سادگي چيست؟
من فكرمي كنم
سادگي نفس هاي مطهر طفليست
كه دو گوشش خانه ي صوت اذان
و دلش جنس خدارا دارد
سادگي حرف دل كارگر است
سادگي نان شب است
كه هزاران بوسه
روي دستان كشاورز كريم
مي نشاند از مهر
سادگي در نور است
سادگي در صبح است
در صداي صلوات
در كنار صفحات دل نقاشان است
سادگي شعر بزرگيست، پر از مصرع ناب
سادگي ني لبكي ست
بر لب يك چوپان
كه به بازي رمه مي نگرد
و از آن درس صفا مي گيرد
سادگي مادر من، سادگي مادر توست
سادگي منشا ايثار هزاران پدر است
سادگي بارانيست ، شكل شبنم بر گل
رنگ قوس و قزح است
سادگي غنچه خالي دو دستان من است
كه اگر زرد شدست
تشنه ي بارش آبي دو دستان تو است
خواب هم ، جنس مرواريد است
سادگي رويائيست
كه در آن عشق به هم مي ورزيم
باز هم مي گويي
سادگي در چيست؟
سادگي در عشق است
و به لبخند دو دوست
و به چشمي روشن
و از آن بالاتر
به خداوند كهن
!سادگي مي گويند
******************************
تمام لحظه هايم سرده سرد است
خدايا صبر هم اندازه اي دارد، مگرنه؟
تو مي ديدي دلم را اتاقش
كه هر شب سخت مي گريد، مگرنه؟
بگو با من صريح و سهل و آسان
دگر باران نمي بارد، مگرنه؟
چنان باير، زمين شهر من شد
کسی بذر شهامت را نمي كارد، مگرنه؟
شگفتا، خانه ها هم آهني شد
سراغ از كلبه ي چوبي نمي گيرد،مگرنه؟
به هم عشاق، نارو مي دهند امروز
كسي ديگر گل زيبا نمي خواهد، مگرنه؟
نمي خواهد بگويي ،خوب مي دانم
كسي حتي دگر دوستم نمي دارد،مگرنه؟
*********************
نمي دانست دلم، جايي هست
به اسم مرز طاعون هاي دنيايي
كه در آن مردمانش
ز گل هاي قشنگ زندگاني
گلاب سوگ مي گيرند
چه مي دانست اين دل، خانه اي هم هست
كه در آن هر پدر از فرط بي مهري
به تندي قرص نان از دست هر فرزند مي گيرد
نمي دانست، اينجا تا قيامت آسمان آبي نخواهد شد
براي يك وجب خاك بدون آب و آبادي
برادر از برادر ناجوانمرادانه و بي رحم
سراغ از جنگ مي گيرد
نمي دانست دلم، من هم در اين عصيان
وفا با او نخواهم كرد
بي ترديد
!به جاي او ، تنم معشوقه اي چون مرگ مي گيرد
******************************
سلامم را نمي خواهي دهي پاسخ؟ بفرما
!نشين اينجا، منم آن آخرين تنها، مترسك
اگر در خاطرت باشد تو گفتي
!كه داري قامتي رعنا، مترسك
كلاهم از نمد، پيراهنم باد
!منم آواره ي اينجا، مترسك
تو گفتي در پي عاشق تريني
!منم ديوانه ي شيدا، مترسك
نگفتي روزي از سرما بميرم؟
!چه شد آزادييت آقا، مترسك
دلم خوش بود،همراهم تو هستي
!تو هم رفتي و شد اغوا، مترسك
چه آزادانه زاغان بانگ كردند
!نمي پنداردت زيبا، مترسك
زمين زندان سردم گشت،افسوس
!"نمودم آخرين انشا،" مترسك
دگر اميد وصلت را ندارم
!خدارا حافظت،امضا، مترسك
******************************
پيرمرد، ساز رفتن را كه كوك مي كرد
اشك هاي مهربانش را نبوسيديم
كه مي بيني اينچنين
بروي پنجره هاي خانه مادري
خاطراتش ماسيده است
و ديگر ما نوه هاي ناسپاس
براي جفت كردن گيوه هاي كهنه
و بوسيدن دست هاي زبر خسته
از هم پيشي نمي گيريم
دست هاي بخشنده اي كه آب نبات درون دهانمان مي نشاند
پشت ابرها ولي هنوز
خنده هاي پيرمرد، جاودانه خورشيد است
************************************
به ياد بابا عباس، پدر بزرگ دوست داشتني ام، كه هنوز دوست دارم بابايي صدايش كنم و او مرا بابا داود صدا كند و درب خانه قديمي مارا قفل كند تا من كه مي خواستم از شر و شور كودكي به كوچه ها بپيوندم به اين بيانديشام كه مي خواهد جلوي بازي و شيطنت و خوشي مرا بگيرد، و او به اين بيانديشد كه از من مراقبت مي كند


