که غصه هایت را نمی فهمم؟
که دردهایت را نمی بینم؟
که دست های کوچکت را که سخت سردشان است
نمی خواهم فشرد؟
چنین می پنداری؟
مگو که باورت شده است،من
به فکر شعله ای در شکاف کوه نیستم
مرا باور کن
تا بسرایمت، رهایت کنم، ابر بگیرم از تو، بارانت کنم
مرا اگرچه پائیزم
به حجاب سبز درختان بسپار
تا چشم های مهربانت را
رونقی دگر باشم
تا لبهای همیشه به خنده بنشسته ات را
به هزاران واژه از رستن عادت دهم
تا چشمه های گونه هایت را
از باران اشک تهی کنم، سقوط کنم در تو، صعود کنم از تو
ای صمیمیت نگاهت، امید و آرزو
ای گل نو
ای سلام تازه
!مسکوت صد هیاهو
باور کن وقتی که صدقانه می گویم
من بیش از اینها تحمل ندارم
!که دست های کوچکت را، زمستان بفشارد
تمام کن این سروده ی حزن انگیز
!بهار باش، بانوی پائیز

