در چشم های تو صولت نسترن های سادگی ست
چنان که مظهر سادگی برای من چنین بود
و آیا تو دوست داری
تا شولای دور خانه را
با هم بپیماییم؟
از کوچه های خزانی گذر کنیم
بر شاخه های بهاری نظر کنیم
زمان لاطائل است
و زمین شفیق
بیا تمام دهلیز های زمینی را از بر کنیم
آنها که نفی می کنند
شقاء ما به لقاء شان می ارزد
بیا که شرر بازی نگاه تو عالمی دارد
تو بهتر می دانی
که چشم هایت سپیده های مروت را اشتهار می کنند
بروی خاک و طرف جوی
نشسته دست بستگی
نفس نفس زنان
پیاده پای می نهی
اگر چه سخت خسته ای
و جغد های شوم شب
چو می طپد غضب
چو مرتعش شود دو رگ
چو ترش می شود رطب
زمانه این چنین شده
زمین به عرش می رود
هوا به فرش می رسد
ستاره خاک می شود
چو سبز, ماه می شود
رفاقت و ضمانت از برای چیست؟
رقابت است و عشق هیچ
به سفره پدر نشسته ایم
اگرچه آب نیست
اگرچه حرف, حرف مردن است
اگرچه کار ما کنون
فقط نمک مکیدن است
اگرچه گوش خانه ها
به جای شور شاعری
نوای گرم حافظی
صدای ضرب و بشکن است
بروی سفره پدر نشسته ایم
و آن چنان گلو دریده ایم
که گویی از دیار غیب
نشانه ای ندیده ایم
و برزخ است و تشنگی
و مرد؛ کوی سادگی
حدود هشت ساعت است
زمان آسودگی
فرو نشسته هر نفس
درون تشت سینه ها
نشسته ابر آه و آب
درون حوض دیده ها
غرور مرد عطسه شد
درخت دوستی شکسته شد
قراداد نفت بسته شد
سپر های موشکی
و بوسه های کشککی
درون سینما برو
بروی پرده باز بین
تمایلات اجنبی
مناسبات ثانوی
چه می شود اگر دمی
رفاقتت سیاستت شود
اگر که باز دخت ما
جمال تو نجابتت شود
به پشت میز چون شوی
خدا را تو بنده باش
اگرکه قدرت است در کفت
چو قلب ها طپنده باش
دگر خزان نمی شود
اگر بهار را کنون
بروی سفره ها بریم
دگر مباشد حرفمان
ز دیگران,سر تریم
اگرچه دون؛ دشمنت
بروی این طریق عشق
هزار حیله چیده است
کرانه را چو ماده سگ
به دندان گرفته است
تو خوب باش و مهر کن
ببار, چون سپهر کن
که دشت سینه های ما
هنوز جای سادگی ست
به لب ز شوق وصل دوست
ظهور ذکر بندگی ست
تو دگر باز نخواهی گشت
این فکر گزنده
وان شام پلید
و دلم باز شکست...
گفتی:
من از این شهر سفر خواهم کرد
دور از خانه خود
می کنم با شب و تردید نبرد
گفتم:
نه! برگرد! نرو!
پس من چه؟
من تورا دارم و بس
و غم رفتن تو
کمرم را بشکست
حرف های من و تو در نفس باد نشست
راه را بر من
بی مهری چشمان تو بست
تو به دنبال نبردت رفتی
و دلم باز شکست...
خنده دار است همین فکر که تو
باز می خواهی گشت
و تو می خواهی , عاشق باشی
تو اگر عشق به سر می داری
چه سبب بود
پس رفتن تو؟
من تورا می بینم
و مداما غرق این پندارم
و همین فکر دهد آزارم
که چرا ذهن تو از شوق تهی ست
دل من از سبد خواب گلی می چیند
و از این فکر که تو عاشق من می گردی
خنده ام می گیرد!
دلم گرفته از فتادن برگ های زرد پائیزی
دگر مخواه
مگو که باید از این شام تلخ بگربزی
شاید تو هم برای تلافی درد بی کسی
داری نمک بروی زخم عمیق عشق می ریزی
باید دوباره از این شهر کوچ نو
باید کسی بگوید از اینجا بکن؛ برو
شاید رسم به مرتع سبزینه های تو
شاید دوباره به چشم بینمت
به فصل سبز درو
آئینه ای نمی شکند تا نباشدی
شخصی تبر به دست و دلی پر ز جنس تو!
من در عجبم!
هزار کسی!
نوشته ای و نگفته ای که نا کسی!
هزار نفرین!
نموده ای و نگفته ای که منفوری!
دروغ نیست!
پرونده تو پر از تباهی و سیاهی ست!
خوب است هنوز
احسان مرا خوب به خاطر داری!
مغرور خیره سر!
غرور تو له گشت زیر پاهای هرزه گردت
تهمت نزن , که نمی شود طاهر
چشمان هوس گردت!
دردا که چون تویی مرا دوست می دارد!
دردا!
چون من زبان به حقیقت گشوده ام , مواخذه باید؟
چون آرزوی طهارت تو دارم , عتاب شاید؟
من در عجبم!
هزار کاش!
گفته ای و نگفته ای که زنجیر ای کاشی!
هزار شاید!
نوشته ای و نگفته ای که قاتل آمالی!
القاب درشتت مرا فریب نمی دهد!
نام مرا چه نهاده این وقیح!
....؟
هرگز هرگز!
من .... تو نی ام!
آزادم! آبادم!
با من سخن ز عمل مران نا توان!
من اعجاز اعمال تورا پشت دیوار های رسوایی دیده ام!
تو خبر نداری!!
حجم طویل مشغلت و فردا را که از آن سخن گفته ای
با دو قدم ز دیده پیموده ام!
تو هیچ می شوی و من هنوز؛
پائیز, استاده ام!
تلاش؟
خنده دار است!!
عاقبت ملای ما عاقل شده!!!
عمرت گذشت به کسی و شاید و باید و ای کاش!
بشنو فقط نمونه یکی از هر کدامشان!
کسی نبوده, پس بگو کسان!!
شرم آور است!
شاید نبوده, بگو اطمینان!!
درد آور است!
باید نبوده, بگو امتنان!!
خفقان آور است!
ای کاش نبود
بگو ناتوانی تو!
تهوع آور است!
درس جدید تو این است
از بر کن
چادر نماز , به جای فکر پلید بر سر کن
با من مشاجره مکن دزد عاطفه!
نمی دانی؟
می توانم لای انگشت های قلمم خردت کنم!
من در عجبم!
تورا توان نوشتن نبود!
این روزها
خوب می نویسی گستاخ !!!


