارتر از تن يك خار مرا مي ديديد...
مي ديدم اورا كه مي رفت
آرام، از خاطر سياهي گرفته ام
از لابه لاي اشك هايم نمي ديدمش ديگر
اورا كه پاي بر جاده فراق مي نهاد
چون پرده هاي مژگانم سيل اشك هايم را زدود
ديدم
 درون دفترم نوشته ام:
- اي به ظلمت رفته -
- من دروغ هايت را هم دوست داشتم -
زان چه مي ترسيدم
عاقبت بر سرم آمد
ديدي؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط پائیز |


چه كسي شعر تورا باور كرد؟
چه كسي دفتر اشعار تورا پرپر كرد؟
چه كسي خواند تورا؟
و چه خوب
كه دلم شعر طلاكوب تورا از بر كرد
^~!~!~!~!~!~^
اي صميمي تر از اميد
كلامت
و شعرت جاويد
كه دلم را جستم
پس اشعار سپيد
كه تو در دفتر خود بال به آنها دادي
و نمي ترسيدي
كه چرا شعر تورا دختر مهتاب نخواند
و چو در هر بيتي
در نهان خانه موزون قلم
تو به من جا دادي
تو به من جان دادي
دل من عادت خوبي به تو پيدا كرده...
^~!~!~!~!~!~^
شعر تو
جاي قدم هاي كسيست
كه اگر نيست ، هنوز
يادش آرامش هر هم نفسيست
آه  اي هرچه نوشتي به دلم نور اميد
تو اگر قابل خود مي بيني
شعر (پائيز) شود خاك قدم هاي (حميد)
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط پائیز |