پشت ديوار كسي پنهان است
به سكوتش سوگند
پشت ديوار كسي پنهان است
◊
ابر چشمان من آن ابريشم
پي او مي گردد
كوه مژگانم، آرام آرام
بارش باران را
روي هر گونه ي من مي گيرد
من در اين چشمه ناب
همه شب نقش تورا مي بينم
◊
من حسادت دارم
به هرآنكس كه تورا مي بيند
و به هركس كه پس از رفتن تو
راه پر پيچ و خم خانه زيباي تورا
با طمع مي بويد
تو به پيراستگي، چو درختان هستي
تو به آراستگي، به گلستان ماني
همچو جنگل آرام
آسمان نام و نشان از رخ تو مي جويد
◊
..من ولي
من به دستان تو قانع هستم
من از آن سبزي گسترده كه در دل داري
بر من آن موج، كه در گيسوي خود مي شكني
جرعه اي عمر دگر مي بخشد
◊
در من افسوس ، ولي
آرزوي تو به تدريج، به سردي بنشست
در تو آن آئينه
كه مرا با تو عجين تر مي ساخت
حيف ، از دست تو افتاد و شكست
..كاشكي باز مرا مي ديدي
◊
دفتر روشن خورشيد در اين تاريكي
پره از واژه نا اميديست
شب بر آن زرريزان
بوسه سرد خداحافظ زد
واي اين شب ، پر از تاريكيست
◊
شب سياه است
جهان تابش اسرار صداقت را در شب
از فراموشي خود وا داده
من به تدريج پر از شعله افكار توام
من پر از تقريرم
شعرهايم كوتاه
دست هايم خالي
چشم هايم تاريك
◊
از دل دفتر ايام قديم
صفحاتيست پر از دلتنگي
خانه لبريز سكوت
ياس، آن مرمر ترد
بوي عطرش همه جا پيچيده
◊
تو به خاطر داري
كه چه كس پنجره باز نيايش را بست
كه چرا خانه ما باغ نداشت
پشت پرچين ز چه رو
آفتاب دل من مي ميرد
كه اميدم را، چه كسي داد به باد
◊
من اگر پائيزم
تو عزيزم همه زردي مني
تو همان قصه بي بي هستي
تو همان مرثيه هستي، پر سوز
كه از آن اشك به رخ مي ريزم
تو به اندازه يك رنگي شب زيبايي
تو خداي همه ي باغچه هايي، تو عجب يكتايي
◊
بي تو من بار سفر را بستم
بي تو از شهر تو با قامت كج
نيمه شب بود كه از بيراهه
توشه نوميدي و ترديد، زبانم الكن
خاطرم هست كه با زورق شك مي رفتم
آه در نبض گلو
بغض در ريشه من
كوچه ها وا دادند
اشك ها رقصيدند
...بي تو من مي مردم، مي مردم
◊
و در اين شهر جديد
باز هم بي ترديد
بي تو در خانه من ابر بهاران جاريست
بي تو افسوس از اين ثانيه ها
پچ پچ قافيه ها
بي تو آشفته ترين خواب زمينم بانو
بي تو چشمان دلم بارانيست
◊
صبر از اين بيش كنم؟
تو چنين مي خواهي؟
كه از اشراق بپرهيزم و باز
خواب را يكسره تشويش كنم؟
بي تو در من، من نيست
بي من اما در تو
آسمان ها آبيست
شام تو مهتابيست
بي تو در من، من نيست
!به خدا سردم شد
..من از اين بيت، عجب مي ترسم
◊
،راستي
بت بد شكل غرور
آن سراسر همه تزوير و ريا را چه كسي
در دل كعبه چشمان تو مسكن مي داد؟
چه كسي خواست فراموشي من را با تو؟
چه كسي گفت مرا ترد كني؟
چه كسي بين من و تو گل خاكستر كاشت؟
آن كه شوريد تورا بر من و آزارم داد
!هيبت نازك و پوشالي او ويران باد
◊
باز اي نو گل خوشرنگ سكوت
جز تو انديشه به افكارم نيست
بي تو من هيچم ، هيچ
آرزو دارم باز
تو مرا نقد كني
شعر هايم را باز
به ملامت، به تمسخر گيري
باز در بند جنون عشقت
من تنهاي به هجر افتاده
من ديوانه زنجيري را
به اسارت گيري
◊
من و تو خلوت خوبي داشتيم
شرم در چشم تو مهتاب كرامت مي ريخت
شمع با من مي گفت
نيك بختي و پر از خوشحالي -
ظلمت از دست من و تو بگريخت
من و تو راز پرستوها را
از لب كوچ شنيديم و به گل ها داديم
من و تو ما بوديم
راستي يادت هست؟
◊
باز هم خاطر من هست شبي
تا سحرگاه، نيازآلوده
چشم تر بر در گلخانه تو سائيدم
تو به من خنديدي
من فقط چشم تورا مي ديدم
تو به من مي گفتي
آن چه را بخشيدم
روزي از دست تو پس مي گيرم
من به تو مي گفتم
آنچه مي خواهي كن
بي تو من مي ميرم
بي تو مرگيست به تدريج ، ببين
تو به من خنديدي
...كوه در من بگريست
◊
در من اين بي سامان
تو بيا باز اميدي نو باش
تو بيا مرز افق را در من
تا سر پنجه خود نقش بكن
تو بيا زيبا باش
مهربان باش، مرا درمان كن
من پر از سردي پائيزيه مهرم بانو
تو بيا پژواكي
به دل انگيزي پرواز پرستوها باش
باز كن آغوشي
بي تو من مي ميرم


