*****************************************************
به اعتقاد شما، هنوز ، خنده موجود است
اگرچه لاي قاه قاه شما، گريه مشهود است
يكي دوتا كه نيست، دردهاي تنهايي
ترانه هاي بغض، بي نت و غمالود است
نديده ام صفا، از كران اين بي كران
كه خانه ي تشنه، كنار اين رود است
اگرچه چشم شما،آفريدگار باران است
عجب! لبان شما فاتحانه خوشنود است
در اين زمانه كه هر سو شيوع تاريكيست
پلي ست، دست شما كه سوي بهبود است
فداي مهرباني و لطف و صفايتان اي دوست
!هنوز هم، خاك پاي شما، صادقانه( داود) است
*************************************************************
در فكر خودكشي ام، در راه رفتنم
يك طپانچه،در دم، خودكشي مي كنم
يك دوست دارم،براي خدافظي
اورا كه ديدم، خودكشي مي كنم
رگ هاي بودنم را، تيغ سفر
از بن بريدم، خودكشي مي كنم
يك عروسك است،دنياي خواهرم
آن را خريدم، خودكشي مي كنم
مادرم، حرف تازه اي دارد
از او شنيدم، خودكشي مي كنم
بايد سري بزنم به خاك بي بي
اگر رسيدم..، خودكشي مي كنم
من بره ي اهلي ام، ببين چگونه
از دست آدم، خودكشي مي كنم
!حرفي نمانده رفيق، بشمار سه
از بام پريدم..خودكشي مي كنم
جرات نياز ندارد،عمريست مرده ام
براي گفتن" آزادم!"، خودكشي مي كنم
****************************
اين سروده را ديشب به باد سپردم، شايد بشود با نگاهي كوتاه فهميد كه از نظر رعايت اوزان، شعر داراي اشكالاتيست، فرصت نشد تصحيحش كنم، فكرهاي زيادي در سرم بود، كه وزن را از من مي ربود
****************************
ديشب، از اينكه دوباره ديدمت خنديدم
از آنچه بين ما گذشت،گريستم
در بين شادي و غم غوطه ور شدم
نفرين به من، نگفتم كه كيستم
/*/
با دفتري كه پر از جاي پاي توست
در دامن كارون نشستم و سرما مرا ستود
اي باد هرزه گرد،لعنت به سوز تو -
اين باد بود، كه جواني ز من ربود
/*/
در سرفه هاي خوني و در هاي هاي شب
جغدي خموش، با چشم هاي آتشين
بر كوليان ساحل و بر من نظر فكند
شد شعرهايم و آن نغمه ها حزين
/*/
با مرد قايق و با بغض هاي شوم
تا سينه هاي منجمد كارون شتافتيم
وقتي كه رود هم قصه را زمن شنيد
با اشك، هر دو ديده ي خود را شكافتيم
/*/
نالان ز بخت بد و همگام شكوه ها
رفتم به سوي خانه، همان قصر گريه ها
در خود شكسته و از فرط بي كسي
يك شانه شدم خسته هواخواه تكيه ها
/*/
آه اي خدا، در اين تيره شام سرد -
من جز پلنگ زخمي، چيستم؟
رفت و تمام شد اميد رسيدن،تمام شد
نفرين به من كه نگفتم كه كيستم
/*/
با هم شكوه عشق را شناختيم
با هرچه بود و نبود، عاشقانه ساختيم
نه، موي مكن، غصه مخور، من مقصرم
!!گر با وجود آن همه احساس، باختيم
*************************************
تو با آن دست هاي كشيده
نا انزواي روح مرا لمس مي كني
تو با آن گام هاي استوار
زمين سخت نهاني مرا پيموده اي
و تو سبز مي شوي، وقتي
كه بغض اين ابر فراموش كار را
با دست هاي مرمرت، به نوازش مي گيري
با اين همه سخاوت تو، من هنوز هم
هيچ نيستم
جز ياد كهنه اي كه مجسمه وار
!روي يك نيمكت لم داده است
**********************
اين سروده را وقتي نگاشتم، كه هنوز سرد بود و
..هنوز زرد بود
.
.
**************************
نديدي؟
غروب زرد دردآلود پائيزي من را تو نديدي؟
نديدي با خودم هم قهر قهرم؟
..زلال پاك اشعار صداقت
...صداي خيس من در زير باران ناله مي كرد
تو آن زيبايي محزوض را هرگز نديدي
تو گوشت پر شد از لالايي شب
تو چشمت كور شد از نور ديگر
..تو از من راز تنهايي من را هيچ پرسيدي؟
نكن ترديد،با من هم صدا شو
تو با خود هم غريبي، آشنا شو
سوال آخرم از تو همين است
چه شد تا روز مرگم صبر كردي
...ولي بازم مرا چون (من) نديدي
نگو در اين سكوت برگ ريزان
...غروب زرد درآلود پائيزي من را تو نديدي
******************************
پایان!


