تبليغاتX
پائیز نامه -
!گلي
تو آنچنان خوبي
كه درد عشقت ار مرا بميراند
خزان مرگ هم، خدا داند
!كه ياد تورا از دلم نمي گيرد
*****************
وقتي كه دلتنگم
...چقدر پيش شما ، حال دل خوب است
وقتي كه مي خنديد
از پي اش تمام غم هارا
آن قوص روشن لب هاتان
مي بلعد
وقتي كه اشك هاي كوچكتان روي طرح شب جاريست
آسمان چه متروك است
دست من چه مي لرزد
بغضتان چه كوبندست
در كلامتان بانو
جادوي نوازش ها
روي ساز لب هاتان
نرم و كم كمك جاريست
كز پي اش تمام شهر
تا سحر چراغانيست
وقتي كه شما از من
شعر تازه مي خواهيد
خب شما نمي دانيد
دست و بال دفتر را
با نگاه ابريشم
با كلام آهنگين
فاتحانه مي بنديد
وقتي كه شما خوابيد
از شما چه پنهان، من
محو خوابتان هستم
آن دو پلك زيبارا
از جسارتم بگذر
عاشقانه مي بوسم
فرصتي اگر باشد
از خدا كه پنهان نيست
از شما چه پنهان ، من
خرمن دو گيسو را
با شتاب، مي بويم
وقتي كه شما هستيد
هستم كه بگويم باز
دل از تو گرفتم وام
از شما شدم شاعر
در دامن پر مهرت
كز دلش به جوش آيم
قابل ار شما دانيد
شعر دل من هستيد
!وقتي كه شما هستيد
***********
به عزيز نسين
******************
به من چه كه زودرس است
!بلوغ دردهاي بشري
اين عين گفته ي تو بود
من هم به رسم تو
روزي در حوالي ميدان حزن
به هركه رسيدم خنده ي روشني زدم
تا يادم باشد
پشت اشك هاي ناديده ات
آرزوي قاه قاه مردمت خشكيده است
و من در جوار غنچه هاي نو بنياد ايثار
نقش لبخند ارغواني مردي را جستجو مي كنم
كه تمام شادي اش در خش خش گيوه هاي يك پيرمرد گم مي شد
و صدايش را كه دفن مي كردند
سحرگاه ، با طنزي نو
از راه ديگري به قلب هاي پاك آشنا
! مرد طناز، هويدا مي شد
****************
عزيز نسين نويسنده و طنزپرداز ترك تبار، در استانبول به دنيا آمد، او تحصيلات خود را در رشته ي هنر هاي زيبا به پايان رساند و با آنكه افسر ارتش نيز بود، عطاي كار نظامي را به لقايش بخشيد و به عشق هميشگي اش، نويسندگي پيوست، او شش سال از عمرش را به دليل نوشته هايش كه اغلب طنز سياسي /اجتماعي بود در زندان ها گذرانيد تا عاقبت نزد خداي خنده ها رفت
*****************************************
پشت كارون هيچ نيست
پشت كارون جز زميني غرق در ابهام و استيصال
!پشت كارون هيچ نيست
پشت كارون روزگاري مرد بومي ماهي از شط مي گرفت
پشت كارون جز مكان بغض نيست
حرف هايي هست و صد افسوس، در اين تيره شب
گوش هاي آدمك ها تا سحر بيدار نيست
راه را بيهوده پيمودي مسافر، با توام
!!پشت كارون هيچ نيست
*********************
چگونه بود
كه صداي طپش هاي عاجزانه ي مرا همه مي شنيدند
كه غير از تو همه مي دانستند
من
شب هايم را به رود شهرم سپرده ام
و روزهايم را به خاموشي لب هايم
كه ديگر پائيز كه مي شود
رخت تنهايي مي پوشم ودر امتداد مسير تردد ارواح انزوا
ساعت ها وجودم را در دردهاي نهانم مي سوازنم
خيره بر اين رود مي مانم
و آهسته مي گويم
..چگونه بود
مرا در گفتگو با ماه خواهي ديد
كه از دلتنگي هايم براي ستارگان مرثيه ها خوانده
با نور، از سقوطم خواهم گفت
كه از سرپنجه هاي تو افتادم
اشاره اي به من نمي كني؟
..در من.. شب ها آهسته مي ميرند
..در تو..شبها آسوده مي گيرند
جز آنكه گوش هايت را نغمه ي ديگري از سرماي دي پوشاند
..دليلي نبود
آنچنان ناشنوا بشوي كه ريزش يخ هاي التماس مرا نشنوي
!تورا به خانه اي ديگر چراغ و منزل هست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط پائیز |