*****************************************************
به اعتقاد شما، هنوز ، خنده موجود است
اگرچه لاي قاه قاه شما، گريه مشهود است
يكي دوتا كه نيست، دردهاي تنهايي
ترانه هاي بغض، بي نت و غمالود است
نديده ام صفا، از كران اين بي كران
كه خانه ي تشنه، كنار اين رود است
اگرچه چشم شما،آفريدگار باران است
عجب! لبان شما فاتحانه خوشنود است
در اين زمانه كه هر سو شيوع تاريكيست
پلي ست، دست شما كه سوي بهبود است
فداي مهرباني و لطف و صفايتان اي دوست
!هنوز هم، خاك پاي شما، صادقانه( داود) است
*************************************************************
در فكر خودكشي ام، در راه رفتنم
يك طپانچه،در دم، خودكشي مي كنم
يك دوست دارم،براي خدافظي
اورا كه ديدم، خودكشي مي كنم
رگ هاي بودنم را، تيغ سفر
از بن بريدم، خودكشي مي كنم
يك عروسك است،دنياي خواهرم
آن را خريدم، خودكشي مي كنم
مادرم، حرف تازه اي دارد
از او شنيدم، خودكشي مي كنم
بايد سري بزنم به خاك بي بي
اگر رسيدم..، خودكشي مي كنم
من بره ي اهلي ام، ببين چگونه
از دست آدم، خودكشي مي كنم
!حرفي نمانده رفيق، بشمار سه
از بام پريدم..خودكشي مي كنم
جرات نياز ندارد،عمريست مرده ام
براي گفتن" آزادم!"، خودكشي مي كنم
****************************
اين سروده را ديشب به باد سپردم، شايد بشود با نگاهي كوتاه فهميد كه از نظر رعايت اوزان، شعر داراي اشكالاتيست، فرصت نشد تصحيحش كنم، فكرهاي زيادي در سرم بود، كه وزن را از من مي ربود
****************************
ديشب، از اينكه دوباره ديدمت خنديدم
از آنچه بين ما گذشت،گريستم
در بين شادي و غم غوطه ور شدم
نفرين به من، نگفتم كه كيستم
/*/
با دفتري كه پر از جاي پاي توست
در دامن كارون نشستم و سرما مرا ستود
اي باد هرزه گرد،لعنت به سوز تو -
اين باد بود، كه جواني ز من ربود
/*/
در سرفه هاي خوني و در هاي هاي شب
جغدي خموش، با چشم هاي آتشين
بر كوليان ساحل و بر من نظر فكند
شد شعرهايم و آن نغمه ها حزين
/*/
با مرد قايق و با بغض هاي شوم
تا سينه هاي منجمد كارون شتافتيم
وقتي كه رود هم قصه را زمن شنيد
با اشك، هر دو ديده ي خود را شكافتيم
/*/
نالان ز بخت بد و همگام شكوه ها
رفتم به سوي خانه، همان قصر گريه ها
در خود شكسته و از فرط بي كسي
يك شانه شدم خسته هواخواه تكيه ها
/*/
آه اي خدا، در اين تيره شام سرد -
من جز پلنگ زخمي، چيستم؟
رفت و تمام شد اميد رسيدن،تمام شد
نفرين به من كه نگفتم كه كيستم
/*/
با هم شكوه عشق را شناختيم
با هرچه بود و نبود، عاشقانه ساختيم
نه، موي مكن، غصه مخور، من مقصرم
!!گر با وجود آن همه احساس، باختيم
*************************************
تو با آن دست هاي كشيده
نا انزواي روح مرا لمس مي كني
تو با آن گام هاي استوار
زمين سخت نهاني مرا پيموده اي
و تو سبز مي شوي، وقتي
كه بغض اين ابر فراموش كار را
با دست هاي مرمرت، به نوازش مي گيري
با اين همه سخاوت تو، من هنوز هم
هيچ نيستم
جز ياد كهنه اي كه مجسمه وار
!روي يك نيمكت لم داده است
**********************
اين سروده را وقتي نگاشتم، كه هنوز سرد بود و
..هنوز زرد بود
.
.
**************************
نديدي؟
غروب زرد دردآلود پائيزي من را تو نديدي؟
نديدي با خودم هم قهر قهرم؟
..زلال پاك اشعار صداقت
...صداي خيس من در زير باران ناله مي كرد
تو آن زيبايي محزوض را هرگز نديدي
تو گوشت پر شد از لالايي شب
تو چشمت كور شد از نور ديگر
..تو از من راز تنهايي من را هيچ پرسيدي؟
نكن ترديد،با من هم صدا شو
تو با خود هم غريبي، آشنا شو
سوال آخرم از تو همين است
چه شد تا روز مرگم صبر كردي
...ولي بازم مرا چون (من) نديدي
نگو در اين سكوت برگ ريزان
...غروب زرد درآلود پائيزي من را تو نديدي
******************************
پایان!
!پري يعني همه چيز، اين سروده براي پاك ترين تصور هستي ست. براي خواهر كوچكم، پريسا
*******تولدت مبارك*******
♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
!پري
تفاوت ما در عبور نوري است
كه صبحدم، با تراوش خورشيد، بروي لبهايت
!به سوي هر غريبه اي ،سلام مي شود
♪
پري، به جان شما، طفلك اين دلم هر روز
سرك درون اتاق شما اگر نكشد
وگر يادتان به خاطر حقير، شبي سري نزند
به گوشه اي خميده، غريب، مي شكند
♪
!پري
!همه پاكان سري و تو هم يك سري
حوالي اعجاز / تلاقي اشراق / زمين سكوت و سپهر پاك عبور
هميشه بوده اي آنجا ، ولي
...پري ، تو از همه شان بهتري
♪
اگر صلاح بداني به جاي غزل
تورا به همت قلم، تصوير مي كنم
اينقدر اين پا و آن پا نكن
قابل بدان، بفرما، بيا به دفترم
من با تمام وجود، از تو تقرير مي كنم
..از تو تقدير مي كنم
♪
پري، به قول لب هايت
صريح بايد بود
پري، به قول چشمانت
نجيب بايد بود
پري به قول شما تا نفس به تن جاريست
.
.
پري به قول نگاهت
طبيب بايد بود
♪
پري به نقل مادرمان، دوست، مي بايد داشت
چه كنم، خب تو از دوست هم سرتري
تو از عشق/ تو از مهر / تو از شكوه هم بالاتري
پري، بازي عشق هم بهانه بود ، تا بگويمت
لاف نيست! ؛
تو از الهه ي عشق هم عاشق تري
كنار تو عمرم، عزيزم ، ببين
!پري، واژه ها هم پريسا شدند
************************
!اي دو دستان شما كوته باد
!ياس را له نكنيد
ياس را پرپر و خشكش نكنيد
ياس آئينه ي احساس من است
ياس را محو لگدهاي عزيمت نكنيد
ياس را بي بن و گلدان نكنيد
..ياس را له نكنيد
************************
!بخور-
!نمي خورم-
!بخور! براي تو خوب است-
!گفتم نمي خورم-
!بخور ، به نفع تو خواهد بود-
!نه، هرگز نمي خورم-
بخور-
مگر گرسنه نيستي؟
!!مگر تو تشنه نيستي؟ بخور وگرنه زنده نيستي
!بخور
گفتم نمي خورم-
مرا بكشيد، تكه تكه ام هم اگر بكنيد
!قسم به سود شما و به زيان ايران نمي خورم
!!!نه .. من نمي خورم
************************
به قباي آرامش تو نيازمندم من
بكشي بروي بازوان عريانم
تو، مه آسا، رضايت مرا وقتي ببين
كه نشسته اي به شكل اشك
ميان مژگانم
^
گاهي ميان هزار تو در توي بي حاصل
تبخير مي شوي و بخار مي ماني بروي آينه هاي بي تابي
بنشسته چون صولت غربت فراموشي
آواز روشن سوسوي چشمانت
سردرگمي هاي مرا، فانوس ره نماي بيابان هاست
^
من
خاطرات تورا در صندوقي قديمي
زير صخره هاي مرجاني دلم
آنچنان كه شوق در چشمان يك دزد دريائيست
پنهان نموده ام
و تمام چشمانت را نورديده ام
از سردترين قطب؛ تا گرم ترين استوا
با عطر تپش هاي تنت در آميخته ام
!اي همه قطب نماهاي پاكي جو، به سوي تو قيام مي كنند
ساحل بياراي
..كه من تازه از راه رسيده ام
پشت يك پنجره آويخته اي
پرده اي، تا كه طلوعت نشود عالم گير
سرد بودم و تن پنجره با من مي گفت
مثل خورشيد، تو پيدا نكني
..ابر سردم ، به تو عادت دارم
..واي اگر پنجره را وا نكني
*****************
راحت و ساده بگم، خيلي وقته كه ديگه ننم به خوابم نمياد. توي بهت شهري شدن حتي آغامم فقط تا در مدرسه باهام اومد. اما تا دلتون بخواد ادوكلن جوب مي زنم و نگاهامم حسابي اسپورت شده! جاي چراغ نفت سوز، فرگاز كه هيچ، ولي جاي جعبه هاي پپروني شده. از نگاهاي خمار رفيقاي شبونه كه پنهون موند، از شما پنهون نمونه، دلم لك زده واسه ريحون و نون و پنير سهراب.. عين هندونه هاي آغاجون پر مي زنم ميون حوض. چشامو تو راه راهياي شلوار آغام گم ميكنم. روي جاي زبون بندي كه بي بيم مي بست گرد گلوم، ماهيا حلقه زدن. امشب از شمال شهر دل مي كنم. دلو باز عين قديما پياده گز مي كنم.با خودم ميگم
خوش به حال تظاهر! كه هنوز (ظ) ش ، (ر) يي نشده ! تا منو سر بده تو عمق ريا ، بغض تفاوت
...يكي آهسته شبا بهم مي گه
رفتني بايد بره، اينجوري موندنت كم از جهنمه؟
*********************************
!كمتر نوشته ام از حال حقيقي خودم، اما اين شعر از خودم است و بر خودم
*********************************
...آهسته
صدا كن مرا
تا نگردد دلم آشفته تر از آنچه كه هست
كه من از دغدغه ها خاك شدم
تو مرا خاك نكردي
...تو مرا يك شبه بر دار نكردي، مرگ من تدريجيست
مرگ من مخمل روياي شقايق هارا
مي درد، بي ترديد
تو اگر راز مرا فاش كني
سهم من از طبق نيلي آمال، فقط يك شعر است
كه كسي در همه مصرع هايش
با سكوتي مواج
داس بر خرمن جانم مي زد
سهم من روزي بود
كه شبش ناله راهب را، سركوب نمود
كيميا را به ته دره ي ترديد كشاند
...سهم من
سهم من مرگ رفيقيست كه پيشاني كوتاه مرا
تب آن بوسه آخر ز لبانش هر شب
مي شكافد و به من ميگويد
!چه غريبي اي مرد)
(واي داود، چه مي خواهي كرد؟
سهم من دست كبوديست ، كه از زير هزاران آوار
شانه ام را لرزاند
و به من مسكن داد
مرگ من لمس همان لب هائيست
كه شبي از ره نيرنگ و ريا
به من ساده ي زنگاري گفت
"دوستت مي دارم"
و من آن شب مردم
من همان شب مردم
كه محمد پژمرد
كه حسينم را برد
جنگ نفريني و يك دم غفلت
مرگ را ترجمه اي نيست بجز آوايي
كه به گوش باد، شيون ريزان
:كاهل و مست، مرا مي خواند
ز چه مي ترسي مرد؟ - )
سهم تو مرگ نبود
!مرگ را، سهميه اي جز تو نبود
(...حك شده نام تو بر گور تعلق هايت
تو صدا كن من را
...مرگ من تدريجيست
..پس كمي آهسته
*******************************************
گيرم از بغض و سكوتم آزاد
گيرم از عمق نگاهم به كسي لبخندي
گرد غم را چه كنم نو گل من
كه تو بر چهره من آكندي
********************
بغض كن
در من ببار
تا بلكه چتر تو باشم
رها چو گشتي ز پنجه ي استيصال
گرفته تيغ اشك شيشه اي در مشت
كه نيست، فرد ديگري جز من
رواي حديث دشنه و پشت
********************
!بانو
حالا كه استاده اي در من پائيزي
ببخش مرا
كه سخت، بر تو گرفته بودم
و نمي ديدم
كه تنها در چشمانت
از ساير همجنسانت، تميز داده ميشوي
وقتي تشنه ي نوازش بودي
من كوه ديدمت
محبت مي خواستي
آزردمت
مرا ببخش
حالا كه سفر مرا مي خواند
تا پشت جنگل غربت
براي تمام ثانيه هايي كه رنجاندمت
عمري به سوز باشم
وقتي در من رها شدي
روح لطيفت را در چنگال مردانه ام اگر فشردم
مرا ببخش
بايد آن روز ، مي مردم
دير فهميدم معجزه نيستي
..دير فهميدم
دير فهميدم كه از خدايان اساطير نيستي
بيهوده بزرگت كردم
تو شيواترين سادگي عالم بودي
نه پيچيدگي مقدس ذكري مارپيچ
ببخش مرا
براي خرمني كه كاشتم
و خودرا
و تورا
در آتش آن گداختم
از من بگذر
...حالا كه غم گلانه رفتني ام
!گلي
تو آنچنان خوبي
كه درد عشقت ار مرا بميراند
خزان مرگ هم، خدا داند
!كه ياد تورا از دلم نمي گيرد
*****************
وقتي كه دلتنگم
...چقدر پيش شما ، حال دل خوب است
وقتي كه مي خنديد
از پي اش تمام غم هارا
آن قوص روشن لب هاتان
مي بلعد
وقتي كه اشك هاي كوچكتان روي طرح شب جاريست
آسمان چه متروك است
دست من چه مي لرزد
بغضتان چه كوبندست
در كلامتان بانو
جادوي نوازش ها
روي ساز لب هاتان
نرم و كم كمك جاريست
كز پي اش تمام شهر
تا سحر چراغانيست
وقتي كه شما از من
شعر تازه مي خواهيد
خب شما نمي دانيد
دست و بال دفتر را
با نگاه ابريشم
با كلام آهنگين
فاتحانه مي بنديد
وقتي كه شما خوابيد
از شما چه پنهان، من
محو خوابتان هستم
آن دو پلك زيبارا
از جسارتم بگذر
عاشقانه مي بوسم
فرصتي اگر باشد
از خدا كه پنهان نيست
از شما چه پنهان ، من
خرمن دو گيسو را
با شتاب، مي بويم
وقتي كه شما هستيد
هستم كه بگويم باز
دل از تو گرفتم وام
از شما شدم شاعر
در دامن پر مهرت
كز دلش به جوش آيم
قابل ار شما دانيد
شعر دل من هستيد
!وقتي كه شما هستيد
***********
به عزيز نسين
******************
به من چه كه زودرس است
!بلوغ دردهاي بشري
اين عين گفته ي تو بود
من هم به رسم تو
روزي در حوالي ميدان حزن
به هركه رسيدم خنده ي روشني زدم
تا يادم باشد
پشت اشك هاي ناديده ات
آرزوي قاه قاه مردمت خشكيده است
و من در جوار غنچه هاي نو بنياد ايثار
نقش لبخند ارغواني مردي را جستجو مي كنم
كه تمام شادي اش در خش خش گيوه هاي يك پيرمرد گم مي شد
و صدايش را كه دفن مي كردند
سحرگاه ، با طنزي نو
از راه ديگري به قلب هاي پاك آشنا
! مرد طناز، هويدا مي شد
****************
عزيز نسين نويسنده و طنزپرداز ترك تبار، در استانبول به دنيا آمد، او تحصيلات خود را در رشته ي هنر هاي زيبا به پايان رساند و با آنكه افسر ارتش نيز بود، عطاي كار نظامي را به لقايش بخشيد و به عشق هميشگي اش، نويسندگي پيوست، او شش سال از عمرش را به دليل نوشته هايش كه اغلب طنز سياسي /اجتماعي بود در زندان ها گذرانيد تا عاقبت نزد خداي خنده ها رفت
*****************************************
پشت كارون هيچ نيست
پشت كارون جز زميني غرق در ابهام و استيصال
!پشت كارون هيچ نيست
پشت كارون روزگاري مرد بومي ماهي از شط مي گرفت
پشت كارون جز مكان بغض نيست
حرف هايي هست و صد افسوس، در اين تيره شب
گوش هاي آدمك ها تا سحر بيدار نيست
راه را بيهوده پيمودي مسافر، با توام
!!پشت كارون هيچ نيست
*********************
چگونه بود
كه صداي طپش هاي عاجزانه ي مرا همه مي شنيدند
كه غير از تو همه مي دانستند
من
شب هايم را به رود شهرم سپرده ام
و روزهايم را به خاموشي لب هايم
كه ديگر پائيز كه مي شود
رخت تنهايي مي پوشم ودر امتداد مسير تردد ارواح انزوا
ساعت ها وجودم را در دردهاي نهانم مي سوازنم
خيره بر اين رود مي مانم
و آهسته مي گويم
..چگونه بود
مرا در گفتگو با ماه خواهي ديد
كه از دلتنگي هايم براي ستارگان مرثيه ها خوانده
با نور، از سقوطم خواهم گفت
كه از سرپنجه هاي تو افتادم
اشاره اي به من نمي كني؟
..در من.. شب ها آهسته مي ميرند
..در تو..شبها آسوده مي گيرند
جز آنكه گوش هايت را نغمه ي ديگري از سرماي دي پوشاند
..دليلي نبود
آنچنان ناشنوا بشوي كه ريزش يخ هاي التماس مرا نشنوي
!تورا به خانه اي ديگر چراغ و منزل هست
برگرد، بنشين، به موازات هر دو كتف
سركار! بيا بگردش، دزد را گرفته ايم
اين جوانك لات را كت بسته گر بريم
پايش به زندان رسد،مزد را گرفته ايم
افسر دوباره گفت: سرباز با توام
ترفيع و مرخصي ، برد را گرفته ايم
از آن گذشته، بدان با گرفتنش
آنكه حريم شهر، بيازرد را گرفته ايم
سرباز تاب نياورد، فرياد بركشيد
ريشه سترگ و رهاست،ترد را گرفته ايم
من مي شناسمش، نمي داني ار بدان
آن طفل كه دوش ،پدرش مرد را گرفته ايم
مادر نداشت و از فرط گشنگي
اويي كه جاي موز، غصه خورد را گرفته ايم
از بس كه چشم، كور و دل هاي ما كر است
!درشت ها رهايند و ما، خرد را گرفته ايم
**********
بنشست، روي دو زانو و گفت ،پزشك
!بابا نفس نمي كشد، دگر تمام شد
نبضش نمي زند، انگار،مرده است
!قلبش نمي طپد، دگر تمام شد
از ترس آخر برج و قبوض برق
!از جا نمي پرد، دگر تمام شد
بهر خفاي اشك ها، شب ها يواشكي
!زير پتو نمي خزد، دگر تمام شد
مادر، دو دست كبود را سپيده دم
!سرما نمي گزد، دگر تمام شد
پاهاي بسته براي طواف عشق
!مكه نمي رود، دگر تمام شد
خواهر به وقت عيد، ديگر براي تو
مانتوي نو نمي خرد، دگر تمام شد
لب هاي خسته و چشمان تار او
!دم از قفس نمي زند ،دگر تمام شد
ديگر براي من خدا، زمين و آب
!بابا نمي شود، دگر تمام شد
**********
************************
براي باور اينكه مي توان از بادبادك ها
شعرهاي عاشقانه ساخت
كافيست يك روز صبح ، صورتت را با آب تخيل بشويي
و از تخت خواب رخوت تا بالكن روياهارا،نه پاورچين
و نه رعدپا، بپيمايي
تا شش هايت را هواي تجسم دو دست مهربان پر كند
كافيست براي سقوط تمام دردها درون دلت،يك بار بال شكسته ي پرستويي را نوازش كني
يا اشك هاي كودكي را با دهان صداقتت بچشي
كافيست براي نوشتن از خودكشيه يك نويسنده
سيگار نيمه خاموشش را دوباره روشن كني و كنج اتاقش
به آن همه حرف ناگفته كه از لايه رگ هاي بريده اش بيرون مي زند، بنگري
كافيست گلي براي مادرت بخري، اورا را در آغوش بكشي
تا ديگر براي گرما منت پالتورا نكشي
كافيست پنج شنبه ها شمع روشني كني
تا دوباره پدربزرگ برگردد و برايت روشني بخرد
كافيست دوست من قلم برداري
تا تمام تخيلت را زمين دفتر گلباران كند
...براي سرودن از عشق، درد، سياست و انزوا
...كافيست
*******************
..ماشه ي دهانت را مي كشي
...زبانت را به سوي من نشانه مي روي و
!!بنگ
مغزم روي كاغذ پاشيده مي شود
با خطوط آبي ، اين خاكستري مواج ، تا كجا؟
سهم من از همخون كوچكم
سكوتيست به اندازه ي تمام فواره هاي شهر
هرگز با هم به آسمان نرسيديم
هرگز در سقوط هم شريك نبوديم
من تورا با تمام عينك هاي نزديك بين ديده ام
حالا تو مرا با دوربين بشري ات به تمسخر بگير ، ولي
روزي كسي سوار بر اتوبوس
از تو به جاي بليط
يك لبخند، تقاضا مي كند
**************************
!دستم بگرفت و پا به پا برد***تا آخرش از جفاي ما مرد
از غصه ي ما ساده شكستي***مادر،گل پاك باغ هستي
گفتند، بهشت زير پايت***جان ها به فداي گريه هايت
گفتيم و دروغ ها نوشتيم***دل از تو چه ساده ما شكستيم
از پستي ما خدا برآشفت***در شهر، دگر گلي نمي رست
بعد از تو پدر هم به در آمد***جانش، نفسش هم به سر آمد
!از داغ همان نفرين مرموز***مادر و پدر شديم، امروز
من شعري ننگاشتم
يادم نمي آيد روزي در حوالي ميدان تكرار
چيزي نوشته باشم
همه اش ، تلاش هاي فسفري هاي مغز
گاهي تائيد، گاه نفض
نه ياري داشتم و
نه روزي عاشق گشته ام
هماره، در تالاب ذهنم در كنكاش فسيلي ترين معايب خود بوده ام
...و شعر
اين لالايي حلزوني زندگي ام
به نت هاي راكد خاكستري ام
نوازشگرانه ترين رنگ دوران شده
اگر مشكي آمد
شب نرم تنهاييست
اگر سبز بود
شروع ناب يك آشنائيست
اگر ريخت آبي
نشان قشنگ هم آواييست
و شعر، خود به رنگ قشنگ شكيبائيست
تا به حال كسي را درون حوض نيلي خاطراتت با ماهي هاي قرمزه بوسه نقش كرده اي؟
تا به حال خيال سپيد دو دست محبوب را تردد دو ماشين و يك بوق بي موقع از تو گرفته است؟
!دوست من، ببخشيد
!من شعر، هيچ نمي دانم
من واژه آرايي نكردم
من از قافيه پردازي سر در نياوردم
شعر بود كه گاه سپيدم كرد
باري به غزل نشاندم
يك آن به رباعي بردم
و من در شب هاي باراني پائيزي
عابدانه از دست سكرآور شعر، باده ها نوشيدم
و خواهش شعر، همواره از من يكي بود
بي پروا ترين قلم عالم / نجيب ترين دفتر گرد كبود
!اي شعر
!ياهويي و درويشم
!من راهبم، تويي كيشم
و چه راهيست، گرفته در پيشم
من شعر نمي دانم
من، حزن نويس دل بي رونق خويشم
******************************
امروز اول آبان است
!ببخشيد! پرنده مرد
آنقدر ديروز جيك جيك غصه سر داد ، تا مرد
آنقدر براي سنگ خوردن التماس كرد، تا مرد
بهت زده بود و ناباور
نديده بودم كسي اينقدر بدون آب و دانه و التفات، جان سختي كند
ببخشيدها! ولي اينگونه جان دادن
شگون ندارد
!كاش لااقل تو به شيوه خودت اورا مي كشتي
!فكر نمي كنم چيزي از تو كم مي شد
***********
امروز هفتم آبان است
فردا تولدت را روي شاخه هاي سيب جار مي زنند
و تو با بي تفاوتي كنج تاريك يك رستوران
شايد به سلامتي خودت و محبوبت بنوشي
ما، ولي
همه جا را آذين بسته ايم
چه مي شود كرد
چشمانمان جز به پيراهن و شلوار آبي و عينك خسته ات به حواشي كسي عادت نكرده است
برف مي بارد
هنوز جاي پايت را روي بام برفي خانه ها اگرنمي بيني
لااقل درون چاي يخ زده ي من
رد چشمانت را بگير و به شهر برس
****
امروز چهاردهم آبان است
چه كنم جوزف؟
جرات رفتن ندارم
طاقت ماندن ندارم
دست هاي يخ زده ام را جيب هاي كاپشن ها پس مي زنند
ببين اين جداييه كهربايي چه آورده بر سرم
از عذاب شبانه كه ميگذرم
!ميبينم هنوز، از آخر اولم
بگذريم؛
تو به رسم سال پيشين، مشغول دلمشغولي هايت باش
فقط يادت باشد
باران كه مي بارد
چشم هاي نازنينت را براي ديدن من خسته نكن
ترجيح مي دهم هنوز بدون اينكه مرا ببيني اطرافت پرسه بزنم
جاي دستانت را كسي از روي قاب عكس هاي دو سال پيشتر پاك نكرده است
جوزف؛ همه ي پنجره ها سلام مي رسانند
پيشاني ات را مي بوسم
!امضا:پائيز تو
*********************
مادرم
!مادرم
آب نمي خواهي؟
****
شب ها كه از كابوس مي جهم
اين جمله هاي مادرم
تكراري شدست
كاش مرا درون همان هپروت برهوت رهايم كند
تا به آتش نفريني روياهاي خويش
جگر آرزوهايم بسوزد
و انقدر آيينه هارا نشانم ندهد
...چشم هايم
!چشم هايم سوخت
***
از اين رخوت نارنجي و زرد
جنون سرخ، بر من عارض شد
و تا آن سبزينه ها
كه او مرا به آنها مي خواند
!هزار، مادرم مادرم
راه است
و من در خود توان هزار شب، كابوس را نمي بينم
اين بار اگر سهوا خوابيدم
با سيلي ترحم بيدارم نكنيد
!بگذاريد سحر شود
دلم اسير شكوه هاي شما شب نشينان است
**************
باز مي خواهم گشت
تا به تو فرصت انكار دهم
با تو از نو خواهش
تا به خود جرات اصرار دهم
هرچه بود، گذشت
باز مي خواهم گشت
تا به هم قدرت ايثار دهيم
*******************
سادگي چيست؟
من فكرمي كنم
سادگي نفس هاي مطهر طفليست
كه دو گوشش خانه ي صوت اذان
و دلش جنس خدارا دارد
سادگي حرف دل كارگر است
سادگي نان شب است
كه هزاران بوسه
روي دستان كشاورز كريم
مي نشاند از مهر
سادگي در نور است
سادگي در صبح است
در صداي صلوات
در كنار صفحات دل نقاشان است
سادگي شعر بزرگيست، پر از مصرع ناب
سادگي ني لبكي ست
بر لب يك چوپان
كه به بازي رمه مي نگرد
و از آن درس صفا مي گيرد
سادگي مادر من، سادگي مادر توست
سادگي منشا ايثار هزاران پدر است
سادگي بارانيست ، شكل شبنم بر گل
رنگ قوس و قزح است
سادگي غنچه خالي دو دستان من است
كه اگر زرد شدست
تشنه ي بارش آبي دو دستان تو است
خواب هم ، جنس مرواريد است
سادگي رويائيست
كه در آن عشق به هم مي ورزيم
باز هم مي گويي
سادگي در چيست؟
سادگي در عشق است
و به لبخند دو دوست
و به چشمي روشن
و از آن بالاتر
به خداوند كهن
!سادگي مي گويند
******************************
تمام لحظه هايم سرده سرد است
خدايا صبر هم اندازه اي دارد، مگرنه؟
تو مي ديدي دلم را اتاقش
كه هر شب سخت مي گريد، مگرنه؟
بگو با من صريح و سهل و آسان
دگر باران نمي بارد، مگرنه؟
چنان باير، زمين شهر من شد
کسی بذر شهامت را نمي كارد، مگرنه؟
شگفتا، خانه ها هم آهني شد
سراغ از كلبه ي چوبي نمي گيرد،مگرنه؟
به هم عشاق، نارو مي دهند امروز
كسي ديگر گل زيبا نمي خواهد، مگرنه؟
نمي خواهد بگويي ،خوب مي دانم
كسي حتي دگر دوستم نمي دارد،مگرنه؟
*********************
نمي دانست دلم، جايي هست
به اسم مرز طاعون هاي دنيايي
كه در آن مردمانش
ز گل هاي قشنگ زندگاني
گلاب سوگ مي گيرند
چه مي دانست اين دل، خانه اي هم هست
كه در آن هر پدر از فرط بي مهري
به تندي قرص نان از دست هر فرزند مي گيرد
نمي دانست، اينجا تا قيامت آسمان آبي نخواهد شد
براي يك وجب خاك بدون آب و آبادي
برادر از برادر ناجوانمرادانه و بي رحم
سراغ از جنگ مي گيرد
نمي دانست دلم، من هم در اين عصيان
وفا با او نخواهم كرد
بي ترديد
!به جاي او ، تنم معشوقه اي چون مرگ مي گيرد
******************************
سلامم را نمي خواهي دهي پاسخ؟ بفرما
!نشين اينجا، منم آن آخرين تنها، مترسك
اگر در خاطرت باشد تو گفتي
!كه داري قامتي رعنا، مترسك
كلاهم از نمد، پيراهنم باد
!منم آواره ي اينجا، مترسك
تو گفتي در پي عاشق تريني
!منم ديوانه ي شيدا، مترسك
نگفتي روزي از سرما بميرم؟
!چه شد آزادييت آقا، مترسك
دلم خوش بود،همراهم تو هستي
!تو هم رفتي و شد اغوا، مترسك
چه آزادانه زاغان بانگ كردند
!نمي پنداردت زيبا، مترسك
زمين زندان سردم گشت،افسوس
!"نمودم آخرين انشا،" مترسك
دگر اميد وصلت را ندارم
!خدارا حافظت،امضا، مترسك
******************************
پيرمرد، ساز رفتن را كه كوك مي كرد
اشك هاي مهربانش را نبوسيديم
كه مي بيني اينچنين
بروي پنجره هاي خانه مادري
خاطراتش ماسيده است
و ديگر ما نوه هاي ناسپاس
براي جفت كردن گيوه هاي كهنه
و بوسيدن دست هاي زبر خسته
از هم پيشي نمي گيريم
دست هاي بخشنده اي كه آب نبات درون دهانمان مي نشاند
پشت ابرها ولي هنوز
خنده هاي پيرمرد، جاودانه خورشيد است
************************************
به ياد بابا عباس، پدر بزرگ دوست داشتني ام، كه هنوز دوست دارم بابايي صدايش كنم و او مرا بابا داود صدا كند و درب خانه قديمي مارا قفل كند تا من كه مي خواستم از شر و شور كودكي به كوچه ها بپيوندم به اين بيانديشام كه مي خواهد جلوي بازي و شيطنت و خوشي مرا بگيرد، و او به اين بيانديشد كه از من مراقبت مي كند
سراسر عمر در گردنکشی هایت؟
سراسر بانگ دین بر فرق دزدی ها و انصارت؟
تو شمشیرت برنده ، جان بگیر از من
!الا مزدور بی ایمان
که چون بی دست و سر هم گر شوم روزی
غرور میهنم را پاسدارم من
:!به من می گوید این ملعون
!چه می خواهی؟ -
!زمین مادرم را خواستارم من
**********************
به ویلیام والاس
بزرگ مردی که استقلال اسکاتلند از خون اوست
تصویر فوق ، از هنرمند امریکایی، مل گیبسون است که در فیلم شجاع دل، که بر اساس زندگی واقعی والاس ساخته شده است، ایفای نقش کرده است
************
ظهر تب داریست
چنان به سنگفرش کوچه ها در کشان اویند
..که گویی خراج هزار شهر را طلب کار اویند
/
از اهالی اسکاتلند
متعفن ترین خیانت دوران بود
که جزای خوبی شد
آن روز که در میدان پایتخت جزیره
گردن ایستادگی را استعمار انداخت
و سیب های کرم زده بود و
چهره ی او
و روسپی های مشمئز کننده
که به او می خندیدند
/
تلافی کدام ناپرداخته شدی؟
حزن سینه های سوخته ی مادران سرزمینت
که اینچنین در بندان عفریت دهان در آتش ملعون استبداد بریتانیا
جفت؛ دست های تورا می برند
و زمینت را
به بوسه بر دستان بانوی پیر استعمارگر تشویق می کنند
/
تو تلاش بی وقفه ی موجی
تو سکوت راز آلود چشم های منتظر جنگلی
تو رهبر شمشیر های مردانی هستی
که صورت هایشان را شبنم سرخ آخرین رفیقانشان پوشانده
/
!ویلیام
آفتاب امروز را دیدی
ماهتاب امشب را نخواهی دید
ولی فردا سکوت توست که هر فریاد منفردی را قیام می کند
سپهر مقدس ایمان توست تا ابد
که ابرهایش زمین خشک اسارت را نارام می کند
تو آزادپوی! روان و جوان راه توست
/
لاجرم، فردا سپاهت بادپای
باز هم لامنقطع
مرزهایت تا ابد آباد باد
/
کودکی از پای چوبه بانگ کرد
او همان نیست که با جور زمان پیکار کرد؟
از همان روز دو چشمم جاریست
از یکی اشک من و از دیگری
رود سرخیست که عطر تو از آن می آید
/
...غروب شد
چنان به کوچه ها در کشان اویند
که گویی هنوز
...در عذاب اعدام اویند
*******************
ویلیام والاس پس از سالها قیام و استقامت، عاقبت در میدان اصلی پایتخت انگلستان، به دست نیروهای حکومتی شاه آرتور،بعد از چهار ساعت شکنجه بی رحمانه، پس از آنکه حاضر نشد اسامی همدستان و یاران خودرا افشا کند، گردن زده شد
:توضیح
!دوستان او آنروز حاضر و در حال تماشای او بودند
**********************
به کدامین نگاه قسم
به کدامین کلام سلام؟
که جز دورویی های کفتار های دروغ
باری نمانده که بر دوش کشیم
من
انتهای این راه مشوش را
وین جاده سیه پوش را خوانده ام
و چه نامه ها
که برای عزیزان سبز اندیشه
و پیراسته پندار ننگاشته ام
و از این تقریر
جز تقدیر؟
آهای اوج نشینان کمال پرست
به کدامین سوال پاسخ؟
به کدامین درد درمان؟
کین جهان معایب درشت
تکرار گناهان پیشینیان است
و من جز با خدای خویش
!با هیچ بتی پیمان ستایش نخواهم بست
****************
برای بانو آندره دو تاورنی
*******************
آیا نمی خواستی؟
یا کسی تورا بدین برهوت تشنگی خواند
از کدامین کوره راه مجهول آمدی
که شن های وسوسه گرش
تعداد خارهای دلتنگی را تخمین نزده بود
ای کویر تشنه آزرده
زینجا تا ثبات مرداب
هزار تلف شدن فاصله است
گمشده شمالی ترین جنوب
خواستگاه تو اینجا بود؟
یا ستارگان کنجکاو عصمت تورا بدینجا خواندند
ای الهه آشنای دیروز
ای گلوی مسکوت امروز
آیا می دانستی
یا هیچ پرسیدی
"در این منزلگاه "من
کبودی های اسارت کوه ها
به سینه آسمان چنگ می کشد، چرا؟
اینجا آسمانش همیشه ابریست
نباید میامدی
که منجلاب عفریت خویشتن
گدازه های درجازدن میافریند
و من دلم می خواست
!گردن آن گیوتین که گردن تورا انداخت، بیاندازم
پاکی مجسم آئینه ها
حالیا
به تکراری ترین شبها
و غروبی ترین نگاه ها
!خوش آمدی
*********************
بانو آندره دو تاورنی، در جوانی از ندیمه های متعدد ماری آنتوانت، ملکه فرانسه و همسر لویی شانزدهم بود، کنت دو شارنی که معشوق ماری آنتوانت بود برای آنکه به دربار وارد شود تا نزدیک تر به ماری باشد، به صورت مصلحتی و با دستور مستقیم ماری با آندره نامزد شد، ولی بعد از دیدار با آن دختر به طور کل ماری را فراموش کرد و دل به مهر آندره داد، آندره نیز که دختر جوانی هجده ساله بود به شارنی علاقه پیدا کرد ولی آنها فقط دورادور همدیگر را می دیدند و حسرت می خوردند،روزی که شارنی در خفا به ملاقات آندره آمده بود جاسوسان شرح ماوقعه را به گوش ملکه رساندند و آن روز آندره همه چیز را به گردن گرفت تا شارنی را از غضب ملکه برهاند.عاقبت ماری آنتوانت که به آنها شک کرده بود آندره را از دربار دور ساخت و پدر اورا کشت، آندره به صومعه ای پناه برد و در آنجا به اقامت و عبادت مشغول شد، پس از انقلاب فرانسه، انقلابیون تمامی اشراف و هرآنکس که با آنها در ارتباط بود را به گیوتین سپردند، بدیهی است در این میان نامی هم از آندره برده شد
آن بانوی پاک و مظلوم را که سراسر عمرش را در حسرت ، سکوت و نیایش گذرانده بود را در سیاستگاه ، یا همان محل قضاوت و اعدام در حالی که با دیدن اجساد و سرهای بریده و خونی که بر روی زمین ریخته شده بود، از ترس به حالت اغما فرو رفته بود، بدون دادگاهی سر بریدند
پشت ديوار كسي پنهان است
به سكوتش سوگند
پشت ديوار كسي پنهان است
◊
ابر چشمان من آن ابريشم
پي او مي گردد
كوه مژگانم، آرام آرام
بارش باران را
روي هر گونه ي من مي گيرد
من در اين چشمه ناب
همه شب نقش تورا مي بينم
◊
من حسادت دارم
به هرآنكس كه تورا مي بيند
و به هركس كه پس از رفتن تو
راه پر پيچ و خم خانه زيباي تورا
با طمع مي بويد
تو به پيراستگي، چو درختان هستي
تو به آراستگي، به گلستان ماني
همچو جنگل آرام
آسمان نام و نشان از رخ تو مي جويد
◊
..من ولي
من به دستان تو قانع هستم
من از آن سبزي گسترده كه در دل داري
بر من آن موج، كه در گيسوي خود مي شكني
جرعه اي عمر دگر مي بخشد
◊
در من افسوس ، ولي
آرزوي تو به تدريج، به سردي بنشست
در تو آن آئينه
كه مرا با تو عجين تر مي ساخت
حيف ، از دست تو افتاد و شكست
..كاشكي باز مرا مي ديدي
◊
دفتر روشن خورشيد در اين تاريكي
پره از واژه نا اميديست
شب بر آن زرريزان
بوسه سرد خداحافظ زد
واي اين شب ، پر از تاريكيست
◊
شب سياه است
جهان تابش اسرار صداقت را در شب
از فراموشي خود وا داده
من به تدريج پر از شعله افكار توام
من پر از تقريرم
شعرهايم كوتاه
دست هايم خالي
چشم هايم تاريك
◊
از دل دفتر ايام قديم
صفحاتيست پر از دلتنگي
خانه لبريز سكوت
ياس، آن مرمر ترد
بوي عطرش همه جا پيچيده
◊
تو به خاطر داري
كه چه كس پنجره باز نيايش را بست
كه چرا خانه ما باغ نداشت
پشت پرچين ز چه رو
آفتاب دل من مي ميرد
كه اميدم را، چه كسي داد به باد
◊
من اگر پائيزم
تو عزيزم همه زردي مني
تو همان قصه بي بي هستي
تو همان مرثيه هستي، پر سوز
كه از آن اشك به رخ مي ريزم
تو به اندازه يك رنگي شب زيبايي
تو خداي همه ي باغچه هايي، تو عجب يكتايي
◊
بي تو من بار سفر را بستم
بي تو از شهر تو با قامت كج
نيمه شب بود كه از بيراهه
توشه نوميدي و ترديد، زبانم الكن
خاطرم هست كه با زورق شك مي رفتم
آه در نبض گلو
بغض در ريشه من
كوچه ها وا دادند
اشك ها رقصيدند
...بي تو من مي مردم، مي مردم
◊
و در اين شهر جديد
باز هم بي ترديد
بي تو در خانه من ابر بهاران جاريست
بي تو افسوس از اين ثانيه ها
پچ پچ قافيه ها
بي تو آشفته ترين خواب زمينم بانو
بي تو چشمان دلم بارانيست
◊
صبر از اين بيش كنم؟
تو چنين مي خواهي؟
كه از اشراق بپرهيزم و باز
خواب را يكسره تشويش كنم؟
بي تو در من، من نيست
بي من اما در تو
آسمان ها آبيست
شام تو مهتابيست
بي تو در من، من نيست
!به خدا سردم شد
..من از اين بيت، عجب مي ترسم
◊
،راستي
بت بد شكل غرور
آن سراسر همه تزوير و ريا را چه كسي
در دل كعبه چشمان تو مسكن مي داد؟
چه كسي خواست فراموشي من را با تو؟
چه كسي گفت مرا ترد كني؟
چه كسي بين من و تو گل خاكستر كاشت؟
آن كه شوريد تورا بر من و آزارم داد
!هيبت نازك و پوشالي او ويران باد
◊
باز اي نو گل خوشرنگ سكوت
جز تو انديشه به افكارم نيست
بي تو من هيچم ، هيچ
آرزو دارم باز
تو مرا نقد كني
شعر هايم را باز
به ملامت، به تمسخر گيري
باز در بند جنون عشقت
من تنهاي به هجر افتاده
من ديوانه زنجيري را
به اسارت گيري
◊
من و تو خلوت خوبي داشتيم
شرم در چشم تو مهتاب كرامت مي ريخت
شمع با من مي گفت
نيك بختي و پر از خوشحالي -
ظلمت از دست من و تو بگريخت
من و تو راز پرستوها را
از لب كوچ شنيديم و به گل ها داديم
من و تو ما بوديم
راستي يادت هست؟
◊
باز هم خاطر من هست شبي
تا سحرگاه، نيازآلوده
چشم تر بر در گلخانه تو سائيدم
تو به من خنديدي
من فقط چشم تورا مي ديدم
تو به من مي گفتي
آن چه را بخشيدم
روزي از دست تو پس مي گيرم
من به تو مي گفتم
آنچه مي خواهي كن
بي تو من مي ميرم
بي تو مرگيست به تدريج ، ببين
تو به من خنديدي
...كوه در من بگريست
◊
در من اين بي سامان
تو بيا باز اميدي نو باش
تو بيا مرز افق را در من
تا سر پنجه خود نقش بكن
تو بيا زيبا باش
مهربان باش، مرا درمان كن
من پر از سردي پائيزيه مهرم بانو
تو بيا پژواكي
به دل انگيزي پرواز پرستوها باش
باز كن آغوشي
بي تو من مي ميرم
امروز در اين تقارن اندوه
بر اشك هاي من، كس نمي خندد
جز آنكه عهد كرده بود، تا ابد
جز بر من، به كس دل نمي بندد
***********************
من از تنهايي به موج
و از غرور به كوه مي مانم
بسيار شعر هاي من در گوش باد مرده است
بسيار انزواي مرا خاك خورده است
بسيار به غصه هاي من، دوست خنديده است
!ديگر براي شعر نو، قافيه چانه نمي زنم
از اين همه مرور دلتنگي
دفترم خاكستري و واژه هايم مردد مانده است
مي نشينم روي آنتن هاي پربيننده ي افكار
كه از پيكار ،مسرورند
به هيچ رسيده ام
و خدارا شكر
به جاي آن همه كاغذ پاره و اشعار راك و صفحه شطرنج بابا بزرگ
هنوز دلم به قل قل سماور بي بي خوش است و
تنهايي اي، كه كنج اتاق
سيگار انتظار مرا مي كشد
**************************
آنچه را كه مي بينم
وان چراكه مي شنوم
نمي خواهم باور كنم
باور نمي شود مرا
كه دست هاي تورا
دست هاي هرزه نوازش مي كنند
كه تو خود راضي به اين خفتي
كه دهانت را شرنگ هوس گرفته
كه در ديار چشمانت
پائيز نجابت فرا رسيده است
اين همه حقارت از كجاست؟
اين همه زوال كه چه؟
!اي دو چشم مطهر، به باد داده اي
*********************************
آهاي! گل كوچكم
گل نازك سپيدم
دلم را كه به تو سپردمش
امانت دار باش
كه اين دل، مجموع هزاران آه نكشيده ي من است
كين چونين در دستان سپيد مرمرت
!به فشردن گرفته اي
*************************
من چه هستم؟
جز در شعرهایم کسی مرا به صراحت ندیده است
از این خنده ها که بر لب می زنم
وارثی جز اشک های شبانه ندارم
جز کاغذ پاره های بیمار
حرف هایم به دل هیچکس ننشسته است
چمدان کوچ در دست و عینک خاطرات روزهای کودکی ام را بر دیده دارم
اعتراف می کنم
از آکواریوم ها متنفرم
قفس ها آزارم می دهند
دوست دارم جنگل را بر سر باغ وحش ها بکوبم
گلخانه ها دروغ محضند
گلستان هارا دوست دارم
به یاس های باغچه ها روزی
نوید دشت های وحشی را خواهم داد
بگذار آپارتمان ها بسوزند
من کوه هارا دوست دارم
مرا از تنهاییم نترسانید
من بارها ابرکی به انزوا، گوشه ی آسمان بوده ام
اگر روزی گذرتان به خانه ام افتاد
برایم چراغ نیاورید
من از چراغ های ترحم انزجار دارم
به ستاره های صداقت پوش زرنگار دلخوشم کنید
که از آسمان رو راست ترمو
،از زهره بکرتر
از سبزی دوستی های دو روزه نفرت دارم
تعجب نکنید
من زردترین زردی اعصارم
!که به پائیز، شباهت دارم
****************************
يخه ي آسمان را چه مي چسبي؟
ابرهارا اگر بزدايي
!باران از توست
***************
نشسته ايم روبروي هم
چاي مي نوشيم
كاري به كار هم نداريم
!ما پيشتر از اينها درون استكانمان حل شده ايم
**************
گاهي ميان بادبادك ها
نوارهاي رنگي
ترانه هاي شاد
!طفلگونه به جست و خيزم
همه كه مي روند
كنار خط پايان ميهماني
!من مي مانم و تنهايي عزيزم
*************
چشم هايم به سوي تو چه مي كشند،سير
كنون كه ديدمت چو شمع؛روشناي بزم غير
تمام سينه ام به سوز اين كلام ،مبتلا
به يك دليل دوستت دارم
!به هزار و يك دليل خير
*************
به هر سلاح كه تو گويي مجهز از دلم
به جز سلاح تمنا كه تو خواستارشي
تمام خانه كه تو پنداريش مراد
زمين ذلت است و حيف، پاسدارشي
*****************
سال، دروغ بود
فصل را ما ساختيم
بهار را اگر روي گونه ام نمي خشكاندي
"به درخت ها قسم"
!روي زمستان پهن بود
****************
وقتي زمين براي تنفس تنگ مي شود
ماهي هارا چنگ مي زنم
!مگر آب شش هاشان را با من شريك شوند
****************
به چشم من كه خواب حرام است،جهان تار است
از آن بتر سموم انكار است
كه شب تكيده روي شانه هايم؛ مگر نهان توان كي كرد؟
كه اين سكوت،برادران،شيوع آزار است
****************
تمام نمي شود روز؟-
آري؛ مگر نمي بيني؟-
خورشيد بروي كوه
من بروي آرزوهايم
!هر دو غروب مي كنيم
****************
!زمين كه بسيار است
ولي مفهوم عدالت اين است
لميده اند هرزه گياهان و عمر مي چينند
درون باغچه؛
!جوانه ها ايستاده مي ميرند
***************
!به جان مام وطن قسم خوردم
هوا خاكستري شد
من، روي تپه تزوير
مسيح كه نبودم؛
!گمنام مردم
**********************
حالا
چنان که بر تندیس تو می نگرم
که در ساحت مدور بی انتهای چشم هایم نوازشگر زخم های ادراک است
من
محتضر, چگونه به اشک های خسته ام
درس سکوت و نیایش عطا کنم؟
***********************
خواستم از تو امانم بدهی
که اگر نه ست کلامت
لااقل باز جوابم بدهی
تو به من خندیدی
و قسم یاد نمودی به ابد
با سفر کردن خود سخت عذابم بدهی
***********************
چه سنگین تنشی بود
میان قاه قاه نگاهت و سکوت دیدگانم
و فرو می ریخت
بلندی های ایمانم
من
..بی تو
عشق نمی دانم
***********************
از من آن روز که در قاب زمینم در خواب
دوستان صحبت نیکی بکنید
یاد مارا تو رفیق
زنده کن چون فانوس
بنشان روی مزارم آرام
سرد نیست
بین ما سنگ سفید است ولی
شعله خاطره ها گور مرا گرم نگه می دارد
***********************
شب ها
زیر پتوی یادگاری بی بی
بیا ببین از فرط بی کسی
چه جشن اشکی می گیرم
اشک هایم هلهله کنان بروی گونه ام می لغزند
تو؛
ن
م
ی
خ
و
ا
ه
د
!
جامه سوگ بپوشی
و برایم شربت ترحم بریزی
!من به مزه شور اشک هایم عادت دارم
*********************
چون بي خبر مرا ز حال خود رها كني
كمتر نباشد از اينكه به دشنه اي
بر سينه ام شكاف درد را بنا كني
پس به همين كه قلبم ز سينه ام
با دست مهربان خود جدا كني
********************
گرچه تو مرا به مهر ، ابقا كردي
گر بوسه نداده عشق ، ارضا كردي
من حسرت اين نكته به دل مي گيريم
دردا كه شد مشت مرا وا كردي؟!
********************
پرسوزترین مرثیه آن نثر گلی بود
کز دوری چشمان تو شد خار زمانه
افسوس که من خار نی ام پیش تو باشم
تقدیر من است ، فقط کوچ شبانه
*******************
آن قلب شیشه اش ز سینه اش جدا
آن دسته های آهنی بد شود فنا
از عینکت متنفرم! ؛ که همچو سد
ره بسته روی رود تلاقی چشم های ما
از عینکت متنفرم ، سبب شدست
کوچک رسد به نظر ،درد های ما
*******************
اشک در ساحل دیدگانم پهلو نگرفت
خود کرده را چه تدبیر است؟
گیریم پاهای خسته را مرهمی شدیم
با دست های بریده چه باید کرد...؟
*******************
مادرم كعبه جان پرور تنهايي هاست
و مرا گرد همين زيبايي
تا توان هست طوافي ز سر شيدايي
********************
من صدايت كردم
تو مگر كر باشي!
يا دو گوشت دگر از واژه "برگرد"پر است
كه مرا نشنيدي
يا چنان عاقل و فردانگري
!كه به ديوانگي ام خنديدي
*******************
تو دیگر شعرهایم را نمی خوانی
مگرنه؟
خودم را هم نمی خواهی
مگرنه؟
یقین دانم چنان از خانه ببریدی که امروز
تو دیگر نام من را هم نمی دانی
مگرنه!؟
*****************
كفش هايي از جنس جاده
به پاهاي من اندازه
تا نقشه ها ز مرزها شود تهي
!اي كاش جهان بي اجازه
******************
بخند
تا قلم ترانه كنم چون نگاه تو
تا رفع تشنگي كنم كنار تو
تا در جوار تو اين دل جوان شود
تا در جوانييم دو باره به پايت خزان شوم
تا در خزانييم به دشت زلف تو نهان شوم
در كمند زلف تو افتم ‘ بهانه ايست
!شايد به دست ترد تو روزي نشان شوم
*********************
تلاش بي وقفه ي عقربه ها را
كه براي جلب توجهم عرق مي ريزند
.به ديده ي تمسخر مي نگرم
!شش وجود خارجي ندارد
...تاس مرا از هر سو بنگري تك آمدست
پنجره را تا تنهائيهايم باز ميكنم
بوي تند آشفتگي فضاي اتاقم را پر مي كند
اي من
باور كن
!!اينجا آخر دنياست
*********************
!!!حرفهايت همه از جنس دروغ و پره از نيرنگ است
جمله ي آخر تو
كه چه سوزاند مرا
!و من از كنج قفس داد كشيدم هرگز
و تو بي قيد چه آسان رفتي
كاش مي خنديدي
لااقل دست مرا مي ديدي
كه هزاران سيلي
!به سر و روي من ازدرد جدايي مي زد
*********************
شهر من
خفته در خون بايدم بيني اگر امروز ساكت مانده ام
من گناهم چيست
گر از عشق تو در كنج زندان مانده ام
گفته است دشمن اگر من با تو هم پيمان شوم
هرچه دارم جز همين يك شعر
از من مي برد
حافظت باشد همين يك شعر چون من آگهم
!!روزي از اين روزها من هم به بالا مي روم
*******************
برای من زندگی همچون خواب نیمروزیست
بازی با واژه ها و یک عالمه چرندیات مارپیچ
دیریست که دلم برای هیچ کس تنگ نمیشود
:اجازه بدهید معرفی کنم
...مرده ای هستم به تحرک دچار
...سایه ای هستم به واسطهي خیال
....استحظارآ به حضور میرساند
!!!برای هیچ های و هویی طرّه هم خرد نمی کنم
****************************************************************


