به ياد م.ط
*****************************************
ديگر نمي شنوم -
زوزه مي كشيدم
چون گرگي كه طفلش را درون جنگل وحشي و ظلمت پوش
نمي يابد
ليك، نمي شنويدم -
^
مرا به كنج ديوار راند
دشنه اي لجام گسيخته بركشيد
جغد ها جيغ مي كشيدند
دندان هايش ستاره مي سوخت
چنان به كفر و دروغ و خيانت دچار
چنان در انديشه جبران تباه گشته بود
كه مرا از پشت دشنه تلافي ديگر نمي ديد
^
مرا كه هرچه بود و هست از من بود
هر آنچه هست را
من ساختمش
آن مصلوب باور هاي خاكستري را
من گلي مغرور كردم
^
باري ؛ دشنه ي مكافات چشم هاي روشنش را كدر مي نمود
آمد چو جلاد؛ بي تفاوت
سرد و وحشت زا
جسم نيمه جانم را چنان كه نعره مي كشيد
بروي زمين بسائيد
چون كفتاري مرده خوار وارسي مي نمود
^
هاي مي كشيد
پاي مي كوفت
رسيد روزگار مراد و انتقام -
رسيد روزي كه پهلويت را بدرم ؛ اين است ببين
فرجام
منم
آري منم پري بي شرم اقليم انزجار
پهلويت را مي درم
سينه ات را مي شكافم
دلت را به زير پا له خواهم نمود
تورا ويرانه مي سازم
^
بي مروت، دلم را دريد
چنان كه سرشك خون بر گونه مي آمد
زبانم ترش بود
دهانم نرم و آهسته
غريبانه به نجوا ؛ ساده مي لرزيد
..صدايش كردم و اي واي
نشنيدم
سرش گرم تلافي بود
...دشنه اش را در دلم آهسته مي چرخواند
^
تمام شد
جگرم را به دندان گرفته بود
در آغوش غير آرام گرفت
تار مي ديدم
مردي بود سيه چهره
خنده هاي جنون آميزشان هق هق فرشتگان را خط مي زد
شب مي گريست
كوه مي ناليد
^
با دست هاي سردم پوشاندم
دستاني را كه هزاران شعر براي او سروده بودم
و اين وداع آخر ما بود
^
چه بود؟
نمي شنيدم -
كجا بود؟
نمي دانم -
كدام شب؟
شبي كه -
!!من عاشق يك فاحشه بودم
*******************************
the last poem for josef
and finish!


