تبليغاتX
پائیز نامه -
برگرد، بنشين، به موازات هر دو كتف
سركار! بيا بگردش، دزد را گرفته ايم
اين جوانك لات را كت بسته گر بريم
پايش به زندان رسد،مزد را گرفته ايم
افسر دوباره گفت: سرباز با توام
ترفيع و مرخصي ، برد را گرفته ايم
از آن گذشته، بدان با گرفتنش
آنكه حريم شهر، بيازرد را گرفته ايم
سرباز تاب نياورد، فرياد بركشيد
ريشه سترگ و رهاست،ترد را گرفته ايم
من مي شناسمش، نمي داني ار بدان
آن طفل كه دوش ،پدرش مرد را گرفته ايم
مادر نداشت و از فرط گشنگي
اويي كه جاي موز، غصه خورد را گرفته ايم
از بس كه چشم، كور و دل هاي ما كر است
!درشت ها رهايند و ما، خرد را گرفته ايم
**********
بنشست، روي دو زانو و گفت ،پزشك
!بابا نفس نمي كشد، دگر تمام شد
نبضش نمي زند، انگار،مرده است
!قلبش نمي طپد، دگر تمام شد
از ترس آخر برج و قبوض برق
!از جا نمي پرد، دگر تمام شد
بهر خفاي اشك ها، شب ها يواشكي
!زير پتو نمي خزد، دگر تمام شد
مادر، دو دست كبود را سپيده دم
!سرما نمي گزد، دگر تمام شد
پاهاي بسته براي طواف عشق
!مكه نمي رود، دگر تمام شد
خواهر به وقت عيد، ديگر براي تو
مانتوي نو نمي خرد، دگر تمام شد
لب هاي خسته و چشمان تار او
!دم از قفس نمي زند ،دگر تمام شد
ديگر براي من خدا، زمين و آب
!بابا نمي شود، دگر تمام شد
**********
************************
براي باور اينكه مي توان از بادبادك ها
شعرهاي عاشقانه ساخت
كافيست يك روز صبح ، صورتت را با آب تخيل بشويي
و از تخت خواب رخوت تا بالكن روياهارا،نه پاورچين
و نه رعدپا، بپيمايي
تا شش هايت را هواي تجسم دو دست مهربان پر كند
كافيست براي سقوط تمام دردها درون دلت،يك بار بال شكسته ي پرستويي را نوازش كني
يا اشك هاي كودكي را با دهان صداقتت بچشي
كافيست براي نوشتن از خودكشيه يك نويسنده
سيگار نيمه خاموشش را دوباره روشن كني و كنج اتاقش
به آن همه حرف ناگفته كه از لايه رگ هاي بريده اش بيرون مي زند، بنگري
كافيست گلي براي مادرت بخري، اورا را در آغوش بكشي
تا ديگر براي گرما منت پالتورا نكشي
كافيست پنج شنبه ها شمع روشني كني
تا دوباره پدربزرگ برگردد و برايت روشني بخرد
كافيست دوست من قلم برداري
تا تمام تخيلت را زمين دفتر گلباران كند
...براي سرودن از عشق، درد، سياست و انزوا
...كافيست
*******************
..ماشه ي دهانت را مي كشي
...زبانت را به سوي من نشانه مي روي و
!!بنگ
مغزم روي كاغذ پاشيده مي شود
با خطوط آبي ، اين خاكستري مواج ، تا كجا؟
سهم من از همخون كوچكم
سكوتيست به اندازه ي تمام فواره هاي شهر
هرگز با هم به آسمان نرسيديم
هرگز در سقوط هم شريك نبوديم
من تورا با تمام عينك هاي نزديك بين ديده ام
حالا تو مرا با دوربين بشري ات به تمسخر بگير ، ولي
روزي كسي سوار بر اتوبوس
از تو به جاي بليط
يك لبخند، تقاضا مي كند
**************************
!دستم بگرفت و پا به پا برد***تا آخرش از جفاي ما مرد
از غصه ي ما ساده شكستي***مادر،گل پاك باغ هستي
گفتند، بهشت زير پايت***جان ها به فداي گريه هايت
گفتيم و دروغ ها نوشتيم***دل از تو چه ساده ما شكستيم
از پستي ما خدا برآشفت***در شهر، دگر گلي نمي رست
بعد از تو پدر هم به در آمد***جانش، نفسش هم به سر آمد
!از داغ همان نفرين مرموز***مادر و پدر شديم، امروز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط پائیز |