در اين خويش ملال انگيز
چنان پاييز پاييزم
كه گر دنيا بسوزد ، من
دگر اشكي نمي ريزم
كجا؟
رفتم به سوي باغ پائيزان ناميمون
در آن هنگام، غروبي بود
يادم هست
كه كوچ، آن اسب يال افشان
عنان ببريد و دل وا داد
سفر كردم
از اين خاك زبان سوز ملال آور
گذر كردم
سفر آغاز رفتن بود
و رفتن مرز فردا بود
از اين امروز و ديروز و نبرد بين دنياها
غريبانه گذر كردم
نگه بر پيكر جاده
به اميدي دگر كردم
از آن برق نگاهان جدايي افكن تاريك
خدا مي داندم
آري، حذر كردم
سفر كردم اگر چه خوب مي دانم
كه شب تاريك و بي رحم است
نشسته در دل راهم
ولي بي هيچ ترديدي خطر كردم
به دوشم يادواراني كهن بود و
به ياد دوستان خود سفر كردم
بدور از خود شدم ؛ بي هيچ تضميني
به پايان با دلي آرام
صبورانه نظر كردم
سلام چكاوك كوچكم
بهانه چيست؟
!هيچ
جز آنكه عاشقم
و سخت دلتنگ
كه از نيايش آزرده ام
هيچ دعا
و هيچ ذكري
تورا باز نمي گرداند
راستي، آن شانه
كه گيسوانت را به شكوفه بنشاند
!ديروز شكست
پاييز فرا رسيده است
و گويي تمام خاطرات به زردي گرويده
در نگاه من ولي
ياد چشمانت بهار گلريز است
در چشم تو ايا هنوز
داود ، پاييز است؟
*****************************
سايه ها مي افتند
سايه ها مي ميرند
تو به تكرار، پر از بودن باش
كه از اين بودن ها
سايه ها جان دگر مي گيرند
*******************************
مادرم
گریه مکن
صبح می شود گلم
اگر که لاله ی تو به خون بشسته
اگر مرا به جرم شب نشینی سایه ها تیرباران می کنند
به جسم هزار پاره ام چنگ مزن
شیون مکن گلم
که شعار لاله ها این است
اگر شکسته ساقه ی ما ، لیک ، خرسندیم
!!فدای خاک لاله زار، که آزاد است
که غصه هایت را نمی فهمم؟
که دردهایت را نمی بینم؟
که دست های کوچکت را که سخت سردشان است
نمی خواهم فشرد؟
چنین می پنداری؟
مگو که باورت شده است،من
به فکر شعله ای در شکاف کوه نیستم
مرا باور کن
تا بسرایمت، رهایت کنم، ابر بگیرم از تو، بارانت کنم
مرا اگرچه پائیزم
به حجاب سبز درختان بسپار
تا چشم های مهربانت را
رونقی دگر باشم
تا لبهای همیشه به خنده بنشسته ات را
به هزاران واژه از رستن عادت دهم
تا چشمه های گونه هایت را
از باران اشک تهی کنم، سقوط کنم در تو، صعود کنم از تو
ای صمیمیت نگاهت، امید و آرزو
ای گل نو
ای سلام تازه
!مسکوت صد هیاهو
باور کن وقتی که صدقانه می گویم
من بیش از اینها تحمل ندارم
!که دست های کوچکت را، زمستان بفشارد
تمام کن این سروده ی حزن انگیز
!بهار باش، بانوی پائیز
درنگ، کوتاه
که تنهایی من برعکس زیبایی
پر از ایثار یکرنگیست
در آن اردیبهشت سبز
چه پیمان خبیثی بستیم
از شرم واژه های منافات
در هر شعر که می خوانی
!مرا درنگ می کنی
که هنوز از داغ آن اردیبهشت
!خانه ام پر از پائیز است
من خشک و بکرم
!دوستم
چه می پنداری؟
که می توان از چهره ام غبار پیر تشدید خفقان را بزدائی؟
!عبث می کنی
کجا کسی که بتواند
غبار از دیده ی بیابان بزداید؟
....به راهبم
*****************************
!راهب
به اتوبوس ها که می رفتند؛ می خندیدم
و آنقدر سرمست بودیم
که فراموشمان شد
با هزاران بلیط هم نمی توان
..انتظاره در ایستگاه را به سر کنیم
از چه رو مردمان کنایه پرداز
جزام چهره ام را حاشا می کنند
من چین و چروک پیری هایم را
از آیینه صداقت پوشم نمی توانم زدود
به من بگویید
این زشتی متعفن را
در دامان کدامین رود شفاف بشویم
آیا کدام شهر است
که حاکمش تدابیر اسارت کش اتخاذ کند
مرا پیله ایست نفسگیر
با این همه سکوت کریه
کی پروانه خواهم شد؟
ای دلم با یاد تو پر نورتر
ای شبم با عطر تو پرشورتر
ای صدای پای تو در گوش من
...کرده روحم را بسی مسرورتر
^
نه می شود تو را دگر
ز سینه ام جدا کنم
نه می شود که بگذرم
نه می شود رها کنم
نه می شود تورا شبی
به کام خود صدا کنم
^
نه می توان به تو رسید
نه می توان تورا ندید
نه می توان به خواب هم
صدای خوب تو شنید
^
نه می توان به خواب رفت
نه می توان که داد دست
بروی هر غریبه ای
نمی توان حساب بست
^
تن کبود را مگر
در این قفس رها کنم
و گر تورا رها کنم
که را نفس صدا کنم؟
*******************************
سبزه ای بوده ام ، لگد خورده
بوته ای بوده ام
پربار ، لیک دست نخورده
تا آنکه آمدی و باریدی
پشت دیوار های بی کسی دیدمت
خندیدی
از لای پرده های بی پناهی
مهربان من
از جنس بی ادعای خاک
چشم هایت را به نور انتظار بخشیدی
تو
نا کرده های مرا دیدی
نا گفته هایم را شنیدی
و از تاریکی های من
صبح آفریدی
زشتی های من از نگاه تو بالا می رفت
نه بریدی، نه ترسیدی
یادم هست
از نا توانی های من نمی رنجیدی
تو بی تریدی؛
تو بی تردید
چنان فضای خانه را بوئیدی
که نفس های خانه هم به شوق تو
تپش های جاودانه یافت
تو برای فشردن دو دست در هم
برای حصول عشق می جنگیدی
تو از نرسیدن ها
از نارس بودن دوستت دارم ها
نمی ترسیدی
تو تا همیشه در کنار من
دوستانه ؛ صادقانه ؛ جاودانه آرمیدی
گفتمت شبی
من تا کجا به تو بدهکارم؟
!با خنده ای بدهی های مرا بخشیدی
سال ها پیش گفتمت
برکه ای هستی لاجوردی
درون سینه ام جاری
سال ها پیشتر گفتی
چشم به راه قناری هستی
...و لب فرو بستی
^
من تورا می خواهم -
تو عروسک هارا
و از اینجا تا خواب
من تورا می جویم
تو مترسک هارا
^
تو به من خندیدی
و به من می گفتی
!وه! عجب حوصله ای داری تو
من به تو خیره شدم
و شدم محو جفاکاری تو
^
رفت عمر و تو هنوزم پی اما و اگر
لب آن پنجره دلتنگ قناری هستی
تو از احساس امید
!حیف! عاری هستی
و (تو)، (ما) را کشتی
من ولی اوج خیالم این است
که تو در جان من برکه جاری هستی
****************************
by a story of n.samimi
signed by autumn.

