كجا؟
رفتم به سوي باغ پائيزان ناميمون
در آن هنگام، غروبي بود
يادم هست
كه كوچ، آن اسب يال افشان
عنان ببريد و دل وا داد
سفر كردم
از اين خاك زبان سوز ملال آور
گذر كردم
سفر آغاز رفتن بود
و رفتن مرز فردا بود
از اين امروز و ديروز و نبرد بين دنياها
غريبانه گذر كردم
نگه بر پيكر جاده
به اميدي دگر كردم
از آن برق نگاهان جدايي افكن تاريك
خدا مي داندم
آري، حذر كردم
سفر كردم اگر چه خوب مي دانم
كه شب تاريك و بي رحم است
نشسته در دل راهم
ولي بي هيچ ترديدي خطر كردم
به دوشم يادواراني كهن بود و
به ياد دوستان خود سفر كردم
بدور از خود شدم ؛ بي هيچ تضميني
به پايان با دلي آرام
صبورانه نظر كردم

