من شعري ننگاشتم
يادم نمي آيد روزي در حوالي ميدان تكرار
چيزي نوشته باشم
همه اش ، تلاش هاي فسفري هاي مغز
گاهي تائيد، گاه نفض
نه ياري داشتم و
نه روزي عاشق گشته ام
هماره، در تالاب ذهنم در كنكاش فسيلي ترين معايب خود بوده ام
...و شعر
اين لالايي حلزوني زندگي ام
به نت هاي راكد خاكستري ام
نوازشگرانه ترين رنگ دوران شده
اگر مشكي آمد
شب نرم تنهاييست
اگر سبز بود
شروع ناب يك آشنائيست
اگر ريخت آبي
نشان قشنگ هم آواييست
و شعر، خود به رنگ قشنگ شكيبائيست
تا به حال كسي را درون حوض نيلي خاطراتت با ماهي هاي قرمزه بوسه نقش كرده اي؟
تا به حال خيال سپيد دو دست محبوب را تردد دو ماشين و يك بوق بي موقع از تو گرفته است؟
!دوست من، ببخشيد
!من شعر، هيچ نمي دانم
من واژه آرايي نكردم
من از قافيه پردازي سر در نياوردم
شعر بود كه گاه سپيدم كرد
باري به غزل نشاندم
يك آن به رباعي بردم
و من در شب هاي باراني پائيزي
عابدانه از دست سكرآور شعر، باده ها نوشيدم
و خواهش شعر، همواره از من يكي بود
بي پروا ترين قلم عالم / نجيب ترين دفتر گرد كبود
!اي شعر
!ياهويي و درويشم
!من راهبم، تويي كيشم
و چه راهيست، گرفته در پيشم
من شعر نمي دانم
من، حزن نويس دل بي رونق خويشم
******************************
امروز اول آبان است
!ببخشيد! پرنده مرد
آنقدر ديروز جيك جيك غصه سر داد ، تا مرد
آنقدر براي سنگ خوردن التماس كرد، تا مرد
بهت زده بود و ناباور
نديده بودم كسي اينقدر بدون آب و دانه و التفات، جان سختي كند
ببخشيدها! ولي اينگونه جان دادن
شگون ندارد
!كاش لااقل تو به شيوه خودت اورا مي كشتي
!فكر نمي كنم چيزي از تو كم مي شد
***********
امروز هفتم آبان است
فردا تولدت را روي شاخه هاي سيب جار مي زنند
و تو با بي تفاوتي كنج تاريك يك رستوران
شايد به سلامتي خودت و محبوبت بنوشي
ما، ولي
همه جا را آذين بسته ايم
چه مي شود كرد
چشمانمان جز به پيراهن و شلوار آبي و عينك خسته ات به حواشي كسي عادت نكرده است
برف مي بارد
هنوز جاي پايت را روي بام برفي خانه ها اگرنمي بيني
لااقل درون چاي يخ زده ي من
رد چشمانت را بگير و به شهر برس
****
امروز چهاردهم آبان است
چه كنم جوزف؟
جرات رفتن ندارم
طاقت ماندن ندارم
دست هاي يخ زده ام را جيب هاي كاپشن ها پس مي زنند
ببين اين جداييه كهربايي چه آورده بر سرم
از عذاب شبانه كه ميگذرم
!ميبينم هنوز، از آخر اولم
بگذريم؛
تو به رسم سال پيشين، مشغول دلمشغولي هايت باش
فقط يادت باشد
باران كه مي بارد
چشم هاي نازنينت را براي ديدن من خسته نكن
ترجيح مي دهم هنوز بدون اينكه مرا ببيني اطرافت پرسه بزنم
جاي دستانت را كسي از روي قاب عكس هاي دو سال پيشتر پاك نكرده است
جوزف؛ همه ي پنجره ها سلام مي رسانند
پيشاني ات را مي بوسم
!امضا:پائيز تو
*********************
مادرم
!مادرم
آب نمي خواهي؟
****
شب ها كه از كابوس مي جهم
اين جمله هاي مادرم
تكراري شدست
كاش مرا درون همان هپروت برهوت رهايم كند
تا به آتش نفريني روياهاي خويش
جگر آرزوهايم بسوزد
و انقدر آيينه هارا نشانم ندهد
...چشم هايم
!چشم هايم سوخت
***
از اين رخوت نارنجي و زرد
جنون سرخ، بر من عارض شد
و تا آن سبزينه ها
كه او مرا به آنها مي خواند
!هزار، مادرم مادرم
راه است
و من در خود توان هزار شب، كابوس را نمي بينم
اين بار اگر سهوا خوابيدم
با سيلي ترحم بيدارم نكنيد
!بگذاريد سحر شود
دلم اسير شكوه هاي شما شب نشينان است
**************
باز مي خواهم گشت
تا به تو فرصت انكار دهم
با تو از نو خواهش
تا به خود جرات اصرار دهم
هرچه بود، گذشت
باز مي خواهم گشت
تا به هم قدرت ايثار دهيم
*******************


