خیلی وقت ها
حرف های دلم را مچاله می کنم
اگر می خواهی دلم را بخوانی
سطل درون اتاقم را بجوی
دل نوشته ها بازیافت نمی شوند!
!به ميرزا كوچك؛ بزرگ جنگل
****************
حالا كه جنگل نفريني ابتذال را برچيدي
و تفنگت را به ديواراتحاد نفس هاي مردان جنگل تكيه دادي
هنوز هم به ريشه هاي گرم درختان آزادي
و به خون گرم شهيد كتاب مردانگي
!قسم ، هنوز تويي كه آزاده اي
و در جاي جاي اين جنگل
آسمان و زمين نام تورا مي خوانند
و برگ هاي بوته نيايش
تنفس جهاد تورا خواهانند
من از وراي بخار دهان شرافتم
تفنگت را لبيك مي گويم
و در باور هر شليك
ضمانت سکوت آهنين من
!در فرياد تو خلاصه مي شود
به ياد م.ط
*****************************************
ديگر نمي شنوم -
زوزه مي كشيدم
چون گرگي كه طفلش را درون جنگل وحشي و ظلمت پوش
نمي يابد
ليك، نمي شنويدم -
^
مرا به كنج ديوار راند
دشنه اي لجام گسيخته بركشيد
جغد ها جيغ مي كشيدند
دندان هايش ستاره مي سوخت
چنان به كفر و دروغ و خيانت دچار
چنان در انديشه جبران تباه گشته بود
كه مرا از پشت دشنه تلافي ديگر نمي ديد
^
مرا كه هرچه بود و هست از من بود
هر آنچه هست را
من ساختمش
آن مصلوب باور هاي خاكستري را
من گلي مغرور كردم
^
باري ؛ دشنه ي مكافات چشم هاي روشنش را كدر مي نمود
آمد چو جلاد؛ بي تفاوت
سرد و وحشت زا
جسم نيمه جانم را چنان كه نعره مي كشيد
بروي زمين بسائيد
چون كفتاري مرده خوار وارسي مي نمود
^
هاي مي كشيد
پاي مي كوفت
رسيد روزگار مراد و انتقام -
رسيد روزي كه پهلويت را بدرم ؛ اين است ببين
فرجام
منم
آري منم پري بي شرم اقليم انزجار
پهلويت را مي درم
سينه ات را مي شكافم
دلت را به زير پا له خواهم نمود
تورا ويرانه مي سازم
^
بي مروت، دلم را دريد
چنان كه سرشك خون بر گونه مي آمد
زبانم ترش بود
دهانم نرم و آهسته
غريبانه به نجوا ؛ ساده مي لرزيد
..صدايش كردم و اي واي
نشنيدم
سرش گرم تلافي بود
...دشنه اش را در دلم آهسته مي چرخواند
^
تمام شد
جگرم را به دندان گرفته بود
در آغوش غير آرام گرفت
تار مي ديدم
مردي بود سيه چهره
خنده هاي جنون آميزشان هق هق فرشتگان را خط مي زد
شب مي گريست
كوه مي ناليد
^
با دست هاي سردم پوشاندم
دستاني را كه هزاران شعر براي او سروده بودم
و اين وداع آخر ما بود
^
چه بود؟
نمي شنيدم -
كجا بود؟
نمي دانم -
كدام شب؟
شبي كه -
!!من عاشق يك فاحشه بودم
*******************************
the last poem for josef
and finish!
به ميم.ج.ي
******************************
اي قو
غريب بركه ي غربت
صميميت ماهي ها بهانه بود
تا بگويمت
مرا زياد خود چون نمي بري
شبي بار دگر
شانه به شانه يكدگر
راز صدف هارا كشف خواهيم كرد
و من تورا اثبات خواهم كرد
با سپيدي يكتاي زمستاني
به زردي محزوض خزاني
به سبز،رنگ جوان بهاري
و در هر تابستان در تو درج خواهم شد
چون نام هاي عشاق بروي ماسه هاي ساحلي
آيا ؛ آن روز هم مرا به خاطر مي آوري؟
چنان كه در خاطرات من بي پاياني
و عجيب ؛
.مثال نازدني
^
ببين كسيست هنوز
زنجيره انتظار تو
ببين كسيست هنوز
درگيرو بي قرار تو
ببين كسيست هنوز
بريده نفس
ببين كسيست هنوز
به او سري بزن
ببين كسيست هنوز
!!كسيست من
**************
u are never forgetable
dearest of my dears!!!
به پروين اعتصامي
****************************
غزلم
نا اميدم از نوازش هاي اين دوران
به يادت سخت مي گيرد دلم
شد خانه ام ويران
خوشا اشعار شيرينت
خوشا آن بغض سنگينت
خوشا طبع غم انگيزت
^
تو پاك و صادق و يكتا
نحيف و مومن و آزاده جان دادي
گلي ،آرام وا دادي
گلي ، زيباترين تكرارها بودي
عزيزم، آسمان بودي
زمين بودي ؛ نفس درسينه ام بودي
غزلواره
كلامت حق و شيوا بود
پريزاده
به شعرت شور، بر پا بود
تو معناي وفا بودي
گل زيباي باراني
در اين ويرانگه عصيان
غرل جانم، گلي جانم
...چه ها بودي
....چه ها بودي
*******************************
For Parvin Etesami
poeming miss her!
تو دنبال جوانی و امیدی
برایت پیر بودم من،ببخشید
ببخشیدم اگر پنداشتم من
تورا باید به جان خسته بخشید
||||
اگر بی رونقم از شوق خالی
ببخشیدم اگر رو به زوالم
ببخشیدم اگر مستحضر هستید
که باغی پیر،خالی از نهالم
||||
!سزاوار تو این مانداب؟هرگز
تو ای معیار هر اشک مطهر
که گردت صد هزاران لاله داری
ببخشیدم تو ای سرو معطر
||||
عبث بود آنچه می پنداشتم من
جوانی را به پایت پیر کردم
دم آخر فقط آگه شدم حیف
تورا با غصه ها درگیر کردم
||||
بر این اسرار مهر درد باید
من از خاکی قدیمم تو گلی نو
دلیل حزن این موج پریشان
ببخشیدم،فقط تنها تویی،تو
||||
ببخشیدم اگر آن سرو بالا
صدای هق هق ام را هیچ نشنید
کنون بر روی لب یک دم روان است
!!بخشیدم، ببخشیدم، ببخشید
*************************
i`m so, so sorry!
به پاهای همیشه از جاده سوخته ام!
مرا به این دست های لرزان
مرا به این دو دیده
آری؛ همیشه گریان
مرا به این سکوت
قریه ی ویران
به یاد می خواهی آورد
و از من با خودت روزی هزاران بار
هزاران قصه می سازی
ولی آنروز
خاکستر به جا می ماند از من
و صد بغض از پشیمانی
به جا می ماند از تو!
*****************************
عشق
این رود دو شاخه
باید از هر طرفش صاف و زلال
باید از هر طرفش صاف و جدا از گل و لای
عشق من را با تو
حیف!
سر انجامی نیست
شاخه ای کز دل من می جوشد
رود گنگیست و اتمامی نیست
شاخه ای کز دل تو می اید
منشعب بر تن صد ها باغ است
این سحر باخته را لحظه که آرامی نیست
من حسرت زده در این تب نیلی هر دم
به تو می اندیشم
رود خودرا برچین
رود من را بردار
می توانم
که به دل گویم
نرگس نورس من دوست بدار
لیک هرگز نتوانم که بگویم جانا
تو مرا دوست بدار!
و همه ترس من این بود
مبادا روزی
دامنت را؛ بیالاید
دستان پلید
آن که از تو بخدا کمتر است
آن که در چشم تو از من
بسی بیشتر است
و مهم نیست زیاد!
^
من فقط می ترسم
که تورا همچون خود
بنده ضعف و ریا ورزی و انکار کند
او مرا از تو جدا کرد ولی
کاش هرگز نتواند که تورا
به جفا کاری اعمال خود اصرار کند
من نمی خواهم
سبب رنجش افکار تو باشم
هرگز!
که خدا می داند
خلد من از سر تکرار تو است
مگزار
آن به شب بنشسته
دستان جواهر نگار تورا
با غرض ورزی خود خسته و آزار کند
تو اگر روزی؛از روی غلط
طعمه حرص و هوس ورزی او گردیدی
او یقین می دانم
می تواند غم عالم به سرم یک شبه آوار کند!
فکر می کردم
روزی که بفهمم اورا
دوستش می داری
از تو؛ شاید از خود
منزجر خواهم شد
^
شاید آنروز بکوبم بر در
و بروی تن هر دیواری
بنویسم که وفا مرد
چه خاکی بفشانم بر سر؟
^
فکر می کردم
در خشم فرو خواهم رفت
و هزاران بار از روی جنون
تکرار خواهم کرد
دالان عصیان را با خود
^
و به اندازه هر شب نفرین...
و به اندازه هر روز لعنت...
بر لبم جاری خواهد شد
^
فکر می کردم
شاید که تلافی بکنم
نه که تنها با تو
بلکه همجنسانت
همه را بازیچه
و اسیر دل خود می سازم
^
فکر می کردم
روزی که تورا با او
پنجه در پنجه
سینه بر سینه هم خواهم دید
به سراچشمه احساس خودم
سخت خواهم خندید
و به دریای ملامت ها
غرق خواهم گردید
^
و عجب از دیشب
در کوچه اضهار گمان
که شمارا دیدم
نوشخندت به لبم مهر خداحافظ زد
پشت دیوار خزیدم و نوشتم بر سنگ
تو چه تقصیر مگر می داری؟
رسم دیرین زمان این بودست
تو خودت می دانی
کی؟ کجا عاقبت تنهایان
قصه ی وصل ؛ و شیرین بودست؟
^
نه به دل از تو غمی می دارم
نه تورا پست و دورو بشمارم
هست آگه ز دلم دوست، که از امشب باز
تا قیامت خوشی حال تورا
آرزو می دارم!
********************************************
به كدام سرود مي ماني
كه به هر كوچه روانه شعر مي ريزي
كين چونين شهد نوشينت
به حلق سبز درختان جاريست
و از هواي تو هواي شهر آفتابيست
^^
گاه مهربان و شفيقي
ايستاده چون اشراق وسيع انوار دوستي
گاه، نحيف مي شكني به شكل يخ هاي زمستان معصوميت
چنان كه دستم از كنار تو مي لغزد!
و گفتار توست كه از آن ترس؛ مي ترسد
^^
گاهي دلم به حجم آسمان گرفته
و تو باز خسته مي آيي
لبخندت دهان غمزده ام را زيور خنده مي گيرد
و من بدين رفاقت شيوا مفتخرم
^^
ميلاد تو سالروز تعويض تنپوش آينه هاست
تو خود كلام هر پنجره اي
كه به سوي صبح گشوده آغوشي
سحر به تو مي پيوندد!
^^
كنون به سرفصل جديد روشنائيت بيانديش
كه من؛ منور
در انتظار جوشش چشمه هاي لب هايت نور ميافشانم
گمان نمي كني
حلول هر ماه
و عمر هر ستاره به چشم هاي تو بستگي دارد؟
^^
عزيز نيمكت هاي آشنايي!
به درخت ها بياموز
براي ريشه كن سازي بت خانه هاي تنهايي
چنان كه تو در جوشي؛ در خروش باشند
شب ميلاد توست، چونين
كه رازقي و اقاقي به انضمام سپهر
در كوشند!
باري
اي نگاهت جاويد
شمع بزمت خورشيد!
گوش مي دهي به من؟
خواب قديمي!
گوش كن
كوهيست ز غم
تمثيل تيره گي هاي امروزم
بنشسته روي سينه ام به سان بتي زشت روي
هر دم به خنجري عمود
زخم، نو تراش مي كند
با هيبتي كريه
دژخيم منجمد
اين درد، اين سكوت
^
بانگ ماسيده درون حلق شب هايم
بگو باري شوي فوژان يك انسان؟
كه از پژواك اين خون جام ها پر مي شود از كفر
^
گلي بودم
زوال نورسم آمد
سرآغاز هزاران شهر بودم من
كه كوچ آخرم آمد
دلم را زير سم اسب هاي زبر تاريكي
له و خاموش و ناكوبنده مي بينم
^
الا خواب قديمي
رفتم از دستت!
الا اي خوب
چه؟
آري؛ شكستم زير پتك آهنين چرخ گردوني
بلاخيز است
اين گمگشته شهر مار و عقرب ها
- چرا پائيز بودم من؟
دليل محكم انكار روياها!
^
زبانم را گرفته تنگ در آغوشش اين انكار
گلويم را به زير دين اين بغض پريشان
رها مي خواهمش اي خواب پيچان!
^
مرا اينگونه در خاطر بياريد:
گلي بودم
زوال نورسم آمد
دلي بودم
تپش هاي حزين آخرم آمد
ز هرچه ترس از آن داشتم روزي
الا خواب قديمي بر سرم آمد!
^
زمانه تب به پيشاني سنگينم نهاد و حيف، صد افسوس
طبيب قلب بيمارم نبودي تو
جفا كردي
شراب نوش اصرارم نبودي تو!
^
الا اي خنده ي شيرين ديرينم
الا اي راه كج رفته!
دليل شعر غمگينم
الا اي خواب، اي بغض صميمي
خدارا حافظت خواب قديمي!
تمام دفترم در گريه مي سوزد.
***********************************************
با آن قامت برافراشته
از چشم هاي مشكينش
مهري غريب مي شكفت
آن نازنين بانو
صبحي سپيد بود
در من
مي دميد
آن قدمت محبت و اميد
بانوي بلند بالا
نيكتا
بر روي ساعتم از انتظار نور ساخت
آميخته در نگاهش
عشق و طراوت و صدها بهار نو
مجموع پيراستگي هزاران گل نحيف
نيكتا
آري،به هوش من نمي رسيد
تو رهگذار زمستان من نمي شوي!
ليك؛
پيكار تو با شب ستودنيست
آن قامت سپهرساي تو آري؛ ديدنيست
دردا
حالا تو اي شعر،ياد مي كني ولي
آگه تو نيستي
آن شب كه صبر را فرصتي نبود
همرزم آخرين كورسوي وقفه ي ابقاي هست(من)
از لاي پنجه هاي كما
با زورقي سپيد
نيكتا
در من فرو نشست!


